خودت میدونی دلم اسیره بوی عطر تو همین جاها پیچیده..... زنجیرت برام مونده یه یادگاری بعد تو همش دارم

بچه ها اپ حدید و شروع تابستون ۸۹

چند روزی که من با مورینو تنها بودم زودتر از اون چیزی که فکرشو میکردیم سپری شد . کامران و هومن هر دو شون عاشق این میمون باهوش شده بودند حتی به نظر من مورینو هم عاشق این دو تا شده بود . غروب بود که استاد شاهین به خونه کامران و هومن اومد مثل همیشه خوشتیپ و خوش لباس .... ظاهرا خستگی راه روی تنش بود چون چشمای زیبای عسلیش بیانگر این خستگی وصف ناپذیر بودند.بعد از رفتن مورینو کامران اومد توی اتاق من و گفت: کمند.... تو میخوای بری دانشگاه؟

_ اره

کامران روی تختم نشست و گفت: میدونستی که ازمون پس فرداست؟

لبخندی زدم و گفتم: قراره منو استرس بندازی؟

کامران هم متقابلا با لبخندی زیبا گفت: نه همین جوری گفتم.... راستی یه سوال بپرسم راستشو میگی؟

_ تا حالا ازم دروغی شنیدی؟

کامران _ نمیدونم.... خب بپرسم؟

_ بپرس

کامران _ تو استاد شاهینو دوست داری؟

چند لحظه سکوت کردم و بعد گفتم: چی شد که به این نتیجه رسیدی؟

کامران _ هیچی فقط کنجکاوی

_ نمیدونم جواب سوالتو چی بدم.... ترجیح میدوم جواب ندم

کامران اومد سمت من و گفت: نمیخوای بگی اون کسی که دوسش داری کیه؟

شونه هامو بالا انداختم و گفتم: ندونی بهتره

کامران چند بار سرشو تکون داد و گفت: من دارم میرم بیرون.... با بچه ها شام میخوایم بیرون باشیم.... فکر کنم اگه بری پیش.... پیش الناز خوشحال بشه

_ اره فکر خوبیه

کامران از اتاق خارج شد تا من لباسامو تعویض کنم بعدش که برگشت خودشم حاضر شده بود سوار ماشین شدیم و راه افتادیم کامران منو رسوند دم خونه الناز من پیاده شدم و تا اخرین لحظه که کامران رفت فقط بهش خیره شدم اما اون اصلا متوجه این نگاها نبود رفتم بالا یپش الناز بعد از سلام و احوالپرسی الناز گفت: اتفاقا چه شب خوبی اومدی... بر و بچه ها جمعند امشب اینجا

_ بر و بچه ها یعنی کی؟

الناز _ یعنی دوستای من

الناز منو کشوند تیو اشپزخونه . دقیقا 7 تا دختر توی اشپزخونه دور یه میز نشسته بودند الناز اول منو معرفی کرد و بعد یکی یکی شروع به معرفی اونا کرد: سونیا ، ترانه، مهرناز ، گلشیفته ، ثریا ، شبنم ، سمیه

من با همه دست دادم و بین مهرناز و گل شیفته جای خالی بود نشستم الناز خودش شروع به صحبت کرد و گفت: کمند جون دوست دوران تحصیل من در ایران  هستند..... گل شیفته و ترانه هم از همکارای من توی دامپزشکی هستند.... مهرناز از دوران دبیرستان دوست منه.... سونیا و ثریا و شبنم و سمیه جون هم توی پارتی تولد مهرناز با من دوست شدند یعنی دوستای مهرناز بودند اول و بعد دوستای من شدند ... کمند جون خودتو بیشتر واسه چه ها معرفی میکنی؟

_ راستش تو همه چی رو گفتی؟.... خب من مهندسی مکانیک خوندم از دانشگاه صنعتی شریف و درسن الان تموم شده اومدم امریکا

مهرناز _ یعنی هم سن الناز هستی؟

الناز _ بله دقیقا هم سن هستیم.... ناسلامتی ما دوستای صمیمی بودیم

_ تو لطف داری

الناز _ البته من دوستی به خوبی شایا برات نبودم.... چون افکارم با شما فرق میکرد من میخواستم برم تجربی شماها ریاضی ... کلا ما با هم فرق داشتیم

گل شیفته _ الناز تو میگفتی از 15 سالگی اومدی امریکا پس چه طوری با  کمند جون دوست بودی؟

الناز _ خب 15 سالگی یعنی دوم دبیرستان دیگه

_ فکر کنم تو به خاطر مامانت اومدی امریکا نه؟

الناز _ اره مامانم امریکایی بود

_ حالش چطوره؟

الناز سرشو پایین انداخت و گفت: 4 سال پیش فوت شد

_ وای متاسفم تسلیت میگم

الناز _ مرسی... راستی خاله شهره خوبه؟

_خوبه.... ایرانه

الناز _ راستی کمند پدرتو پیدا کردی؟

_ اوهوم.... بذار برات بعدا جریانشو تعریف میکنم

سمیه بلند شد و ظرف میوه رو اورد تا به بچه ها تعارف کنه

مهرناز_ کمند جون... من از تو خیلی خوشم اومده ... مشتاقم دیدارهای ما ادامه پیدا کنه

الناز _ هی ... دوسن خودمه... غارتش نکن

من یه دونهس یب برداشتم و گفتم: اتفاقا من اینجا تنها هستم خوشحال یمشم با شما ها بیشتر باشم و از تنهایی در بیام

سمیه_ به نظر میاد که مهربون باشی

الناز _ اوه... نه نه نه.... مهربون نیشت

_ الناززززززززززز..... من مهربون نیستم؟

الناز _ با ما که نبودی.... ما مهربونی ازت ندیدیم... خیلی خوب.... مهرناز خانوم پاشو که من شام میخوام

مهرناز _ خوبه که من مهمونم مثلا

مهرناز و ترانه و شبنم هرشه بلند شدند و به چیدند میز مشغول شدند بچه های دیگه داشتند با هم حرف میزدند  که موبایل من زنگ خورد کامران بود از اشپزخونه اومدم بیرون تا جوابشو بدم قلبم تند تند میزد مثل همیشه که میدیدمش. چند لحظه صبر کردم و بعد جواب دادم: الو

کامران _ سلام کمند خوبی؟

_ سلام تو چطوری؟

کامران _ شام خوردی؟

_ نه هنوز ... ولی میخورم

کامران _ خب... میای با هم بریم قدم بزنیم؟

_ مگه تو با دوستات نیستی؟

کامران _ چرا... ولی دیدم بدون تو نمیچسبه

توی دلم داشت قند اب میشد که ادامه دادم : ولی من باید شام بخورم

کامران _ یعنی برم خونه؟

_ نه... چیزه... تو بیا اینجا

کامران _ باشه.... ولی شامتو زودتر بخور که خیلی معطل نشم

_ باش

کامران _ پس اومدم

_ منتظرم خداحافظ

گوشی رو قطع کردم و برگشتم توی اشپزخونه و سر جا یقبلیم نشستم که الناز گفت: کی بود؟

_ خب..... ااااااا...... کامران میاد اینجا

شبنم _ کامران کیه؟

الناز _ همون سوپر استاره

بعد چشمکی به من زد

 ثریا _ چی؟

ترانه _ جدی میگی؟

گل شیفته _ چه عالی

مهرناز _ ندید بدیدا ... خواننده ندیدن

سمیه_ ندیدیم دیگه

من داشتم تند تند شام میخوردم و بچه ها با هم بحث میکردن بعد سریع رفتم حاضر شدم ظاهرا توی این مدت که من حاضر بشم کامران هم اومد چون صداشو شنیدم با تموم وجودم به این صدا دل بسته بودم نمیدونم چرا.... هنوزم مطمئن نبودم که دوسش دارم یا نه ولی همه چیزش واسه من جذابیت داشت... چه حس خوب و زیبایی به سراغم اومده بود.... کلی استرس داشتم که الان میخوام ببینمش و باهاش روبرو بشم.... وقتی برگشتم توی اشپزخونه دیدم بچه ها دورش جمع شدند  و داره یکی یکی بهشون امضا میده و عکش و این بحث ها.... من یه گوشه ایستادم

 

امروز چشمای تو روی من خط کشید منم از عشق تو دیگه دست کشیدم

سلام.... اومدم با اپ جدید.... بچه ها من نمیرسم زیاد اپ کنم.... ولی اگه تعداد نظرات بالا باشه  زود زود اپ میکنم

 کامران نگاهی به من و به گوشی کرد و و گفت: نباید بپرسم کی بود نه؟

_ اوهوم

کامران_ خب... در هر صورت الان ... یکی اومده که با تو کار داره

_ با من؟

کامران _ اره

_ الان؟

کامران _ پس کی؟

_ کی اومده؟

کامران_ نمیدونم.... یه اقای جوونیه... میگه شاهین هستم

با هیجان گفتم: استاد شاهینه که... خیلی وقته اومده؟

کامران_ نه تازه ست

نگاهی به خودم کردم و گفتم: وای من الان طول میکشه تا حاضر شم برم پیشش

کامران روی تخت نشست دست منو گرفت از برخورد دستش با دستام انگار ارامش به من تزریق میشد بعد گفت: پاشو

_ تو نشستی من پاشم؟

کامران بلند شد و دست من رو هم کشید و گفت: پاشو کمند

بلند شدم  کامران بهم خیره شد و با نگاهش توی دلم غوغا به پا میکرد یه حس خاص داشتم بهش گفتم: چرا اینجوری نگاه میکنی؟

کامران_ میخوام ببینم چی توی صورت تو هست که همه اینقدر عاشقشن

چیزی نگفتم فقط خندیدم.... جو داشت رمانتیک میشد که انگار کامران متوجه شد دستمو ول کرد و از اتاق رفت بیرون و در عین حال گفت: زود بیا ...

