كامران و هومن

كامران و هومن

عکسای تبلیغ جدید فر یو و داستان

سلام دوستای نازنینم

تبلیغه آلبوم تا چند روزه دیگه به تیوی میاد و شما میتونید ببینید و آلبوم به زودی به بازار میاد .

امروز میخوام عکسای تبلیغ فر یو رو بذارم و یه قسمت دیگه از داستان

این عکس بالایی هر چی اینجا دست می بینین همه دخترن

راستی وبلاگ پگاه نازنین هم اپ شده من که خیلی خوشحال شدم وقتی فهمیدم برگشته

راستی نسترن جون من هم خیلی با حرفت موافقم که گفتی برایانا عاشق لباسای دکولته است این بلوز اخریش هم که روش خطای سرمه ای داره که  یه بار هم با هومن پوشیده بود به قول یکی از دوستام که میگفت براش اومد داره واسه همینم میپوشش.

خب عکسا تموم شد میریم سر داستان

دو روز بعد داشتم از دانشگاه پياده برمي گشتم  خونه .ديروز شايا همه چي رو با بابك تموم كرده بود امروز هم اعصابش خورد بود نيومده بود دانشگاه. منم از اون روز اصلا حوصله نداشتم بابا هنوز زنگ نزده بود ولي من هنوزم ميخواستم برم. توي همين افكار بودم كه ديدم ماشيني برام بوق زد برگشتم ديدم بابكه. معلوم نبود اينجا چي كار ميكنه پياده شد و اومد جلو . نگاهي بهش كردم و گفتم: چيكار داري؟

بابك_ لابد شنيدي كه شايا همه چي رو تموم كرد

_ به من چه

بابك_به تو چه؟... همه ي اينا واسه توئه

_ ببين بابك...

بابك_ نه تو گوش كن... من تو رو دوست دارم خيلي هم دوست دارم ... اما تو نميخواي بفهمي

_ نميخوام بفهمم چون نميتونم با كسي باشم كه قرار بود نامزد بهترين دوستم بشه... ميفهمي؟

بابك_ اره ميفهمم... اما كاش تو هم ميفهميدي كه من اگه اومدم پيش شايا... اگه طرح دوستي باهاش ريختم فقط ميخواستم به تو نزديك بشم...فقط همين

_ چرا از اول نيومدي سمت خودم

بابك‍_ چون اينقدر گوشت تلخي كه با صد من عسل هم نميشه خوردت

اينو گفت و رغت سوار ماشينش شد. منم راهمو كشيدمو رفتم . توي راه بودم كه موبايلم زنگ زد: بله

دوباره  همون صدا خارجيه بود ديگه چيزي نگفتم ميدونستم پدر پشت خطه چند لحظه صبر كردم تا صداي پدر رو شنيدم با لهجه ي افتضاحي گفت: سلام

_ سلام خوب هستين؟

_ خوب هست... تو چطور است؟

_ منم خوبم

_ با مادر صحبت كرد؟

_ اره... اما موافقت نكرد

_ ناراحت گشت؟

_ اره... ناراحت شد

_تو...چيكار خواهي كرد؟

_نميدونم

_من خواست تو را از نزديك ديد

_منم همين طور ... اما مامان اجازه نميده

_ راضي خواهم كرد اورا

_ا... شما باهاش صحبت ميكنيد؟

_بله

_ممنونم... پس فعلا خداحافظ

_ خداحافظ كمند جان

موبايلمو گذاشتم تو كيفمو بعد يواش يواش به راهم ادامه دادم ميخواستم وقتي رسيدم خونهپدر با مامان صحبت كرده باشه و مامان اجازه بده. رسيدم خونه . ديدم زري خاونم در رو باز كرد رفتم تو. مامان خونه نبود. ظاهرا رفته بود بيرون. منم رفتم سمت اتاقم . لباسامو عوض كردم و ناهار خوردم و دوباره به اتاقم رفتم كه ديدم موبايلم زنگ ميزنه:الو سلام

ميثم بود:سلام خوبي؟

_مرسي ... كاري داري؟

ميثم_ميگم يه موقع حال منو نپرسي... ببخشيدا بعد سه هفته زنگ زدم اينه رفتارت

_ميثم تو رو خدا شروع نكن كه اصلا حوصله ندارم

ميثم_تو كي حوصله داري كه اين بار دومت باشه... فقط بلدي بخوري بخوابي بري دانشگاه همين

