سلام میکنم به شما همه ی دوستای خوبم که امتحاناتون رو دادین و دیگه اومدین تو تابستون و دیگه همش ازادی و خوشگذرونی...
امیدوارم که امتحاناتون رو خوب داده باشین
منم بد ندادم ولی خب به خوبی ترم قبل نبود

شنیدم که قراره مرداد ۸۸ البوم بیاد بیرون ولی من که شک دارم...
با این حال بی صبرانه منتظر شاهکارای این دو عزیز هستم

راستی اسم دوست دختر کامران هم کاملیاست تو این پست ازش یه عکس میذارم اون دختری است که کنار کامران ایستاده

یکی از دوستان هم از من پرسیده بود که اسم خواننده این اهنکی که روی وبلاگت گذاشتی چیه باید بگه که ایشو همون ماهان بهرام خان خواننده ی خوش صدا گروه ۰۱۱۱ است و این اهنگ هم اهنگ اشتباه ایشون هست که به تنهایی اجرا کرده و یکی از شاهکارای موسیقی ایران هست

ریتم داستان از این به بعد یه خرده فرق میکنه قبلا هم گفته بودم که کامران و هومن دقیقا اون تصور فرشته مانند یکه شما تو ذهنتون دارین تو این داستان نیستن خیلی جاها دچار اشتباه و لغزش میشن مثل این قسمت ... ولی خب بعدش درست میشن

این داستان سومین داستانی هست که من مینویسم ولی اون دوتای قبلی رو هیچ وقت توی نت ننواشتم چون به نظرم خیلی قوی نبودند ولی این یکی هم خیلی طولانیه هم خیلی قوی نوشته شده ...

خب دیگه بیشتر از این منتظرتون نمیذارم این شما هم این هم داستان که این دفعه طولانی تر نوشتم تلافیه دوران مدرسه
طبقه دوم بودم دیدم در اتاق هومن بازه. یه حسی منو کشوند اون تو... یه اتاق شیک و تمیز یه تخت و کمد و یه میز و اینه ی روش یه پیانو گوشه دیوار و چنذین چیز تزیینی روی دیوار به سمت اینه اش رفتم روی میز یه ادکلن بود همون ادکلنی بود که همیشه میثم میزد و خیلی دوسش داشت چون من بهش کادو داده بودم بی اختیار یاد اون روزای خوب افتادم گرچه الان از میثم متنفر بودم اما قبل از ماجرا میثم برام مثل برادرم بود.بعد بی اختیار از اون ادکلن به خودم زدم و اونو سر جاش گذاشتم بعد رفتم پیشت پیانو نشستم و یه اهنگ زدم که دیدم کامران اومد تو وگفت:خلوت کردی؟
_اره .. بشین... هرچند اینجا اتاق من نیست... در ضمن از هومن عذر خواهی کن که بی اجازه اومدم تو اتاقش
کامران_اون ناراحت نمیشه
کامران روی تخت نشست وگفت:یه اهنگ واسه ی من میزنی؟
_من به خوبی هومن بلد نیستم .... یعنی اصلا در حد عالی بلد نیستم
کامران_عیبی نداره...من گوش میکنم
تمرکز کردم و بی اختیار دستمو روی کلاویه ها تکون دادم و یه اهنگ زدم. اخر اهنگ که تموم شد به کامران گفتم :چطور بود؟
کامران_عالی بود... خیلی عالی
_تو هم بلدی؟
کامران_اره
بلند شدم از پشت ساز و در حالیکه از اتاق بیرون میرفتم دوباره به کامران نگاه کردم توی فکر بود منم رفتم توی اتاق خودم تا یه زنگ به پدر بزنم بعد از اینکه زنگ زدم و حال احوال کردم رفتم پیش فروغ طبقه همکف فروغ داشت روزنامه میخوند بهش گفتم:پس چرا نمیریم بیرون؟
فروغ_ول کن بابا حوصله دار
_پس یعنی خودم برم
فروغ_نه گم میشی
_مگه بچه ام
فروغ_نرو کمند
_زود برمیگردم
فروغ_ اوا....