منم سریع یه لباش خوب پوشیدم و رفتم پایین و استاد شاهین روی کاناپه نشسته بود.... جذاب تر و با وقار تر از همیشه... طوری که هر نگاهی رو جذب میکرد... چشمای زیبای عسلیش از اون فاصله هم درخشش و جذابیت خودشو از دست نداده بود بی اختیار به سمتش دویدم با دیدن من بلند شد و جلو اومد باهاش دست دادم و سلام و احوالپرسی کردم بعد با ارامش خاصی گفت: ترجیح میدادم بیرون قدم بزنیم ولی انتخاب با تو هرجا که راحتی

_ ترجیح میدم بریم توی حیاط

استاد شاهین_ بریم

همراه هم قدم زنان به راه افتادیم حیاط جلوی خونه مکان مناسبی برای حرف زدن بود... روی یه نیمکت نشستیم که استاد شاهین گفت: ویلیام واسه دانشگاه کلمبیا .... ازمون ورودیشو میگم.... ثبت نام کردم واست

_ ممنونم استاد

استاد شاهین_ مدارکتو به زودی میفرستم

_ ممنون

استاد شاهین به چشمای من نگاه کرد و گفت: راهی سفر هستم... چند روزی.... مورینو تنهاست.... اگه زحمتی نیس میخوام چند روزی مزاحمت بشه

_ ااااااااا.... راستش ... مزاحمت چیه.... حتما.... قول میدم ازش خوب نگهداری کنم

استاد شاهین_ حتما همین طوره

نمیدونم چی توی وجود این ادم بود که باعث شد من بی چونو چرا این مسئولیت رو قبول کنم یادم میاد هر وقتی میخواستم بهش توی دانشگاه نه بگم نمیتونستم.... من که متخصص کنسل کردن امتحانا توی دانشگاه بودم ولی در برابر استاد شاهین هیچوقت نتونسته بودم مقاومت کنم

مورینو گوشه حیاط ایستاده بود انگار حرفای ما رو گوش میکرد و میفهمید با پایان صحبتهای ما به طرف من امد و دستشو دراز  کرد که باهام دست بده استاد شاهین گفت: مورینو رو هیچوقت تنها نذارین.... سعی کن حتی شبها هم باهاش باشی.... غیر از این مطئنم که به چیزی جز غذا احتیاج نداره

_ غذا چی میخوره؟

استاد شاهین لبخندی زد و دستی به سر مورینو کشید و گفت: هرچی که شما بخورین اینم میخوره

دست مورینو رو توی دستم فشار دادم ازش خیلی خوشم اومده بود انگار از ادما هم بیشتر میفهمید وقت خداحافظی بود که استاد شاهین گفت: کمند.... با ادمای جالبی هم خونه هستی

_ چطور مگه؟

استاد شاهین_ روحیات تو رو هیچوقت با هنر و هنرمندها یکی نمیدیدم.... ولی انگار اشتباه میکردم

_ من خودم ساز میزنم

استاد شاهین_ اوه.... چه عالی..... فکر کنم دوست دارم یه بار صدای سازتو بشنوم

_ استاد کی میرین سفر؟

استاد شاهین نگاهی به چشمای من کرد و گفت: همین الان

بعد از چند دقیقه به تنهایی رفت.... همراه مورینو به داخل خونه رفتم  کامران با دیدن من نزدیک بود سکته کنه.... با تعجب گفت: کمند این چیه؟

لبخندی زدم و پاسخ ندادم که صدای هومن رو شنیدم که از توی اتاقش داشت اواز میخوند کامران بهت زده به من نزدیک میشد و با تعجب به مورینو نگاه میکرد وقتی به ما رسید مورینو دستش رو دراز کرد کامران نزدیک بود همون جا بمیره از شدت تعجب .... با بهت زدگی با مورینو دست داد بعد هومن اومد از اتاق بیرون.... اونم اولش شوک زد بعد به من گفت: کمند ایشون کی باشن؟

_ مورینو

هومن_ چی چی نو؟؟؟؟

_ مو .... ری ..... نو

هومن ابروهایش را با حالتی خاصی بالا انداخت و گفت: خب چرا اینجاست؟.... نکنه خیال کردی خونه من باغ وحشه؟

روی کاناپه لم دادم و در حالیکه خودمم مشغول تلویزیون نگاه کردن نشان میدادم گفتم: فکر نمیکنم ... یقین دارم

هومن روبه روی من ایستاد و گفت: همین حالااز اینجا میبریش بیرون کمند

_ چرا باید اینکارو بکنم

هومن با حرص گفت: عجب ادم پر رویی هستیا....یعنی چی؟.... همینم مونده میمون تو خونه مون نگه دارم

_ ببین این زبون بسته با تو چیکار داره؟

هومن_ من نمیخوام تو خونه ام میمون نگه دارم میفهمی؟

من که حواسم از مورینو پرت شده بود پشتم رو نگه کردم دیدم روبروی میز جلوی کامران نشسته و داره نقاشی میکنه

کامران نگاهی به من کرد و گفت: کمند این میمون نابغه است از کجا اوردیش؟

_ مال استاد شاهینه.... چند روزی میخواد بره سفر گذاشته من نگهش دارم

هومن_ بیخود.... هر کی میمونه نگه میداره پای لرزش میشینه

با خنده گفتم : چی؟.... میمون چه ربطی به لرز داره

هومن_ برو بابا

میدونستم هومن ناراحته.... نمیدونم چرا بیخودی میخواست گیر بده..... هومن با حیوونها مشکلی نداشت.... خودشون تو خونه سگ داشتن ولی با این بیچاره....هومن رفته بود توی اتاق .... دلم براش سوخت... یه حیوون ارزش نداشت باهاش دعوا کنم.... رفتم توی اتاقش دیدم داره ساز میزنه ... دستامو گذاشتم جلوی چشماش ولی همچنان میزد.... اینقدر مهارت داشت که نیازی به دیدن نداشت.... اهنگش که تموم شد بهش گفتم: اگه ناراحتی من و مورینو از اینجا میریم

هومن_ من نگفتم تو بری

_ اما این حیوون مال استادمه.... و از تنهایی گریزونه... باور کن تو رو در بایستی گیر کردم

دیگه چیزی نداشتم که بگم سرمو انداختم  پایین . هومن چیزی نگفت منم بلند شدم که برم بیرون که اونم همراهم اومد و یکراست رفت پیش مورینو.... تا اخر شب کامران و هومن مورینو همش با هم بودن.... تلویزیون نگاه کردن پف فیل خوردن هومن برای مورینو اهنگ زد مورینو رقصید.... شب هم شام با مورینو رفتیم بیرون.... خلاصه خیلی بهمون خوش گذشت .... ته قلبم از اینکه از هومن معذرت خواهی کردم خیلی خوشحال بودم.... احساس میکردم حالا بهتر از قبل میشناسمش و با روحیاتش بیشتر اشنا هستم.

***

 تا اپ بعدی بای

 "I enjoy taking care of my beauty"                

 

 

همه تنهایی ها با من رفیقند منو در حسرت عشقت نذاری

با عرض سلام خدمت دوستان عزیز با اپ جدید در خدمتتون هستم برید داستانو بخونین

هر سه بلند شدیم و دنبال ان خدمتکار به راه افتادیم و سر میز نشستیم تمام مدت شام من و سام به هم خیره شده بودیم انگار یه جورایی هر دوتامون محو چهره هم شده بودیم چشمای سام شاید قشنگترین چشمایی بود که توی عمرم دیده بودم نمیدونم کامران در اون لحظه چی رو نگاه میکرد ولی اگه من جای اون بود تو اون لحظه احساس بدی بهم دست میداد کل طول شام تنها صدایی که از هرکدوممون در اومد صدای قاشق و چنگالهامون بود و کسی حرفی نزد بعد از اینکه تموم شد منو کامران بلند شدیم انگار کامران زودتر خارج شده بود چون دیگه توی امارت نبود در همین لحظه سام منو به اسم صدا زد و گفت: میشه چند لحظه صبر کنین؟

من برگشتمو گفتم: کاری دارین؟

سام با کمی من من گفت: سعادت دیدار دوباره شما رو دارم؟

بی اختیار گفتم: البته

سام_ پس میتونم شماره موبالتونو داشته باشم؟

من براش شماره گوشیمو نوشتم و بدستش دادم و بعد از یه خداحافظی کوتاه از امارت خارج شدم توی ماشین کامران منتظرم بود سوار شدم و به راه افتادیم یه کم که گذشت کامران گفت: خوب... نظرت راجع به سام چی بود؟.... از عشق قبلی خودت سیر نشدی؟

_ سام پسر فوق العاده خوش چهره و جذابی بود ... همچنین با شعور و با تربیت.... ولی من عشقمو قبلا انتخاب کردم شاید اگه سام رو زودتر میدیدم اونو انتخاب میکردم و لی دیگه دیر شده یه کم...

کامران_ خب سام میتونه جای اون کسی که دوست داری رو برات پر کنه

_ من ترجیح میدم اون کسی که دسش دارم خودش این جا رو پر کنه نه سام

کامران_ اما اون از تو خوشش اومد

_ تو از کجا فهمیدی؟

کامران_ مگه ازت شماره نخواست؟.... تازه از نگاهاش معلوم لود

_ من که خیال نمیکنم... در هر صورت جواب من بهش منفیه

کامران_ من که نمیفهمم این کسی که تو دوست داری چه پدیده ایه که اینقدر کشته مردشی .... اخه دیوونه از سام بهتر کی رو میخوای پیدا کنی

_ مطمئن باش به اندازه تو دیوونه شقایق نیستم

کامران_ با یه چی میزنم تو سرت ها ... میخوای اعصاب منو خرد کنی؟

با شیطنت گفتم: ااااااااااااااااره

کامران خندید و گفت: خیلی بلایی کمند

***

اون روز کلا حال و هوا غم و غصه برداشته بودم نمیدونم چی شد دلم هوای قدیما رو کرده بود یاد بچگیام افتادم که همهش خاطراتم با میثم بود نمیدونم چی شد دلم خواست باهاش حرف بزنم بهش زنگ زدم  گوشی رو بر داشت: الو

_ سلام خوبی میثم؟

میثم_ س ... س....سلام... کمند.... تووووووووویی... خودتی؟!!!!!.... خواب دارم میبینم یا بیدارم که تو بهم زنگ زدی؟

_بیداری

میثم_ چی شد یادی از ما کردی؟

_میثم... دلم خیلی هوای بچگی هامو کرده... یادته دوتایی چقدر با هم شیطونی میکردیم؟

میثم_ اره یادم میاد.... هر گند کاری که تو میکردی من گردن میگرفتم

_ اره یادمه... یکبار گلدون زن دایی ژاله رو شکوندیم... یعنی من شکوندم بعد مامانت تو رو دعوا کرد

میثم_ چی شد حالا یاد اون موقع ها کردی؟

_اصلا نمیدونم .... راستی اون روز بهت گفتم دوباره باهات صحبت میکنم

میثم_ خب

_تو واقعا میخوای ازدواج کنی؟

میثم_ اره

_ با کی؟

میثم_ با شایا

_ با کی؟

میثم_ شایا دیگه

_ شوخی میکنی

میثم_ نه

_مگه شایا حالش بد نیس؟.... مگه سرطان نداره؟

میثم_ خب باشه عیبی نداره

_ یعنی دیگه منو دوست نداری؟

میثم_ مگه تو منو دوست داشتی؟

_ من که نه.... یعنی دوست که داشتم ولی نه مثل شوهرم... تو بهترین و نزدیکترین دوستم بودی