_تو اگه بهترشو بلدي نشون بده ماهم ياد بگيريم

ميثم_ حالا teaching باشه واسه بعد... جواب ما چي شد؟

_ كدوم جواب؟

ميثم_ خير سرم ازت خواستگاري كردم

_ من كه همون موقع جواب دادم

ميثم_ يعني تغيير نكرده؟

_نه

ميثم_ببينم راسته كه ميخواي بري خارج؟

_ فعلا معلوم نيست

ميثم_ا... خب معلوم شد اطلاع بده

_باشه حالا ميذاري 2 دقيقه بخوابم

ميثم_يعني من اصلا دلمو خوش نكنم

بلند داد زدم_نه

ميثم_خيلي خوب پرنسس حالا چرا قاط ميزني ... ok …ok…don't worry

_ خفه ميشي يا خودم خفه ات كنم

ميثم_ از پشت تلفن؟

_ نه موقعه اي كه ديدمت

ميثم_ كو تا اون موقع.... ايشاالله كه پيش نمياد

_ ايشاالله كه پيش بياد من تو رو خفه كنم ارزو به دل نمونم دارم ميرم پ         اريس

ميثم_ديدي حالا مسئله جديه.... تو به من نميگي

_ حالا برفرض مثال هم كه باشه... چيش به تو ميرسه

ميثم_ چيش به من نميرسه؟.... همسر اينده ام داره ميره خارج... كلي سوغات نصيب من ميشه

_ كي گفته حالا من همسر اينده تو ام

ميثم_ عمه شهره

بلند گفتم: كي گفت؟

ميثم_ ديشب مثل اينكه با بابا صحبت كردن... به تو نگفته بود؟

_ نه....

بي اختيار گوشي از دستم افتاد خبر به اين مهمي رو نميدونستم. اين قدر از دست مامان عصباني شده بودم كه دلم ميخواست خودكشي كنم. روي تخت نشستم و سرمو بين دو تا دستم گرفتم و اروم اروم گريه كردم.

***

غروب همون روز وقتي مامان رسيد اومدتو ي اتاقم و گفت: ميتوني بري فرانسه ... ولي به يه شرط

_ چه شرطي؟

مامان_ بايد نامزد كني

_ چي؟

مامان_ بايد نامزد كني

_ اخه واسه چي؟

مامان_ اگه ميخواي بري بايد با ميثم نامزد كني... حالا خودت انتخاب كن

_اخه مامان...اگه من برم اونجا شايد... يعني مطمئنا برنميگردم.... نامزد ميخوام چيكار

مامان_ منم واسه همين ميگم... این جوری مجبور میشی که برگردی...یا حداقل میثم میاد دنبالت برت میگردونه

_ ولی مامان...

مامان_ همین که گفتم... اگه بخوای بری باید نامزد کنی... وگرنه امیدی به برگشتنت نیست

_ شاید من دلم خواست اونجا ازدواج کن

مامان_ حق نداری اشتباه منو تکرار کنی... ما با اونا فرق می کنیم... عقیده مون و دینمون باهاشون متفاوته... تو نمیتونی با اونا ازدواج کنی

_ پس چطور شما...

مامان_ ازدواج ما هم به 2 سال نکشید

_ ولی مامان من نمیتونم با میثم ازدواج کنم

مامان_ منم نمیتونم بفرستمت فرانسه

_ من قول میدم ازدواج نکنم... اصلا اونجا که رفتم از صبح تا شب کار میکنم... سرم به کار خودم گرمه

مامان_ الان میگی... ولی اونجا که بری دیگه اینا حالیت نیست

_ مامان تو رو خد ا... این جوری من اسیر میشم

مامان_ چه اسیری... تا هروقت که دلت بخواد میثم برات صبر میکنه

_ ظاهرا چاره ای ندارم... نه؟

مامان_ متاسفم

بعد هم بلند شد از اتاق رفت بیون. شرط از این بدتر خودش بود من دوست داشتم ازاد برم نمیخواستم اسیر باشم اما حالا. چند دقیقه گذشت لباس و روسری پوشیدم رفتم خونه شایا اینا تا هم حالشو بپرسم هم ازش نظر بخوام. جلوی در خونه رسیدم زنگ زدم. کار گر خونه شون در رو باز کرد. رفتم تو یه حیاط بزرگ که روبروت پارکینگ بود اما سمت چپت حدودا 5-6 تا پله میخورد میرفت بالا که یه استخر بود و کنارش چند تا میز و صندلی گوشه و کنار حیاط هم باغچه و گل و گیاه و درخت. از کنار استخر گذشتم و رفتم توی خونه. کاگر خونه شون یعنی شوکت خانوم منو به اتاق شایا راهنمایی کرد البته خودم بلد بودم چند ضربه به در زدم که گفت: کیه؟