دیگه به حرفاش گوش ندادم و لباسامو عوض کردم و از خونه زدم بیرون . دو سه تا خیابون که رفتم بالاتر دیدم صدای دوپس دوپس اهنگ یه ماشی از پشتم میاد.برگشتم که ببینم چه خبره با کمال تعجب دیدم ماشین مشکی رنگ هومنه هومن پشت فرمون نشسته بود پشت ماشین هم چهار دختر ترگل ورگل نشسته بودن اما جلو خالی بود هومن هم داشت میخندید تو اون لحظه با دیدن من جلوی پام ترمز کرد و گفت:کمند ... بیا بالا ... بیا
یه لحظه ایستادم و گفتم: نه ممنون
اما در رو باز کرد و با دستش به سمتم هل داد منم مجبور شدم سوار شم اون چهار تا دختر که همشون ایرانی بودن به همون گفتن:این کیه؟
هومن_دوست دختر جدیدمه... ورژن اصلشه
یکی از اون دخترا_پس به انجمن ما خوش اومدی
_ببخشید شما چه انجمنی دارین؟... انجمن مهندسی؟
هومن با صدای بلند خندید:انجمن دافای داغ لس انجلس...
_یعنی چی؟... هومن اینا کین؟
هومن انگار تعادل روانی نداشت الکی بلند بلند میخندید بعد گفت:خب معرفی میکنم نمیدونم دقیقا از چپ به راست یا از راست به چپ اینجا توی اینه بر عکسه... خب نمیدونم به ترتیب سمانه سارا شراره و سپیده.... ایشون هم خانوم مهندس من هستن ... کمند خانوم
برگشتم و نگاهی به اون دخترا انداختم همشون ارایشهای فجیع و افتضاح داشتن ... خیلی تعجب کرده بودم به نظر میومد که ادمای خرابی باشن
یکیشون که فکر کنم همون شراره بود گفت:اوه پس کلاسش بالاست ... بچه مثبت تشریف داره
خیلی لاتی و بد حرف میزدن کم کم داشت حالم ازشون بهم میخورد از این سوار شده بودم پشیمون شدم
سپیده _خودم براتون بچه منفیش میکنم
یه مداد چشم از توی کیفش در اورد و گفت:خوشگلم منو نگا کن
برگشتم دیدم میخواد با اون مداد واسه من خط چشم بکشه ... کشیدنش که چیزی نبود ولی تو اون تکونهای وحشتناک ماشین احتمال کور شدن منو در پیش داشت!!!!!
با ترس گفتم:نه نه.. نمیخوام
هومن نگاهی به من کرد و گفت:دافیه های من این دختره تیریپ بچه مثبته .... بیخیال..... همین جوری خوبه
بعد صدای ضبط رو بیشتر کرد و سرعتشو زیاد تر .... بیشتر شبیه دیوونه ها رانندگی میکرد اینقدر تند میرفت تا برسه با ماشینای جلوییش بعد که میرسید به اونا وحشتناک ترمز میکرد که بهشون نخوره ولی با اینکارش ماشینو منحرف میکرد چند بار نزدیک بود چپ کنیم من که اشهد خودمو خوندم گفتم سالم به خونه نمیرسم سالم....
اینقدر صدای ضبط بلند بود که هیچی نمیشنیدم دخترا روی صندلی اروم و قرار نداشتن صد دفعه پشیمون شدم از اینکه اومدم حدودا دو ساعت گذشت به همین روال...
بعد تک تک اون دخترا رو رسوند .... وقتی همه رو رسوند دیگه من و هومن تو ماشین تنها بودیم.... کسی نبود که این خلوت را بهم بزند من که ازصدای ضبط خسته شده بودم اونو خاموش کردم هومن هم حرفی نزد نمیدونم داشت کجا میرفت اون موقع خیلی شهر رو نمیشناختم ... به نظرم توی یه کوچه تنگ و تاریک بودیم ... هومن ماشین رو پارک کرد.... که من گفتم:اینجا کجاست؟
هومن نگاهی به من کرد و کاملا ماشین رو خاموش کرد یه استرسی منو گرفته بود و ولم نمیکرد حسی که انگار .....
دیدم دستشو گذاشت روی دست من و همین جور رفت بالا ترسیدم و گفتم:داری چیکار میکنی؟
حرفی نمیزد... میخواستم در رو باز کنم و فرار کنم انگار فکرمو خوند چون در ماشین رو قفل کرد.... سرش بلند داد زدم:چرا در رو قفل میکنی؟
نگاهش تغییر کرده بود یه حس شیطانی توش بود وحشت کرده بودم اروم گفتم:از من چی میخوای؟
روی موهام دست کشید و گفت:با من راه بیا.... امشب رو با من باش
حدسم درست بود... وحشتم بی دلیل نبود باورم نمیشد که این اون هومنی باشه که من همیشه فنش بودم احساس بدی داشتم حس میکردم خودش نیست ولی خودش بود...