میثم_ اما من از همون اولش.... از همون بچگی عاشقت بودم

_ میثم... تو راست میگی من خیلی بهت بی ادبی کردم... همه خوبی های قبلیتو فراموش کردم

میثم_ من دلگیر نیستم.... هر وقت برگشتی قدمت روی چشم .... خانوم منی

_ یه چیزی رو باید بهت بگم

میثم_ چی؟

_ ما چه جوری میتونیم از هم جدا شیم؟

میثم_ واسه چی؟

_ میثم... راستش ... راستش من یکی رو دوست دارم.... یعنی عاشقشم

میثم_ چی!!!!!!!!!!!؟

_ به خدا... باور نمیکنی؟

میثم خشمگینانه گفت: کمند واقعا که... حالا کی هست؟

_نمیتونم بگم

میثم_ تو فقط بگو کیه... من میکشمش.... خیلی بی شعوری کمند خیلی پستی... حیف که من نمیتونم به خاطر این سربازی لعنتی بیام خارج از کشور ورگر نه حالیت میکردم

_میثم من واقعا دوسش دارم

میثم_ خجالت نمیکشی این حرفا رو به من میزنی؟

_ اخه ... تو بهترین دوستم بودی... من فکر میکردم درک میکنی

میثم_ درک کنم؟!.... اون موقع که این حرفا رو درک میکردم ما فقط دوست بودیم... اما الان نامزدیم... نامزد... میفهمی یعنی چی؟... کمند.... حرمت این رابطه رو نگه دار.... به گند نکشون این نامزدی

_ فکر کردی چی؟... خودت که بدتری

میثم_ من دروغ گفتم دیوونه... وگرنه هیچوقت با هیچکس جز تو ازدواج نمیکنم... من میخواستم کاری کنم تو برگردی

_ ولی من دروغ نگفتم.... حقیقت بود

در همین لحظه کامران اومد توی اتاق . و من مجبور شدم بی خداحافظی قطع کنم

خب تا اپ بعدی خدانگهدار( متشکرم از نازنین عزیز و تمام دوستانی که نظر داده بودن در پست قبلی)

Kelly Hu 16

Elisha Cuthbert 007

 

یادم نمیره بوی عطری که واست خریدم اون روز برفی

 مرسی از نظرات اومدم با یه اپ جدید بخونینش

اون روز غروب کنار پنجره اتاقم نشسته بودم که دست کسی رو روی شونه ام احساس کردم  سریع برگشتم و نگاه کردم کامران بود بهم گفت: تو فکری؟

_ اره... داشتم به اون کسی که دوسش دارم فکر میکردم

کامران_ خب کیه؟

_ ای بابا... دوباره شروع کردی؟... میفهمی حالا بعدا

کامران_ کمند...تو این چند روزه یه خرده از من دور شدی

_ نه

کامران_ چرا شدی

_ نمیدونم

کامران_ راستی میای بریم یه جایی؟

_ کجا؟

کامران_ تو بگو  میای یا نه؟

_ نمیدونم... بریم

بلند شدم و همراه هم رفتیم سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم

کامران_ میخوام یکی رو بهت نشون بدم که از عشق اونی که دوسش داری کلا برگردی

_ کی خب؟

کامران_ میتونی حدس بزنی

_ نمیدونم خودت بگو

کامران_ خب خودت ببین دیگه

دیگه توی ماشین حرفی نزدیم تا اینکه به جای مورد نظر رسیدیم یه خونه ویلایی بود که کامران جلوش پارک کرد و پیاده شدیم یه در 4 لت سفید داشت که کامران با کلید بازش کرد و منو به داخل دعوت کرد.... رفتم ....یه ان حس کردم توی بهشتم... یه باغ خیلی بزرگ پر از گل هر گلی که فکرشو میکردم بود رز بنفشه میخک مریم لاله  سوسن میمون مینا... همه چی ... پر از دار و درخت.... خیلی سرسبز بود..... بی اختیار به کامران گفتم: کامران... من خوابم یا بیدار؟

کامران لبخندی زد و گفت: قشنگه؟

_ محشره ... محشر

کامران یه سوت زد که اسب سفیدی به ما نزدیک شد ... افسارشو گرفت و گفت: سوار میشی؟

من به سختی سوار شدم کامران افسار رو توی دستش گرفته بود یه کم که راه رفت بهش گفتم: کامران نمیای باهم سوار شیم؟

انگار از پیشنهادم بدش نیومد چون پرید روی اسب و پشت من نشست... دستاشو دور کمرم حلقه کردو افسارو داد دست من.... اسب رو اروم اروم هدایت میکردم ... مادیان زیبایی بود که انگار با ناز راه میرفت.... از بودن کامران در کنارم لذت میبرد... به همراه اسب همه جای باغ رو دیدیم هر جاش یه شگفتی داشت... بی نظیر بود .... حدودا یه ساعتی گذشته بود که که کامران گفت: اسب سواری خوش میگذره؟

_ اره عالیه

کامران افسارو از دستم گرفت و کاری کرد تا اسب بیاستد و بعد پیاده شد و کمک کرد تا منم پیاده شم ولی ناگهان متوجه شدم چشماش سرخ شده و متورم شده بهش گفتم: کامران چی شده؟.... گریه کردی؟

کامران روشو ازم برگردوند و گفت: هیچی چیزی نیست

_ کامران تو رو چی شده ... این روزا خیلی غمگینی

کامران لبخندی زورکی زد و گفت: نه... هیچی نست... یکهو دلم گرفت

بی اختیار گفتم: دلت واسه شقایق تنگ شده؟

کامران_ چرا همیشه حرف اونو میکشی وسط؟

_ میدونم که هنوزم دوسش داری...

کامران روشو با انزجار از من برگردوند و فریاد زد: نه نه نه.....اون دفعه هم بهت گفتم یکی دیگه رو دوست دارم

اما من با خونسردی گفتم: کی غیر از شقایق لایقه که توی قلب تو باشه

توی چشمام خیره شد میخواست لب باز کنه که صدایی اونو به خودش اورد: سلام کامران

به سمت صدا برگشتیم ... صاحب این صدا پسر فوق العاده خوش تیپ و زیبایی  که قدی بلند و موهای مشکی پر کلاغی که به زیبایی اراسته شده بود و چشمایی نقره فام.... ترکیب صورتش بی نهایت زیبا بود کامران با دیدن او لبخندی زد و گفت: سلام سام

پس سام که این همه از زیباییش میگفتن که دل خیلی ها رو برده این بود.... البته حق هم داشتند ... این زیبایی رو توی عمرم ندیده بودم

سام جلو اومد و با کامران دست داد بعد نگاهی گذرا به چهره من انداخت که کامران شروع به معارفه کرد بعد از سام پرسید: کی رسیدی؟

سام_ همین الان... خیلی هیجان زده شدم که دیدمت

کامران _ منم همین طور خیلی وقت بود هم دیگه رو ندیده بودیم

سام_ خب به نظرم بهتره بریم بالا ...  تا شام رو در خدمتتون باشم

_ نه... مرسی ما دیگه داشتیم میرفتیم

سام_ این چه حرفیه کمند خانوم... امکان نداره من بذارم که برین

ناچارا سام جلو  رفت و من هم دستم رو دور بازوی کامران حلقه کردم خیلی احساس خوبی داشتم از اینکه کنار کامران راه میرم... به داخل امارت وسط باغ رفتیم ... این امارت منو یاد خونه  درم توی مارسی می انداخت.... هر چند که اونجا خیلی بزرگتر و مجللتر از اینجا بود ... یه ساختمون سفید سه طبقه وسط باغ بود وارد شدیم و از سرسرا رفتیم بالا  و روی کانا÷ه نشستیم که سام برگشت پیش نگاهی به من کرد و انگار تازه متوجه چهره من شده باشه با دقت و ریز بینی زیادی به من نگاه کرد و منم همچینین.... چون اینقدر زیبا بود حس میکردم با هیچ ترفندی نمیتونم نگاهمو از روش بردارم.... بعد بهم گفت: کمند خانوم معنی اسم شما چیه؟

_ کمند یعنی ریسمان... یه وسیله جنگیه

کامران دستشو دور گردن من انداخت و البته من در این احساس غرق در لذت بودم که کامران گفت: این سلاح جنگی اومده به جنگ دل اقایون بیچاره

سام خندید و گفت: البته... چهره زیبایی دارین... خدا حفظتون کنه

در همین لحظه خدمتکاری اومد و ما رو برای شام  دعوت کرد

تا اپ بعدی بای لطفا نظراتون نکشه پایین

وقتی با همیم دنیا مال ماست

سلام و معذرت بابت تاخیر طولانی.... ببخشید بچه ها من خیلی درگیر درسهام دوست دارم زود به زود اپ کنم ولی نیمشه .... این شما و اینم داستان

بعد از رفتن استاد شاهین منم برگشتم توی خونه .... توی اتاقی که متعلق به من نبود ولی به من داده شده بود... روی تخت دراز کشیده بودم و به کامران فکر میکردم چرا اینقدر ناراحت بود؟.... مگه من چیکار کرده بودم.... من که دیشب ازش معذرت خواهی کردم ... نمیدونم چرا ولی حس میکردم عصبانیت اون واسم مهمه... مهمه که بدونم چرا از دستم ناراحته... حدودا یه ساعت توی اتاق بودم و داشتم با موبایلم بازی میکردم که دیدم در اتاق باز شد از جا پریدم... کامران بود نگاهی به من که کرد و گفت: بشین... راحت باش... انگار ترسوندمت

روی تخت نشستم چند دقیقه ای بینمون سکوت بود  که کامران شکستش و گفت: حالت خوبه؟

_ مرسی ممنون

بازم سکوت بینمون بود اما این بار شکننده اش من بودم

_ کامران میخواستم... ازت معذرت خواهی کنم

کامران_ تو چرا.... من این همه سرت داد زدم... همش تقصیر من بود که تنهات گذاشتم

_ ولی منم به حرفت گوش ندادم... تقصیر من بود

در همین لحظه هومن از بیرون اتاق داد زد: حالا تعارف نکنین تقصیر هر دوتاتون بود

من و کامران هر دو خندیدیم هومن اومد توی اتاق و گفت: یکی بیاد برای این بچه انشا بنویسه سرمو برد.... من باید برم قرار دارم

_ خب حمید رو هم با خودت ببر دیگه

هومن_ میخوای برایانا سر از تنم جدا کنه؟.... به جون کتی هنوز از جونم سیر نشدم

در همین لحظه حمید دست هومنو محکم گرفت و گفت: عمو جون... من بیام دیگه... بیام بیام