_ منم شایا... میشه بیام تو؟

شایا_ بیا تو

در رو باز کردم و رفتم تو. روی تختش نشسته بود و موهای مشکی اش باز دور و برش ریخته بود یه ظرف ژله هم جلوش بود داشت با چنگال باهاش بازی بازی میکرد. نگاهی به من کرد منم کنارش نشستم و گفتم: حالت بهتره؟

شایا_ ای تقریبا

_ شایا... میتونم الان باهات صحبت کنم حوصله اشو داری

شایا_ اره بگو

_ ببین... بابک امروز هم اومد دنبال من

شایا_ دیگه واسم مهم نیست...فقط اینکه گول حرفاشو نخور... اگه بهت گفت از صبح تا شب واست گریه کرده بدون از شب تا صبح خونه ی یکی از دوست دختراش رفته

_ من هیچ وقت حاضر نیستم با اون باشم... به خودش هم گفتم ولی هنوز دنبالمه

شایا_ بابکو ولش کن... حرف اصیلتو بزن

_ راستش موضوع خارج رفتم من حتمی شد

شایا_ جدا... حالا کجا میری

کل جریانو واسش تعریف کردم و بعدشم گفتم: حالا نمیدونم باید چیکار کنم

شایا_ خب تو یه نامزدی با میثم بکن... عیبی نداره که... تو که نمیخوای اونجا ازدواج کنی... اصلا رفتی اونجا هم حلقه اوت در بیار به باباتم بگو ازدواج نکردم

_ نمیشه که... تازه من میثمو میشناسم 2 ماه بگذره سر و کله اش پیدا میشه اونجا

شایا_ خب تو هم با مامانت روبرو کن که میثم تا اطلاع ثانوی باید منتظر بمونه دیگه... بعدشم این پسره هنوز گیر سربازیه ... نمیذارن بره خارج از کشور ... هیچ غلطی نمیتونه بکنه... فقط بایذ صبر کنه

_ این خوبه ولی...

شایا_ دیگه ولی واسه چیه... شوهر به این خوبی... هم خوش تیپه هم خرپوله هم چه میدونم میخوادت... هم هزار تا صفت دیگه داره... دیگه چی میخوای؟

_ تو چی کار میکنی اگه من برم؟

شایا_ نمیدونم ... اگه بری که خیلی تنها میشم ولی نمیتونم بیام... یعنی بابا دوست نداره من برم خارج... میگه این یکی که رفت دبی چه گلی به سر ما زد که تو بخوای بزنی

_ اما تو با رامینا فرق میکنی... رتبه کنکور تو 2 رقمی بوده در حالیکه رامینا اصلا کنکور نداده

شایا_ چه میدونم فعلا که نظرش اینه... حالا شاید در اینده تغییر کنه... منم بیام پیش تو... ولی حالا شاید تو چمدونت جا شدم... از این چمدون گنده ها بگیر امتحان کنم

_ کوفته اینم نظر بود؟

شایا_ این جوری پول بلیط هم نمیدم

_ از دم فرودگاه میگیرنت

شایا_ ای بد نیست یه مدتی هم تو زندون باشیم مزه اونجا هم بچشیم

_ اون موقع دیگه هومن دوست نداره ها

شایا_ خیلی خب باشه منصرف شدم ... البته فقط به خاطر هومن ها وگرنه تو چمدونت جا میشم