باید یه حرکتی میکردم اینجوری خودمو بر باد داده بودم .... یه فکری به ذهنم رسید با کیفم که کنارم بود زدم توی سرش و گفتم:خفه شو... بی شعور
بعد از پنجره که باز بود خودمو انداختم بیرون هومن هم قفل در رو باز کرد و با عجله پیاده شد و گفت:تو جنبه حال کردن نداری چرا فحش میدی؟
با انزجار گفتم:خفه شو گفتم.... صداتو نشنوم
متوجه شدم که واقعا تعادل روانی در این بشر در اون لحظه وجود نداشت چون فقط بلند بلند خندید.... به نظرم مخش تعطیل شده بود نمیدونستم چیکار کنم تنها گذاشتنشم صلاح نبود .... موندن هم با اون پیشنهاد کذاییش ممکن نبود
در هر صورت رفتم سر اون کوچه متوجه شدم که خیلی از خونه دور نشدم ... اینو از روی یه مغازه اونجا فهمیدم... ترجیح دادم که برم به کامران موضوع رو بگم .... با عجله داشتم دور میشدم که متوجه سدم هومن هم سوار ماشین شده داره دنبالم میاد همش نور چراغشو مینداخت روی منو بوق میزد واسم ولی من فقط میدویدم تو اون وضیعت... به خونه که رسیدم با حرص زنگ در رو فشار دادم فروغ در رو باز کرد سریع رفتم بالا فروغ از دیدن من تعجب کرد و دنبال من تا اتاق راه افتاد و هی میگفت:چی شده؟
هومن هم اومد تو خونه همین جور بلند بلند فریاد میزد کامران و فروغ دستپاچه شده بودن این یکی از اون یکی میپرسید چی خبره ولی به جایی نمیرسیدن ظاهرا کامران هومنو برد توی اتاقش و در رو بست تا بفهمه چی شده
صداشون واضح میومد هومن همش داد میزد :به من چه.... برید از خودش بپرسین
بعد از چند دقیقه هومن با عصبانیت اومد توی اتاق من و فریاد زد:دیگه هم حق نداری وارد اتاق من بشی .... تو حق نداشتی به پیانو من دست بزنی...
کامران که از رفتارای هومن خیلی تعجب کرده بود گفت: هومن خفه شو
هومن خیلی خیلی عصبی بود علاوه بر این اصلا هم مشخص بود حرفایی که میزنه از روی عقل سالم زده نمیشه بلند فریاد زد:به این خانوم بگو... کنگر خورده لنگر انداخته.... من اصلا نمیفهمم چرا شرشو کم نمیکنه
من که تا حالا ساکت مونده بودم گفتم:باشه من میرم... مطمئن باش که خر پول تر از اونی ام که به جا و پناه شما نیاز داشته باشم
بعد چمدونمو از توی کمد در اوردم که کامران اومد سمت من و گفت:کمند... تو رو خدا بی خیال... این یه چی میگه
هومن با حرص گفت:نه.... باید بره.... دوست ندارم تو این خونه باشه.... اگه نره من میرم
_نه .... چرا تو بری؟.... خودم میرم... فقط صبر کن تا وسایلمو جمع کنم
کامران_کمند.... به دل نگیر.... هومن تو هم بس کن
هومن رفت توی اتاقش و در رو محکم بست منم رفتم کل وسایلمو بگیرم که بریزم توی چمدونم که کامران گفت:من نمیذارم بری... تو مهمون مایی... بمون.... این الان داغه.... معلوم نیست چی بهش خوروندن.... اعصابش داغونه ... یه چی میگه
_دیگه بی شرمی از این بدتر.... من رو از خونه تون انداخت بیرون واسه چی بمونم؟
کامران_من میگم این داغه تو ول نمیکنی... الان اعصابش داغونه ... تو که خانومی بزرگی کن و ببخشش
_نه.... اصلا خیلی هم زحمت دادم... از تو هم ممنونم... ولی باید برم
بعد لباسامو از توی کمد ریختم توی چمدونم .... به کامران چیزی در مورد پیشنهاد هومن نگفتم چون مطمئن بودم باورم نمیکنه ... خودمم باور نمیکردم.... کی اصلا باورش میشد.... مطئن بودم که هومن در اون لحظه اصلا متوجه نبوده داره چیکار میکنه و چی میگه ولی با این خیلی ازش میترسیدم....