هومن با حالت زاری گفت: کتی رو کفن کردی از خر شیطون بیا پایین بچه

حمید_ عمو جون ... خر شیطون چه شکلیه؟

هومن_ بیشتر شبیه کمنده البته یه شباهتهایی هم به کامران داره

_ کامران موافقی هر دو بریزیم سرش؟

کامران نگاهی به من کرد و گفت: کاملا

بعد هر دو بلند شدیم و به سمت هومن حمله کردیم و کلی با بالشت توی سر و کول هم دیگه زدیم بالاخره هومن راضی شد حمید رو با خودش ببره منو کامران تنها شدیم کامران ÷یشنهاد داد بریم کنار دریا بشینیم ... لب ساحل نشسته بودیم که کامران گفت: کمند تو چرا جون شقایقو قسم خوردی؟

_ چون میدونستم که هیچکی تو دنیا ... به اندازه شقایق واست اهمیت نداره

کامران _ اما تو اشتباه میکنی

_ نه.... اشتباه نمیکنم.... تو هنوزم اونو دوست داری.... حتی بیشتر از قبل... تو چشمای تو عشقه.... تو عاشقی

کامران_ کسای دیگه هم وجود دارن که  من اونا رو بیشتر از شقایق دوست دارم

_ خب چیکار کنم... به حالشون حسرت بخورم که نمیتونم جز اونا باشم

کامران_ کی گفته تو جز اونا نیستی؟

_ خودم میدونم.....  وقتی هومن و کتی نیستن .... واضح است منم نیستم

کامران_ راست میگی... عاقلانه نیست.... راستی من به سهیل گفتم جوابت منفیه

_ اما من چیز دیگه ای خواستم

کامران_ دوست نداشتم اون سر کار باشه

_ خیلی خوب... مهم نیست

بعدشم بلند شدم ظاهرا هیچ تغییری نکرد بازم داشتیم تهاجمی صحبت میکردیم تقصیر خودم بود

_ کامران.... یادت باشه من ازت خواستم بهم کمک کنی تا به عشقم برسم و تو هم قول دادی

کامران_ کمکت میکنم.... کمک.... کمک میکنم

_ ولی نمیکنی

کامران_ چرا اینجوری فکر میکنی؟

_ ما از دیشب روابطمون خشک شده .... نمیدونم چه حسیه ولی این احساس توی منم هست توی تو هم هست

کامران_ درست میشه.... بهم فرصت بده.... از نظر روحی خرابم

_ چرا؟

کامران_ نمیتونم بگم

_ ولی...

کامران_ ادم نمیتونه همه  چی رو به دوستش بگه حتی اگه اون دوست خیلی نزدیک باشه

_ منم حس کردم تو.... حالت برگشته اما این روزا حال خودم خوب نیست.... حس میکنم نمیتونم این احساس جدیدی که توم به وجود اومده رو قبول کنم.... و این خیلی بده

کامران_ میشه بگی اون کسی که دوسش داری کیه؟

_ ادم همه چی رو نمیتونه به دوستش بگه.... درست مثل تو که نمیتونی به من بگی هنوزم عاشق شقایقی

کامران_ تو این مزخرفاتو از کجا متوجه شدی؟

_ از رفتار دیشبت

کامران_ من اگه هنوزم شقایقو دوست داشتم حتما برمیگشتم پیشش... اون از خداشه بایه خواننده معروفی مثل من باشه.... به شهرتش خیلی کمک میکنه

_ خودت گفتی نمیدونی هنوزم شقایقو دوست داری یا نه.... ولی از رفتارت معلومه که داری اونم از نوع شدیدش

کامران_ کمند.... خوب گوشاتو باز کن لطفا.... من شقایقو دوست داشتم یه روزی.... اعتراف میکنم به حالت دیوانه وار دوسش داشتم..... من میپرستیدمش..... اما الان.... الان..... یکی دیگه دوست دارم... یه دختر دیگه.... فهمیدی؟

_ خیلی خوب باور کردم

کامران_ اما من کشف میکنم که تو کی رو دوست داری

خندیدم و گفتم: اگه تونستی

***

بای تا اپ بعدی یه کم بیشتر نظر بدین بابا این چه وضعشه!!!!

کاشکی بشه چشمای تو مال من...

سلامی بعد مدتها... بچه ها من زیاد وقت ندارم فقط براتون یه قسمت دیگه از داستان رو میذارم که کوتاه هم هست... شرمنده که دیر شد... سعی میکنم از این به بعد زودتر اژ کنم

صبح بود که با صدای زنگ ساعت موبایلم از خواب پا شدم ساعت نه بود بی اختیار اولین چیزی که یادم اومد همون پارتی دیشب بود و اتفاقاتی که افتاده بود یکی یکی از جلوی چشمام رد شد ، بلند شدم از روی تخت و دست و صورتمو شستم و رفتم سمت اشپزخونه دیدم کتی داره صبحونه میخوره  بهش صبح بخیر گفتم که جوابمو نداد بعد نمیدونم چرا با حالتی طلبکارانه گفت:لنگ ظهر شده... تو کی میخوای بیدار شی

_اگه الان یه خرده دقت کنی میبینی که پا شدم

کتی_کامران کجاست؟

_من چه میدونم

کتی_شما که دیشب با هم بودین

_خب بودیم... الان که نیستیم... من که علم غیب ندارم

در همین لحظه کامران اومد تو اشپزخونه و گفت:صبح بخیر

کتی__تا حالا کجا بودی؟

کامران_خواب

کتی_هومن کجاست؟

کامران_چه میدونم مگه نمیبینی من تازه از خواب  پا شدم

کتی دیگه چیزی نگفت کامران هم بدون هیچ توجهی به من  شروع کرد به صبحونه خوردن، منم بعد از خوردن از اشپزخونه بیرون رفتم که ایفن زنگ زد برداشتم یاسمن پشت در بود در رو باز کردم که در همین لحظه هومن جلوم ظاهر شد بی اختیار جیغ کشیدم و گفت:دیوونه .... منو ترسوندی... نصفه جون شدم

هومن چیزی نگفت فقط خندید و رفت اشپزخونه که حمید و یاسمن اومدن بالا حمید با دیدن هومن سریع پرید تو بغلش و بعد بهش گفت: عمو جون عمو جون بیا

هومن_ول کن بچه سر صبحی وقت گیر اوردی

حمید_جون خاله کتی بیا

هومن_ د بیا فقط تو مونده بود جون کتی رو قسم بخوری... بیچاره جونشو از سر راه که نیاورده

هومن به سمت اتاقش رفت و منم به دنبالش رفتم حمید هومنو رو صندلی نشوند و دفترشو دراورد و گفت:عمو جون... میشه یه انشا دیگه واسم بنویسی

هومن_ای بابا... عادت کرده این بچه من براش انشا بنویسم ... ای بابا این طبع نویسندگی کشته منو

حمید_عمو جون دفعه قبلی که نوشتین 13 شدم ... معلمم گفته هنوز باید خیلی تلاش بکنم... یعنی شما باید برای من خیلی تلاش بکنی ... فهمیدین؟.... تو باید برای انشای من خیلی تلاش بکنی

من که خنده ام گرفته بود هومن گفت:چی؟... 13؟... چه معلم ابله ای دارین... اصلا به من چه من از این بهتر بلید نیستم بنویسم .... برو بگو تلاش من همین قدره

در همین موقع کامران اومد توی اتاق و گفت:هومن من دارم میرم بیرون کاری نداری؟

هومن_به سلامت

_ولی من کار دارم

کامران با بی تفاوتی گفت:پس فعلا خدافظ

بعد از اتاق رفت بیرون من دنبالش رفتم و گفتم:کامران یه لحظه

کامران برگشت و گفت:بله؟

_میتونم منم بیام؟

کامران_نه

قبل از اینکه من چیزبیشتری بگم هم رفت منم برگشتم سمت اتاقم که دوباره زنگ در رو زدند ظاهرا هومن برداشت ایفن رو که بعد گفت کمند برو یکی دم در باهات کار داره...

منم با عجله به سمت در رفتم که در مقابل چشمای متعجبم استاد شاهینو دیدم.... با دیدن من به سمتم امد و مودبانه سلام کرد

منم جوابشو دادم و گفتم:استاد اینجا رو از کجا پیدا کردین

استاد شاهین_ خوب دیگه جوینده یابنده است

نگاهی زیر چشمی به چشمای قشنگش انداختم، چشمای رنگ عسلش ، بعد گفتم:با من کاری داشتین؟

استاد شاهین_البته.... دیدم خبری ازت نشد ... خواستم در مورد اون مسئله ای که بهت پیشنهاد دادم ببینم تصمیمتو گرفتی؟

_استاد .... راستش تصمیم گیری خیلی مشکله... شما چیز سختی از من میخواین... من نمیتونم به کشورم ... جایی که توش بزرگ شدم خیانت کنم

استاد شاهین_اما این خیانت نیست... اینکه ادم از مغزش استفاده نکنه خیانت به خود انسانه...من میدونم که تو موفق میشی و میتونی... یعنی ما با کمک هم میتونیم این کارو انجام بدیم... سعی کن درست فکر کنی

_ولی استاد .... من بازم میگم اینکار خیانت به کشوره ... من اینکارو نمیکنم....حتی اگه ایده شو داشته باشم...میذارمش واسه کشور خودم نه یه کشوری مثل امریکا

استاد شاهین با چشمای قشنگش به من خیره شد و بعد گفت:ویلیام... من تو رو همیشه یه دانشجوی ازادی خواه دیدم... یه کسی که همیشه توی دانشگاه با حرف زور مبارزه کرد... چی بهت دادن وقتی از دانشگاه فارغ التحصیل شدی؟... تو نمیخوای راه رو برای خودت باز کنی؟.... نمیخوای پیشرفت کنی؟... نمیخوای واقعا؟

_من ازادی میخواستم ولی نه به قیمت خیانت به کشورم... مطمئن باشین من راضی به مرگ حتی یه نفر از سرزمینم نیستم

استاد شاهین_اما قرار نیست که حتما با این سلاح به ایران حمله بشه

_الان قرار نیست... شما از کجا مطمئنین؟.... وقتی این کشور سلاحاش پیشرفت کنه اونوقت که ایران همچین سلاحی رو نداشته باشه در برابرش شکستش حتمیه...

