تبليغاتX
كامران و هومن

كامران و هومن

كامران و هومن

خودت میدونی دلم اسیره بوی عطر تو همین جاها پیچیده..... زنجیرت برام مونده یه یادگاری بعد تو همش دارم

بچه ها اپ حدید و شروع تابستون ۸۹

چند روزی که من با مورینو تنها بودم زودتر از اون چیزی که فکرشو میکردیم سپری شد . کامران و هومن هر دو شون عاشق این میمون باهوش شده بودند حتی به نظر من مورینو هم عاشق این دو تا شده بود . غروب بود که استاد شاهین به خونه کامران و هومن اومد مثل همیشه خوشتیپ و خوش لباس .... ظاهرا خستگی راه روی تنش بود چون چشمای زیبای عسلیش بیانگر این خستگی وصف ناپذیر بودند.بعد از رفتن مورینو کامران اومد توی اتاق من و گفت: کمند.... تو میخوای بری دانشگاه؟

_ اره

کامران روی تختم نشست و گفت: میدونستی که ازمون پس فرداست؟

لبخندی زدم و گفتم: قراره منو استرس بندازی؟

کامران هم متقابلا با لبخندی زیبا گفت: نه همین جوری گفتم.... راستی یه سوال بپرسم راستشو میگی؟

_ تا حالا ازم دروغی شنیدی؟

کامران _ نمیدونم.... خب بپرسم؟

_ بپرس

کامران _ تو استاد شاهینو دوست داری؟

چند لحظه سکوت کردم و بعد گفتم: چی شد که به این نتیجه رسیدی؟

کامران _ هیچی فقط کنجکاوی

_ نمیدونم جواب سوالتو چی بدم.... ترجیح میدوم جواب ندم

کامران اومد سمت من و گفت: نمیخوای بگی اون کسی که دوسش داری کیه؟

شونه هامو بالا انداختم و گفتم: ندونی بهتره

کامران چند بار سرشو تکون داد و گفت: من دارم میرم بیرون.... با بچه ها شام میخوایم بیرون باشیم.... فکر کنم اگه بری پیش.... پیش الناز خوشحال بشه

_ اره فکر خوبیه

کامران از اتاق خارج شد تا من لباسامو تعویض کنم بعدش که برگشت خودشم حاضر شده بود سوار ماشین شدیم و راه افتادیم کامران منو رسوند دم خونه الناز من پیاده شدم و تا اخرین لحظه که کامران رفت فقط بهش خیره شدم اما اون اصلا متوجه این نگاها نبود رفتم بالا یپش الناز بعد از سلام و احوالپرسی الناز گفت: اتفاقا چه شب خوبی اومدی... بر و بچه ها جمعند امشب اینجا

_ بر و بچه ها یعنی کی؟

الناز _ یعنی دوستای من

الناز منو کشوند تیو اشپزخونه . دقیقا 7 تا دختر توی اشپزخونه دور یه میز نشسته بودند الناز اول منو معرفی کرد و بعد یکی یکی شروع به معرفی اونا کرد: سونیا ، ترانه، مهرناز ، گلشیفته ، ثریا ، شبنم ، سمیه

من با همه دست دادم و بین مهرناز و گل شیفته جای خالی بود نشستم الناز خودش شروع به صحبت کرد و گفت: کمند جون دوست دوران تحصیل من در ایران  هستند..... گل شیفته و ترانه هم از همکارای من توی دامپزشکی هستند.... مهرناز از دوران دبیرستان دوست منه.... سونیا و ثریا و شبنم و سمیه جون هم توی پارتی تولد مهرناز با من دوست شدند یعنی دوستای مهرناز بودند اول و بعد دوستای من شدند ... کمند جون خودتو بیشتر واسه چه ها معرفی میکنی؟

_ راستش تو همه چی رو گفتی؟.... خب من مهندسی مکانیک خوندم از دانشگاه صنعتی شریف و درسن الان تموم شده اومدم امریکا

مهرناز _ یعنی هم سن الناز هستی؟

الناز _ بله دقیقا هم سن هستیم.... ناسلامتی ما دوستای صمیمی بودیم

_ تو لطف داری

الناز _ البته من دوستی به خوبی شایا برات نبودم.... چون افکارم با شما فرق میکرد من میخواستم برم تجربی شماها ریاضی ... کلا ما با هم فرق داشتیم