کامران ناچارا تسلیم شد و بعد از اتاق رفت بیرون منم مشغول حاضر شدن شدم که باز صدای هومنو شنیدم:کمند
جوابشو ندادم که خودش اومد توی اتاقم انگار حالش بهتر بود چون که دیگه حداقل داد نمیزد.... واسه ی خودش چمدون منو باز کرد و گفت:معذرت میخوام
اما من بهش محل ندادم نمیخواستم پر رو بشه.... میترسیدم بهش رو بدم بدتر باشه
جلوی اینه در حال شونه کردن موهام بودم هومن داشت واسه خودش لباسای منو تو کمد دوباره میچیند و میگفت:عزیز من... ببخشید... من اصلا تعادل روانی نداشتم اون موقع که اون پیشنهاد مزخرف رو بهت دادم... اعتراف میکنم که به اجبار بچه ها شراب خورده بودم
اما من فقط گوش میکردم
هومن_کمند.... کمند خانوم.... عزیز من... خانوم مهندس .... فارغ التحصیل مکانیک شریف.... با من قهر نکن
هومن در کمد رو بست و یه خرده اومد نزدیک و گفت:کمند خانوم... خوشگل من...تو که اهل قهر نبودی
از کلماتی که به کار میبرد داشت حالم بهم میخورد..... یاد اون لحظه می افتادم که میخواست...
من با حالت تهدید بهش گفتم:برو بیرون.... برو بیرون تا داد نکشیدم
هومن دستاشو به حالت تسلیم اورد بالا و بعد گفت:عزیزم...
_خفه شو.... گمشو بیرون.... زود
هومن ناچارا اتاق رو ترک کرد که کامران اومد توی اتاقم و گفت:دیدی گفتم معذرت خواهی میکنه.... مشخص بود اون موقع یه چی زده... حالا امشب میمونی دیگه؟
_بستگی داره که فروغ چی بگه... قرار بود که ما یه شب اینجا بمونیم
کامران_فروغ که میمونه...پس تو هم بمون... خیلی خوب اگه شام میخوری بیا پایین حاضره
_نه من نمیخورم
کامران_تو دیشب هم شام نخوردی... مریض میشی ها
_میل ندارم... ممنون
کامران_باشه هرچی که تو بخوای... شب خیر
_شب خوش
کامران رفت و منم رفتم مسواک زدم و بعد برگشتم برق اتاق رو خاموش کردم این احساس ترس از هومن هنوز توی ذهنم بود در رو قفل کردم و پشتش یه صندلی گذاشتم تا باز نشه.... اصلا رفتار هومن عادی نبود... حتی اون موقع ای که معذرت خواهی کرد بازم هومن شکلی بود... روی تختم دراز کشیدم کل یغلت زدم اما خوابم نمیبرد...وحشت کرده بودم.... موبایلمو گرفتم که ببینم ساعت چند شده ... دیدم ساعت دو نصفه شبه... روی تختم نشستم و پاهامو توی شکمم جمع کرده اما بعد از چند لحظه توی سکوتو تاریکی مطلق صدای پیانو هومن رو شنیدم که با چه مهارتی میزد حدودا 20 دقیقه همین جوری زد اهنگ طولانی ای بود بعضی جاهاش هم هومن باهاش یه صداهایی در می اورد .... با اینکه شعری نمیخوند ولی خیلی غمگین بود... خیلی زیاد....اخرش که تموم شد صدای هق هق شو شنیدم که اروم بین گریه هاش گفت:کمند.... منو ببخش...
درست بود که تو اون زمان قلب من خالی از هر چی عشق و محبت بود و احساس عاشقانه ای درش وجود نداشت اما ایت ترانه لالایی خوبی برای خوابیدن من شد.
***
صبح شده بود و ساعت نه بود که من بیدار توی رختخواب دراز کشیده بودم که دیدم صدای کامران میاد که گفت:بیداری کمند؟
_اره
کامران_بلند شو صبحونه بخور
_باشه... تو برو من میام
کامران_ببین فقط سریع... چون فروغ میخواد ازت خداحافظی کنه
_واسه چی؟
کامران_اخه داره میره
یهو از سر جام بلند شدم و گفتم:کجا؟!