استاد شاهین دستی از پشت توی موهاش کشید .... همیشه اینکارو میکرد موهای زیتونی و لختشو از پشت صاف میکرد...بعد گفت:این حرف اخرته؟

نگاه گیراش داشت منو تسلیم میکرد چشمای قشنگش افسونی عجیب داشت .... مثل افسون چشمای مار... این ادم بی نهایت مرموز بود

اما بازم قاطعانه گفتم:اره... من نیستم... ولی در مورد دانشگاه کلمبیا که گفتین من مدارکمو براتون ایمیل کردم لطفا منو تو ازمونش ثبت نام کنین... میخوام حداقل از وقتم استفاده کنم و ادامه تحصیل بدم و فوقمو بگیرم

استاد شاهین_باشه... این کار زور نیست.. حتما ثبت نامت میکنم

بعد عینک افتابیشو در اورد و زد چشمای رنگ عسلش زیر اون نقاب پنهون شد... اماده ی رفتن بود که دیدم یه میمون از تو ماشینش اومد پیاده شد و اومد سمت ما ، میمونه اومد کنار ما  و بعد استاد گفت:این اسمش مورینو ئه... میمون خوبیه... البته تربیتش یه جوراییه که شبیه ادمه... بهش غذای ادما رو میدم... فقط تنها فرقش اینه که نمیتونه حرف بزنه... خیلی رو این یکی کار کردم هنوز به جایی نرسیدم که بتونه حرف بزنه

_حرف بزنه؟!

استاد شاهین در حالیکه داشت سر مورینو رو ناز میکرد گفت:اره... حرف بزنه... اخه من اینجا خیلی تنهام... هیچکی رو ندارم... مردم اینجا انگار با خودشونم قهرن... باورت نمیشه کمند وقتی تو رو دیدم از خوشحالی نزدیک بود بمیرم...خیلی وقت بود با کسی صحبت نکرده بودم...همش کار و کار و کار...

از یک سو تعجب کرده بودم که منو به اسم کوچیک صدا کرده از طرفی از حرفاش نزدیک بودم شاخ در بیارم

_باورم نمیشه... شما از تنهایی این میمون رو دارین تبدیل به ادم میکنین؟... خوب اگه تنهایین ازدواج کنین... اینجا دختر ایرانی خوب کم نیس

لبخند تلخی زد و بعد گفت:من نمیخوام ازدواج کنم...

مورینو برخلاف تصورم واقعا مثل یه ادم بود انگار قشنگ واستاده بود و به حرفامون گوش میکرد که من گفتم:میفهمه چی میگیم؟

استاد شاهین_اره... میفهمه.... تنها همدم من همین مورینوئه....حتی میتونه نقاشی کنه...

با تعجب گفتم:چه جالب

استاد شاهین_خب ... مزاحمت شدم... من دیگه برم... تا بعدا که شاید هم دیگه رو ببینیم

_حتما... ا اگه ادرسی چیزی بدین من خودم میام دیدنتون

استاد شاهین با وجد گفت:جدا میای؟

_اره.... معلومه چرا که نه

لبخندی زد و بعد گفت:اینجا تنها زندگی میکنی؟

_نه با... با دو تا از دوستام

دیگه چیزی نپرسید و خداحافظی کرد و رفت

منم برگشتم تو خونه.

 

یه روزی از همین روزا میرم یه جای بی نشون ... یه جا که پیدام نکنی بشی واسم بلای جون

 

بچه ها اینم قسمت بعدی داستان بخونین...

کنار میز اشپزخونه ایستاده بودم و داشتم  با هومن صحبت میکردم که یکهو کامران اومد توی اشپزخونه و گفت:کمند من دارم میرم بیرون تو هم میای؟

_با ماشین میری؟

کامران_اره ... میرم یه دور بزنم

_باشه میام

هومن_منم اینجا بوقم دیگه... بوق بوق

_خب اگه تو هم میای...

کامران_نه لازم نیست هومن بیاد

هومن_دستت درد نکنه... نو که اومد به بازار کهنه میشه دل ازار

_منظورت چیه؟

هومن_نه... ولی یه تعارفی بزنین دیگه

کامران_هومن وقتمونو نگیر

بعد دست منو گرفت و با خودش برد بیرون.

سوار ماشین شدیم که کامران گفت:باید لباس بخری

_چی؟

کامران_باید برای شب پارتی لباس بخری

_من لباس دارم... واسه چی باید بخرم؟... نکنه پارتی بالماسکه است؟

کامران_نه نه... فقط ... من واست میخرم

_باشه

لبخندی حاکی از رضایت زد و به من نگاه کرد و بعد ماشینو به راه انداخت اما من بهش خیره شدم... قیافه اش خیلی مظلوم بود چطور تو این مدت هیچ وقت به قیافش نگاه نکرده بودم.. خیلی دوست داشتنی بود خودم متوجه شدم که بد بهش زل زدم چون خودشم متعجب پرسید:چرا اینجوری نگاه میکنی؟

به خودم اومدم و گفتم:چیزی نیست... همین طوری

سرمو انداختم پایین و به بازی با موبایلم مشغول شدم که کامران گفت:بالاخره به عشق عزیزت رسیدی؟

یه لحظه لپهام گل انداخت و گفتم:نمیدونم هنوز

کامران گوشه خیابون پارک کرد و بعد گفت:قدم بزنیم؟

_باشه

پیاده شدیم و به سمت پیاده رو رفتیم که کامران گفت: من اون شب یه خرده هول شدم نتونستم برات درست از غشق حرف بزنم به نظرم دیدتو خراب کردم... همش از عشق شکست خورده خودم گفتم

_خب بازم بگو... من خوشحال میشم بازم بشنوم

کامران_اون موقعه ای که عاشق میشی همه چیزای دور و برت قشنگ .... همه چی یه حس خوب واست میاره... باور کن خیلی احساس خوبیه

کامران منو برد تو یه مغازه لباس فروشی و چند تا لباس مجلسی بهم نشون داد یکیشون خیلی قشنگ بود پرو کردم خوشم اومد کامران هم سریع اونو برداشت و بعد برگشتیم توی پیاده رو داشت شب میشد و نم نم بارون میزد کامران گقت:موافقی بازم قدم بزنیم؟

_اره... خوبه

کامران_امشب پارتیه... خودت که میدونی... خیلی موظب خودت باش...

_نترس چیزیم نمیشه

کامران_میدونم.... اما بی خود نگرانم... از من جدا نشو... دور و بر خودم باش... بلا سرت نیارن... تو دست من امانتی

_فکر میکنی خودم نمیتونم از خودم دفاع کنم؟

کامران_نه... اینجوری نیست.... تو حتما میتونی... اما بذار خیالم راحت باشه... به هومن هم میگم هوای تو رو داشته باشه

_ولی من خودم میتونم مراقب خودم باشم... کسی نمیتونه به من اسیب برسونه

کامران دستمو محکم چسبید و منو روبروی خودش قرار داد و با اون معصومیتی که توی چشماش بود زل زد توی چشمام باعث شد حس کنم چقدر ادم پر جذبه ای هم میتونه باشه... با صدایی اروم ولی قوی گفت:کمند... دیوونه بازی در نیار از خودت... خطرناکه... عزیز من .... شوخی بردار نیست... نمیخوام کسی اذیتت کنه... کنار خودم باش... بذار مطمئن باشم

بی پروا خندیدم و گفتم:چقدر نگرانی... من قبلا هم اینجور جاها رفتم... هیچ اتفاقی نیفتاده...

بعد هم دستمو از توی دستش بیرون کشیدم و چند قدم ازش جلو زدم بدو بدو خودشو بهم رسوند و گفت:چیه... میخوای دیوونه بازی در بیاری؟

_اره... میخوام دیوونه بشم... میخوام عاشق بشم... کامران... احساس من فوق العاده قشنگه... حس میکنم دنیا رو دارم

کامران لبخندی زد ولی توی چشماش یه تردید بود... نمیدونم چرا حتما اونم یاد روزای خوبی افتاده بود که با شقایق بوده و میترسه این ماجرا برای من  پیش بیاد یا شایدم دلیل دیگه ای داشت

***

دور و برم دود و بوهای نا خوشایند بود الکل و سایر مشروبات بود با این کفشهای پاشنه بلند نمیتونستم به راحتی راه برم همش تلو تلو میخوردم... با اینکه اولین بارم نبود که از این کفشها میپوشیدم و لی اصلا اون شب احساس تعادل نداشتم. هر جا رو نگاه میکردم فقط یه دود غلیظ بود هیچی رو نمیدیدم .در همین لحظه دستم از پشت کشیده شد یکی منو به خودش چسبوند از بوی تنش متوجه شدم حسابی مسته... وحشت کردمو دستمو کشید و رفتم عقب که یه پسر دیگه از عقب منو بغل کرد روی پاهاش لگد کردم و  نا سزایی نثارش کردم که دیم یکی دیگه از پایین پاهامو چسبیده و داره نوازش میکنه مثلا و یکی دیگه باز کمرمو... نمیتونستم حرکت کنم با مشت زدن میخواستم از خودم دفاع کنم ولی نمیشد... جیغ کشیدم و لی انگار صدایی توی حنجره ام نبود... اما تعداد این پسرا هر لحظه بیشتر میشد نمیدونم چند تا بودن ولی همشون یه جوری به من چسبیده بودن یکی رو که دور میکردم بعدی میومد جاش . دیگه داشت اشکم در میومد... احساس ضعف میکردم تازه یاد حرفای کامران افتادم که گفت ازم جدا نشو اما الان چه فایده ... نمیدونستم کامران کجاست... خواستم صداش کنم با تمام وجودم نیروهامو توی خودم جمع کردم و فریاد زدم :کامران

یکهو پاهام شل شد یکی از پسرا منو از پشت کشید و من روی زمین افتادم چند دقیقه بعد کامران رو دیدم دیگه نیرو نداشتم سست شده بودم... بی حرکت روی زمین نشستم... حس میکردم مثل یه مرده شدم...چند دقیقه بعد دیدم کامران جلوم زانو زد و گفت:حالت خوبه؟

یکهو زدم زیر گریه... ترسیده بودم احساس بی پناهی میکردم... کامران دلش به حالم سوخت و منو بغل کرد بیچاره منو برد کنار ماشین وقتی که رسیدیم من سریع روی زمین افتادم و با حالت عجز زار زدم و سرمو تکیه دادم به ماشین کامران... کامران  هم از اونور به ماشین تکیه داده بود و نشسته بود اما بعد از چند دقیقه اومد کنار من و گفت:بلند شو

من با بی حالی گفتم:نمیتونم

اما اون عصبانی بود و فریاد زد:بهت میگم بلند شو

من با ترس بلند شدم در حالی که تلو تلو میخوردم به ماشین تکیه دادم کامران با عصبانیت گفت:مگه بهت نگفتم از من دور نشو.... حالیت نمیشه؟ همه چی رو باید امتحان کنی؟اره؟...اخه چقدر کله شقی تو...