_ خب من دیگه برم کاری نداری؟

شایا_ نه

_ فردا میای دانشگاه دیگه

شایا_ اره بابا... فردا امتحان اخر ترمه میخوای بیقتم

_ پس فعلا بای

شایا_ خداحافظ

***

چند روزی گذشت قرار بود امشب مراسم نامزدی ما برگزار بشه. من که نه برای خرید کفش و لباس و نه حلقه ی نامزدی رفتم گفتم هرچی خودتون انتخاب کردین قبوله. خلاصه ساعت 5 بعد از ظهر رفتم ارایشگاه و ساعت حدودا 9 بود که میثم اومد دم ارایشگاه دنبالم . اصلا نمیدونم جرا یه احساس بدی نسبت بهش پیدا کرده بودم هیچ وقت نمی تونستم اونو جای شوهرم تصور کنم. اما الان مجبور بودم این کار رو بکنم. توی ماشین حتی یه کلمه هم حرف نزدیم . وقتی به خونه رسیدیم  همه اومدن جلو وتبریک گفتم. شایا هم اومد منو بوسید و گفت: ناراحت نباش... به خارج رفتن می ارزه... در ضمن خیلی هم خوشگل شدی

همه ی مراسم های اون شی مثل یه کابوس بود برام. وقتی که حلقه دستم کردم دلم میخواست که اصلا انگشت نداشتم تا حاضر نبودم اینو دست کنم. اخر شب شد و همه رفتند حتی تا خرشب هم با میثم صحبت نکردم تا اینکه میثم در اخرین لحظه ای کع میخواست بره گفت: برای من مهم نیست که چی درباره ام  فکر میکنی فقط بدون خیلی دوست دارم.

بعدشم گذاشت رفت. منم رفتم توی اتاقم لباسمو عوض کردم و ارایشمو پاک کردم وقتی به دستم نگاه میکردم یه احساس ناخوشایندی داشتم سریع درش اوردم و گذاشتمش توی جعبه جواهراتم. اما خوشحال بودم که حد اقلفردا از این شهر و از این مملکت میرم ساعت حدودا 3 بود که تلفن زنگ زد و گوشی رو برداشتم: بله؟

همون خانوم که ظاهرا فرانسه صحبت میکردو بعدش بابام: سلام کمند

_ سلام پدر

پدر_ تو حالت خوب است؟

_ بله خوبم

پدر_ فردا بلیط داشت برای فرانسه... تو خواهی امد نزد من

_ بله فردا میام

پدر_ ناراحت بود کمند؟

_ اره خیلی

پدر_ دلت برای مادر... تنگ خواهد شد؟

_ نه

پدر_ پس چه؟

_من بزور نامزد کردم

پدر_ با چه کسی؟

_ با پسر داییم

پدر_ اه عیبی ندارد...هروقت دلت خواست میتوانی از او جدا شوی

_ اما دلم یه جوریه... ذلم میخواد گریه کنم

پدر_ عیبی نداشت عزیزم... گریه خوب است... گریه کن

بی اختیار پشت تلفن گریه ام گرفت که پدر گفت: من تور ا خیلی دوست داشت کمند...من به تو در فرانسه کمک کرد

_ ممنونم... کاری ندارید؟

پدر_ نه خواهم دید تورا

_ باشه خد احافظ

پدر_بای کمند

گوشی رو گذاشتم سر جاش و روی تختم دراز کشیدم و تا تونستم گریه کردم.

***

پامو که توی فرود گاه پاریس گذاشتم هیچ احساس بدی نداشتم خیل یهم خوشحال بودم. لحظات توی فرودگاه ایران اصلا برام درد اور نبود چون اینقدر از اطرافیانم منتفر بودم که دلم میخواست هرچه زود تر ازشون جدا بشم. مخصوصا از مادرم دلگیر بودم که حتی او را در اغوش نگرفتم فقط وقتی شایا رو بغل کردم چند لحظه گریه کردم. پدرچون در پاریس زندگی نمیکرد ادرس یه هتل به من داده بود منم به اونجا میخواستم برم . بعد از تحویل بارها به سمت خیابون رفتم تا سوار یه تاکسی بشم خوشبختانه زبان فرانسه رو به حالت خیلی ابتدایی بلد بودم ولی از نظر لهجه افتضاح بودم با همون لهجه ادرس هتل رو به راننده دادم. مدتی توی راه بودم تا رسیدم. یه اتاق توی هتل گرفتم و رفتم توی اتاقم. یه چرت کوچولو زدم و شام خوردم که دیدم در میزنن . رفتم دم در در رو باز کردم. اصلا باورم نمیشد هومن پشت در اتاق من بود...

 

خب داستان تموم شد چند تا عکس دیگه هم میبینیم

 

 

خب دیگه ممنون از همه مخصوصا اونایی که لطف میکنن و نظر میدن

تا پست بعدی خدانگهدار

 

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم مرداد 1387ساعت 13:30  توسط درسا  |