گل شیفته _ الناز تو میگفتی از 15 سالگی اومدی امریکا پس چه طوری با  کمند جون دوست بودی؟

الناز _ خب 15 سالگی یعنی دوم دبیرستان دیگه

_ فکر کنم تو به خاطر مامانت اومدی امریکا نه؟

الناز _ اره مامانم امریکایی بود

_ حالش چطوره؟

الناز سرشو پایین انداخت و گفت: 4 سال پیش فوت شد

_ وای متاسفم تسلیت میگم

الناز _ مرسی... راستی خاله شهره خوبه؟

_خوبه.... ایرانه

الناز _ راستی کمند پدرتو پیدا کردی؟

_ اوهوم.... بذار برات بعدا جریانشو تعریف میکنم

سمیه بلند شد و ظرف میوه رو اورد تا به بچه ها تعارف کنه

مهرناز_ کمند جون... من از تو خیلی خوشم اومده ... مشتاقم دیدارهای ما ادامه پیدا کنه

الناز _ هی ... دوسن خودمه... غارتش نکن

من یه دونهس یب برداشتم و گفتم: اتفاقا من اینجا تنها هستم خوشحال یمشم با شما ها بیشتر باشم و از تنهایی در بیام

سمیه_ به نظر میاد که مهربون باشی

الناز _ اوه... نه نه نه.... مهربون نیشت

_ الناززززززززززز..... من مهربون نیستم؟

الناز _ با ما که نبودی.... ما مهربونی ازت ندیدیم... خیلی خوب.... مهرناز خانوم پاشو که من شام میخوام

مهرناز _ خوبه که من مهمونم مثلا

مهرناز و ترانه و شبنم هرشه بلند شدند و به چیدند میز مشغول شدند بچه های دیگه داشتند با هم حرف میزدند  که موبایل من زنگ خورد کامران بود از اشپزخونه اومدم بیرون تا جوابشو بدم قلبم تند تند میزد مثل همیشه که میدیدمش. چند لحظه صبر کردم و بعد جواب دادم: الو

کامران _ سلام کمند خوبی؟

_ سلام تو چطوری؟

کامران _ شام خوردی؟

_ نه هنوز ... ولی میخورم

کامران _ خب... میای با هم بریم قدم بزنیم؟

_ مگه تو با دوستات نیستی؟

کامران _ چرا... ولی دیدم بدون تو نمیچسبه

توی دلم داشت قند اب میشد که ادامه دادم : ولی من باید شام بخورم

کامران _ یعنی برم خونه؟

_ نه... چیزه... تو بیا اینجا

کامران _ باشه.... ولی شامتو زودتر بخور که خیلی معطل نشم

_ باش

کامران _ پس اومدم

_ منتظرم خداحافظ

گوشی رو قطع کردم و برگشتم توی اشپزخونه و سر جا یقبلیم نشستم که الناز گفت: کی بود؟

_ خب..... ااااااا...... کامران میاد اینجا

شبنم _ کامران کیه؟

الناز _ همون سوپر استاره

بعد چشمکی به من زد

 ثریا _ چی؟

ترانه _ جدی میگی؟

گل شیفته _ چه عالی

مهرناز _ ندید بدیدا ... خواننده ندیدن

سمیه_ ندیدیم دیگه

من داشتم تند تند شام میخوردم و بچه ها با هم بحث میکردن بعد سریع رفتم حاضر شدم ظاهرا توی این مدت که من حاضر بشم کامران هم اومد چون صداشو شنیدم با تموم وجودم به این صدا دل بسته بودم نمیدونم چرا.... هنوزم مطمئن نبودم که دوسش دارم یا نه ولی همه چیزش واسه من جذابیت داشت... چه حس خوب و زیبایی به سراغم اومده بود.... کلی استرس داشتم که الان میخوام ببینمش و باهاش روبرو بشم.... وقتی برگشتم توی اشپزخونه دیدم بچه ها دورش جمع شدند  و داره یکی یکی بهشون امضا میده و عکش و این بحث ها.... من یه گوشه ایستادم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم خرداد 1389ساعت 20:4  توسط درسا  |