من نمیتونستم لب باز کنم و از خودم دفاع کنم کامران با مشتش محکم زد روی ماشین و بعد گذاشت رفت چند قدم جلو رفتم و گفتم:کجا میری؟

کامران_میرم یه خرده اعصابم از دست دیوونه بازیهای تو ارامش بگیره

_منم میام

کامران_نمیخواد

با حالتی التماس کننده گفتم:تو رو خدا

کامران فریاد زد:نه

به دنبالش دویدم و گفتم:من میترسم اینجا تنها بمونم

کامران فریاد زد_برو نمیخوام ببینمت... از جلوی چشمام دور شو کمند.. گمشو

_تو رو خدا... تو رو جون کتی... جون هومن... بذار بیام

کامران_بهت گفتم نه... جون کتی و هومن رو هم بیخودی قسم نخور

چند قدم رفت جلو منم دنبالش رفتم و گفتم:پس جون شقایق که اینقدر دوسش داری

برگشتو با حرص به من نگاه کرد و گفت:پس خفه میشی و حرف نمیزنی

راضی شد که باهاش بیام... به دنبالش رفتم کمی قدم زدیم در سکوت مطلق کامران اصلا حتی پلک هم نمیزد... خیلی عصبانی بود ازش میترسیدم... مثل یه مرد قوی بود...حس میکردم که ناراحته... این مرد یه زخم کهنه توی دلش داشت... اونم از دست چشمای یه دختر... یه پسر ایرانی بود که تو عشقش ناکام مونده بود... و چقدر شونه هاش برای تحمل این مشکل استوار بود... مطمئن بودم که هنوزم شقایق رو دوست داره...

***

شب قدر

بچه ها داستان رو بخونین

نگاهی به استاد شاهین انداختم چشمان نافاذ عسلیش ادمو میذاشت  تو منگه.... توی تصمیمم متزلزل شدم و گفتم:باید فکر کنم

استاد شاهین لبخندی حاکی از رضایت زد و گفت:افرین... این بهترین کاره...ویلیام...تو از نخبه هایی هستی که میشه روت خیلی حساب کرد

_مرسی استاد

استاد شاهین نگاهی به چشمام کرد وقتی میگم استاد شاهین خودم هم از این اسم میترسم مثل یه پرنده وحشی این ادم قوی میمونه...دوست داشتم بیشتر باهاش صحبت کنم مثل اون موقع ها که هر وقت تایم خالی داشت میرفتم بهش سر میزدم...دلم میخواست باهاش درد و دل کنم... مرد فهمیده و کاملی بود...همچنین با نفوذ... کاری نبود که از دستش بر نیاد... در تعجبم که این حرفا رو از همچین ادمی میشنوم...انگار سکوتم طولانی شده بود چون پرسید به چی نگاه میکنی؟

لبخندی زدم و گفتم:به چشماتون استاد

استاد شاهین_فکر میکنی من چند سالمه؟

_37یا 38 سال

استاد شاهین_اینقدر به نظر پیر میام؟

_پیر نه ولی با تجربه میاین

استاد شاهین_من 29 سالمه...باورت میشه

با چشمانی گرد به او خیره شدم و گفتم:نه هرگز... استاد میتونم یه سوال شخصی بپرسم؟

استاد شاهین_البته

_از دانشجوهای شریف شنیده بودم که شما مجرد هستین و ازدواج نکردین... میتونم بدونم چرا؟

استاد شاهین متفکرانه پاسخ داد:چون که رفت

_کی رفت؟

استاد شاهین_همون کسی که بهم قول داد پام وایمیسته...همون کسی که صادقانه دوسم نداشت ولی عشقشو به خاطر خودخواهی خودم زیر پا گذاشتم در حالیکه دوسش داشتم... اون رفت ....منم دیگه...بدون اون هیچم...بدون اون تنهام...میخوام همیشه تنها بمونم

_کجا رفت؟

استاد شاهین_جاییکه همه ما قراره بریم...اون بالا

ناراحت شدم خیلی دلم براش سوخت فکرشم نمیکردم اون تو زندگیش شکست عشقی خورده باشه... چند دقیقه ای به سکوت گذشت که استاد گفت:بهتره بریم...در ضمن روی حرفام فکر کن و نسنجیده تصمیم نگیر...شاید این مهم ترین تصمیم زندگیته...برای ازمون فوق لیسانس هم همین طور.... گفتم که تا چند وقت دیگه دانشگاه کلمبیا برگزار میکنه...اگه خواستی مدارکتو سند کن واسم

بعد یه کارت بهم داد و گفت:روی این کارت تلفن شخصی اتاق من و تلفن همراه من و ایمیل محرمانه من نوشته شده....هر وقت فکراتو کردی از هر راهی که دوست داشتی به من خبر بده...ولی مدارک رو برای ثبت نام توی ازمون حداکثر تا پس فردا باید بفرستی

_چشم استاد

منم بلند شدم به همراهش رفتم مقداری از مسیر رو با هم طی کردیم بعد جدا شدیم منم رفتم به سمت یه پارک حرفای استاد توی گوشم بود یه کمی توی پارک قدم زدم اما حس کردم الان به وجود کامران احتیاج دارم بهش SMSزدم و ادرس پارک رو دادم و ازش خواهش کردم که بیاد حدودا نیم ساعت بعد زمانیکه من داشتم به بازی پسرک خرد سالی نگاه میکردم وجودشو با صدای گرمش حس کردم

کامران_تو فکری؟

_اومدی؟

کامران_اره....حالت خوبه؟

_نه زیاد

کامران_مشکلی پیش اومده؟

_مشکلی که نمیتونم بگم

کامران_به من نمیتونی بگی یا به هیچ کس نمیتونی بگی؟

_اونم نمیدونم

کامران_اتفاقی برای شایا افتاده؟

_نه .... اصلا موضوع اون نیست

کامران_پس چی؟....چی شده که این قدر ناراحتی و از شیطنتهات خبری نیس

_نمیدونم...نمیدونم....نمیدونم کامران...گیر کردم....سر یه دوراهی گیر کردم

بی اختیار سرمو رو شونه اش گذاشتم کامران با مهربونی سرمو نوازش کرد و گفت:من که نمیدونم مشکل تو چیه ولی هرچی هست باید دنبال راه حل باشی....غم و غصه خوب نیست برات

_میشه گریه کنم؟

کامران_نه اصلا....بلند شو میخوایم بریم با هم قدم بزنیم ....شام خوردی؟

_نه....نخوردم

کامران_با هومن دعوا کردی؟

_نه

کامران_خیلی خوب پس پاشو  که شام مهمون منی....خیلی وقته که با یه خانوم بیرون غذا نخوردم

سرمو برداشتم از روی شونه اش و دستشو گرفتم و دنبال خودم کشیدم با هم و پا به پای هم قدم میزدیم و کامران برام حرف میزد:.....سعی کن عاشق بشی چون اگه عاشق بشی دیگه هیچ مشکلی رو اصلا مشکلی نمیدونی...اگه عشقت معمولی هم باشه مهم نیست ولی هرچی باشه عشقه دیگه مقدسه....دیگه چه میدونم خوبه....مخصوصا برای تو

_فکر کنم به زودی عاشق بشم

کامران_جدا؟....خب اینکه خیلی خوبه اما عاشق کی؟

_الان که عاشق نشدم هروقت شدم باید بپرسی

کامران_علامت عاشقی تو چیه که من اون موقع بپرسم

_سرمو میکوبم به دیوار....با دستام رو زمین راه میرم....روزی سه بار خودکشی میکنم و ضرب 2 ضربدر 2 رو هم بلد نیستم

کامران_این علائم الان در تو وجود داره؟

کامران_چهارمیش وجود داره دیگه

خندیدم و گفتم:حیف که الان حال ندارم یه کتک درست و حسابی بزنمت و از زیر دستم در میری

کامران_ایشاالله سر حال میای ما رو هم میزنی

_کامران.... تو این همه خوبی رو از کجا اوردی؟.....چرا تو اینقدر خوبی؟

کامران_از همونجایی که تو این همه زیبایی رو اوردی.... خدا توی هرکدوم از بنده هاش یکی از نشونه هاشو گذاشته.... توی تو زیبایی...و توی من...

_نهایت مهربونی و گذشت و بخشش....نهایت صاف بودن....نهایت خوب بودن

کامران_تو لطف داری

_کامران....دستمو بگیر....امشب هزار تا سوال ازت دارم

کامران دستمو گرفت و گفت:منم در خدمتم

_تو عاشق شقایق شدی یا نه؟.... ازت خواهش میکنم به سوالام جواب بده

کامران_اره

_کی فهمیدی عاشقش شدی....عشق رو چه جوری دیدی؟

کامران_اون لحظه که وقتی نگاش کردم دلم میلرزید...میترسیدم...پاهام شل میشد....لرزش دست پیدا میکردم...نفس نفس میزدم....ضربان قلبم دو برابر میشد و مرگ رو جلوی چشمام میدیدم

_بعد چیکار میکردی که اروم میشدی؟

کامران_نگاش میکردم...عمیق و ژرف.... با تموم وجود نگاش میکردم تو چشماش خیره میشدم تا حداقل ارامش بگیرم از درون با تموم وجود فریادش میزدم اما نمیتونستم لب باز کنم... در اخر اونو در اغوش میگرفتم و لمسش میکردم

_اینجوری اروم میشدی؟

کامران_اروم؟!...این احساس وحشتناک بود...نمیتونم توصیفش کنم خودت باید درک کنی اون کسی که حاضری براش بمیری در اغوشت اروم گرفته باشه...واقعا جالبه...جالب نه نمیدونم چه صفتی واسش مناسبه...هیجان انگیز و باورنکردنی .... محشر ... نمیدونم  نمیدونم

_خوب بگو...بازم بگو

کامران_برای لحظه دیدنش معمولا بیقرار بودم...اینقدر به خودم میرسیدم که یه موقع ازم عیب و ایرادی نگیره اخه شقایق معمولا به یه چیز من گیر میداد...همیشه وقتی با هم بیرون میرفتیم اون از راه رفتن و صحبت کردن با من خسته میشد اما من نه تنها خسته نمیشدم حتی گذر زمان رو هم حس نمیکردم به خودم میومدم میدیدم 2 ساعت گذشته....زمان مثل برق بود برام...شبها معمولا خواب به چشمام نمی یومد اگه یاد اونو نمیکردم....اصلا اگه یادشو نمیکردم وجودنداشتم من با تموم وجود شقایق رو میخواستم

_پس چه جوری دوری شو یعنی جدایی شو تحمل کردی؟

کامران_سخت بود....خیلی سخت.....بازم بعضی اوقات فکر خودکشی میزد سرم....اما بیرونش میکردم.... روزای وحشتناکی بود....اما کم کم عادی شد