کامران_کانادا دیگه
_پس من چی؟
کامران_یعنی چی تو چی؟.... چرا در اتاق باز نمیشه
_زحمت نکش قفله.... پشتشم صندلیه
بعد از سر جام بلند شدم و در اتاق رو باز کردم و گفتم:من اینجا بدون فروغ چیکار کنم؟...اگه فروغ بره من تنها میشم
کامران نگاهی به من کرد و گفت:پس من و هومن اینجا برگ چغندریم
_نه... یعنی چیزه... اخه...
کامران_بسه...بسه... پاشو بیا باقی بحثاتو با فروغ بکن
بعد هم رفت پایین. من بلند شدم و موهامو یه شونه زدم و دست صورتمو اب زدم و رفتم سمت اشپز خونه که دیدم فروغ و کامران دارن صبحونه میخورن . بدون هیچ مقدمه ای سریع به فروغ گفتم:فروغ این کامران چی میگه.... راس راسی داری میری؟
فروغ_بشین عزیزم تا بگم چی شد که مجبورم برم
من نشستم و گفتم:خب من باید چیکار کنم... من اینجا کسی رو ندارم
فروغ_بابا چرا گنده اش میکنی.... من میرم پیش مامانم چند روز... زود هم بر میگردم....تازه کامزان اینا هم کنسرت و برنامه ندارن که هستن لس انجلس ... پیش کامران اینا بمون دیگه
_فروغ تو که....
فروغ_وای تو رو خدا بی خیال.... تو کریستین رو مهار کردی دیگه.... نذار بگم
شاید اگه فروغ از ماجرای دیشب که بین منو هومن گذشته بود خبر داشت هیچ و قت این حرف رو نمیزد من دیگه چیزی نگفتم که کامران گفت:اصلا لازم نیست ناراحت باشی چون کتی... خواهرمونو میگم.... دو سه روز دیگه قرار بیاد اینجا چند روز پیشمون بمونه.... این جوری تنها هم نیستی
فروغ_راست میگه.... کتی که بیاد بهتره
_خیلی خوب دیگه چی بگم... خدا به همرات
فروغ گونه ی منو بوسید و از اشپزخونه رفت بیرون که کامران گفت:این قدر این چند روز میگزدونیمت که فروغ رو کلا فراموش کنی
_امیدوارم
چند لقمه خوردم و از سر میز بلند شدم که دم در اشپزخونه با هومن برخورد کردم جلوی در ایستاده بود جوری که من نمیتونستم رد بشم نگاهی به من کرد و گفت:به سلام کمند جون
_علیک سلام.... میشه بری کنار میخوام رد بشم
هومن_ای بابا از سر صبح بداخلاقی که....
_برو کنار هومن با من بحث نکن...که مجبور شم از اول صبح باهات دعوا کنم.... دیشبو که یادت نرفته
اسم دیشبو که اوردم بیچاره مثل لبو سرخ شد خیلی خجالت کشید از جلوی در رفت کنار و گفت:بفرمایید
منم چشم غره ای بهش رفتم و از اشپزخونه خارج شدم و رفتم پیش فروغ که دیدم چمدون دستشه و داره میگه:خب... خوبی بدی دیدی حلالمون کن...
_تو مگه برنمیگردی
فروغ_نمیدونم با خداست.... مثل اینکه مامانم چند روزه فشارش باز زده بالا .... معلو نیس دوباره چش شده... دارم میرم پیش اون.... راستی مامان تو نمیاد امریکا
یه لحظه مات شدم از موقعه ای که از ایران خارج شده بودم حتی یه بار هم به مامانم زنگ نزده بودم... یه لحظه تو دلم به خودم خندیدم.... فروغ داشت این همه مسافت و هزینه رو واسه دیدن مامانش تحمل میکرد اونوقت من از مامانم فرار کرده بودم و اومده بودم اینجا...
اما برای اینکه فروغ رو دست به سر کنم گفتم:مامان من روانپزشکه... توی ایران کار میکنه... نمیتونه که کارشو ول کنه
فروغ_جدا؟.... خدا بهش عمر بده
_راستی این دو روز یادم رفت بپرسم... تو با اینا از کجا اشنا شدی

تا اپ بعدی شما رو به خدای بزرگ میسپارم و بای