_تو هنوز هم شقایقو دوست داری؟

کامران_میتونم قسم بخورم که جواب این سوال رو هنوز نمیدونم

_میشه برگردیم خونه؟

کامران دست منو فشرد و گفت:چرا یکهو اینقدر داغ شدی؟

_من تحمل این چیزا رو ندارم....من دوست ندارم به مرز خودکشی برسم

کامران_همه به اونجا نمیرسن.... من بهت کمک میکنم

_قول بده.... قول بده کمکم کنی

کامران_قول میدم عزیزم

_کامران...من دلم یه جایی گیره که اگه تو کمکم نکنی.... امکانش وجود نداره که موفق بشم...من دارم بدجوری اسیر میشم... کامران نذار یه وقت من به خودکشی برسم

کامران_باشه.... قول میدم

***

 

 

فردا دیر است برای دیدن تو...امروز بیا

بچه ها سلام با یه قسمت دیگه از داستان اومدم

توی ماشین منتظر هومن نشسته بودم که دیدم موبایلم زنگ خورد:الو

صدای میثم بود_سلام کمند خانوم

_میثم همیشه مزاحم؟

میثم_با اجازه شما بانوی محترمه

_خفه شو ببینم

میثم_دستت درد نکنه با این همه استقبال بی نظیر

_همینم زیادیته

میثم_میدونم... وقتی هومن جونت باشه کسی خبر ما رو نمیگیره

_به تو مربوط نیست

میثم_من به عمه گفتم رفتی اونجا داری چه غلطی میکنی

_برام مهم نیست

میثم_خودم میدونم که برات مهمه

_نه نیست

میثم_شایا جونتم رو به موته

_به کوری چشم حسوداش که تو باشی ایشاالله خوب میشه

میثم_نه بابا مثل اینکه اینجا فقط من حسود و غریبه ام

_همچین

میثم_دوست ندارم دیگه ببینمت کمند

_منم همین احساسو دارم

میثم_من میخوام ازدواج کنم

_به درک

در همین لحظه هومن اومد توی ماشین و گفت:با کی صحبت میکنی؟

میثم_هومن جون صداش میاد

_به تو ربطی نداره

هومن_با منی؟!!!

_نه با این بی شعورم

میثم_خوبه... بهش فحشم میدی

هومن_کیه پشت خط

_هومن صبر کن چند لحظه

میثم_چیه میترسی بهش بگی نامزد داری

_نه خجالت میکشم

میثم_در هر صورت خبر مهم من این بود که دارم ازدواج میکنم

_این روزا عروسیته... جهنمت مونده حالا

میثم_مطمئن باش جهنم از این وضعیت میون راه معطل من خیلی خیلی بهتره... فکر کردی خیلی در حق من خوبی کردی منو ول کردی رفتی؟... اصلا به احساسم توجه نکردی که هیچ... سرکوبشم کردی من با تو مگه چی کار کردم... من که همش بهت کمک کردم

_کمکی که بهش احتیاج نداشتم... از ظلم کردن برام بدتر بود... مشکل ما روشن بود... تا قبل از اون قضیه ما دوستای خوبی بودیم

هومن ماشین رو روشن کرد و بعد هم حرکت کرد

میثم_اره خیلی دوستای خوبی بودیم... میتونستیم باشیم اما تو نخواستی کمند من همه چی رو قبول کردم

_من تو وضیعتش نبودم... البته قبول دارم که خیلی بد باهات رفتار کردم ولی امیدوارم که خوشبخت بشی

میثم_هنوز قضیه جدی نشده... تو وقت داری برگردی

_نه... دیگه نمیشه... بعدا در این مورد برات توضیح میدم... الان نمیتونم

میثم با تاسف و ناراحتی گفت:خداحافظ

_خداحافظ

گوشی رو گذاشتم توی کیفم که هومن پرسید: به جون کتی دارم از شدت فضولی منفجر میشم زودتر بگو کی بود

_نمیتونم بگم.... ببخش

هومن_دوست پسر؟

_نه.... ولش کن بعدا برات میگم

هومن_چرا اینقدر ناراحت شدی یهو

_ول کن هومن... بذار یه خرده فکر کنم... لطفا سکوت کن

هومن دیگه حرفی  نزد من چشمامو بستم و به میثم فکر کردم یاد اون روزای خوب بچگیم افتادم که یه بار یواشکی از توی کیف مامانم پول برداشته بودیم و با میثم رفته بودیم لواشک خریده بودیم یا اون دفعه که روی دفتر مشق مهدیه خط کشیده بودیم یا سر عروسی موسی ماشین عروس و دوماد رو دوتایی گرفتیم و در رفتیم و دیگه عروس و دوماد ماشین نداشتند. با یاد اوری اون دوران لبخند شوق روی لبام نشست اما حالا دیگه اون موقع نبود بحث اینده بود بحث عشق بود احساسی که من هیچ وقت نسبت به هیچ کس نداشتم توی همین افکار غرق بودم که هومن تکونم داد و گفت:کمند پیاده شو رسیدیم

_چی؟

هومن_حالت خوبه تو؟... چی شد یکهو بهم ریختی؟

_چیزی نیست

از ماشین پیاده شدم و به دنبال هومن راهی رستوران شدم قرار بود دوست دخترای هومنو ببینم نمیدونم چرا اینقدر خواهان دیدن من بودن این دفعه همون ادمای قبلی نبودن یعنی 5 تای دیگه بودن و سمانه هم که انگار سر دستشون بود یا خیلی پیشکسوت بود هومن کنارشون نشست و منم کنار هومن. سمانه بازم ارایش جلف کرده بود با دیدن من گفت:به سلام خانوم معلم

هومن_خانوم مهندس... سمانه توهین نکن

سمانه هنوزم همون حالت لاتیه اون روزشو داشت انگار که وسط قهوه خونه بود و بعد چشمکی زد و گفت:چیه هومن... نکنه خبریه و ما بی خبر

هومن_برو بابا...

یکی از اون دخترا در حالیکه به من زل زده بود گفت:منم بودم ترجیحش میدادم خوشگل تر از توئه سمانه خداییش

سمانه با عصبانیت گفت:ایشونم اومده اینجا تا من ببینم حرف حسابش چیه...چرا ساکتی خانومی

هومن_سمانه... موظب حرف زدنت باش

سمانه_ما خودمون مشکلمونو رو با هم حل میکنیم

بعد دست منو کشید و با خودش برد بیرون و با عصبانیت به من گفت:ببین خانوم کوچولو... شما پا گذاشتی تو زندگی هومن و همه برنامه های ما رو ریختی به هم... تا زیر دست و پاهام لهت نکردم با زبون خوش خودت بکش کنار

_به جون تو من کنار کنارم من اصلا با هومن کاری ندارم

سمانه هل داد و من چند قدم رفتم عقب و دیگه عصبانیتم به وجد اومد و گفتم:پست فطرت چیکار میکنی؟

سمانه_دارم حالیت میکنم پاتو از گلیمت درازتر نکنی

من جلو اومدم و گفتم:فکر کردی کی هستی.. تو حق به من دست بزنی تو یه دختر جلف و لات بی شعور بیشتر نیستی... هومن هم از دخترای جلف خوشش نمیاد هیچ پسری خوشش نمیاد... تو برو خودتو درست کن به جای اینکه با من کل کل کنی و محض اطلاعتم بگم نه من هومنو دوست دارم و نه هومن منو... امشبم به اصرار شماها اومدم وگرنه هیچ وقت با هومن بیرون نمیام

سمانه داشت مات و مبهوت منو نگاه میکرد منم تنهاش گذاشتم و میخواستم از رستوران خارج بشم که یه چهره اشنا منو به سوی خودش جذب کرد...مردی فوق العداه زیبا که پشت یکی از میزهای اون رستوران در پرت ترین نقطه تنها نشسته بود... اولش نشناختم اما وقتی کمی فکر کردم ذهنم جرقه زد و به خاطر اوردم ... پروفسور شاهین... یکی از بهترین استادهای دانشگاه شریف... یکی از نخبه های برتر کشوری که همه کشورهای خارجی واسش بورسیه میفرستادن... باورم نمیشد... اینجا بود... اصالتا یه بچه شهرستانی ساده بود ولی چهره فوق العاده ای داشت چشمای درشت عسلی و موهای قهوه ای... همچینین استعداد فوق العاده ای داشت بحثهایی که سر کلاسش انجام میدادیم باعث میشد تا گاهی اوقات حس کنیم اصلا هیچی بارمون نیست و حسابی بریم دنبال تحقیق... از اون تیپ استادهایی بود که با نگاه دانشجو رو میشناخت و میفهمید که چه جور ادمیه... پرتلاشه یا با پارتی اومده تو شریف.....خلاصه رفتم  جلو سلام کردم با از دیدنم خیلی تعجب کرده بود انگار اروم گفت سلام... فکر کنم دیدن من توی این تاپ و شلوار خیلی براش سنگین بود چون همیشه منو با مقنعه و مانتو دیده بود و حالا اینجوری براش دیر هضم بود....اروم و با تردید گفت:کمند ویلیام؟

لبخندی زدم و گفتم:بله پروفسور

استاد شاهین لبخندی زد و گفت بشین... برات قهوه سفارش میدم

و گارسونو صدا زد و همین کار رو هم کرد دوتا قهوه ترک سفارش داد و بعد گفت:خیلی خوشحال شدم که میبینمت... فکر نمیکردم تو هم یه روزی جز مغزهای فراری کشور محسوب بشی... چرا اینجایی؟

_راستش این سوالیه که من میخوام از شما بپرسم... شما چرا اینجایین؟

استاد شاهین لبخندی زد و گفت:هیچ نخبه ای توی اون کشور دووم نمیاره... یا نابود میشه یا مجبور میشه بیاد خارج از کشور یا اینکه یه جا ساکت بشینه و فراموش کنه که چه کسیه...

_اما استاد شما که نابود نشدین... شما استاد بهترین دانشگاه کشور بودین... اگه ما دانشجوها چیزی بگیم ... خب ما حق داریم

استاد شاهین_جوری حرف میزنی انگار داری در مورد دانشگاه هاروارد صحبت میکنی... بهترین دانشگاه کشور ما با بدترین داشنگاه امریکا یکیه... بگذریم... اینجا چیکار میکنی دانشجوی نخبه؟....بورسیه شدی؟

_نه ... راستش تو فکر فوق گرفتن هستم ولی هنوز فرصتش پیش نیومده....

استاد شاهین_آآآآآآآ.... چطوره توی ازمون دو هفته بعد که قراره دانشگاه کلمبیا برگزار کنه شرکت کنی؟.... نظرت چیه؟

در همین لحظه قهوه مونو اوردن و من شروع کردم به شیرین کردنش و بعد در همین حال گفتم:استاد... دانشگاه کلمبیا چه ور دانشگاهیه؟

استاد شاهین_به خوبی هاروارد نیست... میدونم که ارزوت بود که بری هاروارد مثل خیلی از بچه ها که الان بورس اونجا هستن ولی ... مادرت... راستی حالش چطوره؟

سرمو به زیر انداختم و گفتم:خبرشو ندارم

استاد شاهین چند بار سر تکون داد و بعد گفت:حدس میزدم ... هنوز مشاجره ای طولانی مدت خودم و اساتید دیگه رو در خصوص بورسیه شدنت با مادرت از یاد نبردم.... زن سخت گیره... و با دقت... روی حرفی که میزنه وا میسته... مثل یه مرد... اون یه مرده در ظاهر زنه... از تو میخواست یه مرد بسازه..

_و ساخت؟

استاد شاهین _آآآآآآآآآره...تا حدی

_استاد... نگفتین اینجا چیکار میکنین؟

استاد شاهین_توی یه شرکت ساخت و طراحی سلاحهای جنگی کار میکنم

با تعجب گفتم:طراحی سلاحهای جنگی؟... اونم واسه همچین کشور جاه طلبی؟

استاد شاهین_هیچکس به خوبی من از پس طراحی اونا توی دنیا بر نمیاد... اونا هم اینو میدونن

_اما استاد... مگه این شما نبودین که میگفتین باید همیشه به کشورتون خدمت کنید حتی اگه خارج از اون باشید... پس حرفاتون؟

استاد شاهین_اره ... باید به کشورت خدمت کنی ولی تا وقتی که اونم به تو خدمت کنه... نه اینکه سعی کنه خرابت کنه... اونا قدر علم و هوش منو ندونستن... منم اومدم اینجا که قدر منو میدونن

_استاد شاهین... اینا حرفای دانشجوهای تازه فارق التحصیله نه حرف شما که چندین ساله  دارین تو این تدریس میکنین

استاد شاهین_تو ایران ما فقط تدریس میکنیم... همش همین کارو میکنیم... اما اینجا عمل میکنیم... میسازیم... ویلیام... من چندین تا طرح واسه ساخت سلاح به جشنواره ها ارائه دادم اما هیچ کدوم پذیرفته نشد... اما وقتی اینجا ارائه شون دادم اینا به وجد اومدن از هوش و IQ من ... تو ایران راه برای پیشرفت بسته شده.. یه سری راه رو بستند... نمیذارن.. نمیدونم چی گیرشون میاد.. ولی نمیذارن و نمیخوان...

_اما استاد این خیانت به کشوره ... که شما واسه دشمن کشور ما سلاح طراحی کنین؟

استاد شاهین_خیانت اون کاری بود که در حق من و امثال من انجام شد... و اون چیزی که قراره در حق تموم نخبه های ایران انجام بشه... بذار بفهمن... که یه نخبه ارزشش از اون چاههای نفتشون بیشتره... هنوز مونده تا این چیزا درک بشه... و وقتی که درک شد اونوقته که خیلی دیره...

_شما میخواین کشورتونو نابود کنین چون شما بهتون ظلم شده... استاد... کشور و مردمش فقط نخبگان نیستن... نخبگان و مردم... نخبگان از مردم جدا هستند ولی فقط در اسم توی عمل با همن... نخبگان نباید به کشورشون خیانت کنن... اگه نمیخواین به ایران خدمت کنین پس خیانت هم نکنین

استاد شاهین_تو هنوز خیلی جوونی... هر وقت که سر گرفتن مدرک دکترا اذیت شدی اونوقت حرفای منو میفهمی...اونوقت که بورسیه تحصیلیتو وسط تحصیلت ازت گرفتن ... اونوقت میفهمی که من چی میگم

_اره حرف شما درست... بورسیه تحصیلی اقای محمد نژاد رو ازش گرفتن ... ولی ... این دلیل نمیشه که شماها به مرگ مردم سرزمینتون راضی باشین... استاد شاهین... شما بهتر از من باید اینا رو بدونین

استاد شاهین_ویلیام.. . این موضوع یه قضیه سریه... فهمیدی... کسی از این قضیه خبر نداره...من اگه اینو بهت گفتم خواستم از تو کمک بگیرم در ساخت و طراحی اخرین اختراعم ازت کمک بگیرم...میدونم که تو میتونی... توی یکی از پروژه هات یه اشاره هایی پیدا کردم اما به نتیجه نرسیدم.. خیلی وقته دنبالتم تا اینکه خودت اومدی

_توی پروژه های من چیزی در مورد ساخت سلاح جنگی جدید برای کشور دشمن وجود نداره استاد

استاد شاهین_اره اما طرحهای جدید و ایده های خلاق خوبی توی این پروژه ها هست... تو تنها دانشجویی هستی که من پروژه ها تو برای خودم نگه داشتم...من به کمک ذهن خلاق تو احتیاج دارم... کمکم میکنی؟... توش پول خوبیه.... همه چی هم بهت میدن...هستی؟

 

من عشقت رو به همه دنیا نمیدم حتی یادت رو به کوه و دریا نمیدم.... با تو میمونم واسه همیشه

سلام بچه ها

کتی_کمند... کمند

این اولین باری بود که کتی داشت منو صدا میزد برام جالب بود که باهام چیکار داره

_بله... کاری داری؟

کتی اومد توی اتاق و با حالتی طلب کارانه گفت:بلند شو حاضر شو... میخوام پپسی و موکا رو ببرم دامپزشکی

_خب ببر به من چه؟

کتی_اونوقت شما تو خونه با کامران تنها میشی و ازت کارای بد بد سر میزنه

_چرند نگو.... من کلی با کامران خونه تنها بودم هیچ اتفاقی نیفتاده

کتی با عصبانیت گفت:بهت میگم بلند شو بگو چشم... زود باش

من که دوست داشتم حرصشو در بیارم گفتم:اگه نیام چی؟

کتی که خیلی عصبانی شده بود گفت:اونوقت به مامانم زنگ میزنم و میگم که کامران یه دختر مجرد جوون برداشته اورده تو خونه تا باهاش صفا کنه

من که حس اذیت کردنم گل کرده بود گفتم:حالا بر فرضم که اورده باشه.... من و کامران که هر دو تا مون به این رابطه راضی هستیم ... فکر هم نمیکنم تو امریکا پلیس و قانون با این نوع روابط که طرفین هر دو راضی هستند مشکل داشته باشن؟

کتی که به نقطه جوش رسیده بود لنگه کفششو در اورد و پرت کرد سمت من ولی من جا خالی دادم و خورد به دیوار از حرصش بلند جیغ کشید و بعد گفت:بلند شو ببینم

_ببخشید کتی جون ولی شما جوری حرف میزنید که انگار من کلفت یا نوکر شما هستم

کتی_چندان تفاوتی هم نداری

_حرفات واسه من هیچ ارزشی نداره... من چون خودم حیوونا رو دوست دارم باهات میام... ولی کامران هم باید بیاد

کتی_کامران دیگه واسه چی؟

_مگه نمیدونی من بدون کامران هیچ جا نمیرم

کتی_من تو و کامران رو ادم میکنم .... دارین از حد خودتون رد میشین

_شما مواظب باش خودت از حدت رد نشی عزیزم

کتی با حرص از اتاق بیرون رفت و منم سریع حاضر شدم و رفتم طبقه پایین که دیدم کامران هم اماده شده و منتظر منه... دو تا سگ هم توی دستش بود با دیدن من لبخندی زد و گفت:با کتی دعوا گرفتی؟

_اره بابا.... دعوا که نه.... یه خرده کل کل.... میگما تو که اینقدر قشنگ خوشبینی و ادم بودن رو به من یاد دادی چرا به خواهرت هیچی یاد ندادی؟

کامران خندید و گفت:اون یه خرده به تو حسودیش میشه... وگرنه دختر خوبیه

_خیلی خوب حالا کجاست؟

کامران_به من گفت که نمیاد

_جدا... چه عالی ... پس بزن بریم

هر دو به سمت ماشین رفتیم و سوار شدیم توی راه کامران گفت:راستی دیروز سهیل رو دیدم

_خب...

کامران_از من خواست که رسما ازت خواستگاری کنم

_از من؟!!!!

کامران_اره دیگه

با صدای بلند خندیدم که کامران گفت:چیز خنده داری گفتم؟

_معلومه که چیز خنده داری گفتی... اون دیوونه خودش در چه سطحی دیده که اومده از من خواستگاری میکنه

کامران_حالا جوابت چیه؟

_خودت چی فکر میکنی؟

کامران_مثبت

خندیدم و گفتم:اون که حتما...غلط کردی

کامران_منفی پس؟

_معلومه... مگه دیوونه ام با اون پسره ازدواج کنم

کامران_تصمیم عاقلانه ایه

_اما... نگو جوابم منفیه... بگو میخوام فکر کنم

کامران_میخوای بی خودی امیدوارش کنی؟

_نه... میخوام خوشحالش کنم

کامران_من که از اون ذات خرابت خبر دارم.... حنات پیش من یکی رنگ نداره... میدونم هدفت چیه؟

_مگه چیه؟.... کاری بدی میکنم مگه؟.... ایشون از من خواستگاری کردن منم باید فکر کنم ببینم گناهه؟

کامران_تو داری با احساسات اون بازی میکنی

_اگه یادت باشه هدف منم انتقام بود نه دل بری کردن از شما پسرا

کامران_باشه

_راستی هومن کجاست؟

کامران_هومن رفته افیس

_کی میاد؟

کامران_غروب میاد... کاری داری باهاش؟

_نه همین جوری پرسیدم

رسیدیم که دامپزشکی . من موکا رو بغل کردم کامران هم پپسی رو هر دو با هم از پله ها رفتیم بالا و سگ ها رو برای معاینه به مسئول انجا تحویل دادیم یه ربع منتظر شدیم تا دیدیم یه دختر ایرانی با موهای قهوه ای تیکه تیکه بلند و چشمای سبز اومد ظاهرا از پزشکای اینجا بود با دیدن کامران سلام و احوال پرسی کرد و بعد گفت:موکا و پپسی رو معاینه کردیم و واکسناشونم زدیم... هر دو در سلامت کامل به سر میبرن اقای جعفری... هیچ مشکلی ندارن

کامران_ممنون... راستی معرفی نکردم کمند جان... این خانوم پزشک مخصوص سگهای ماست خانوم الناز سحابی هستند

الناز نگاهی به من کرد و بعد گفت:شما فامیلیتون چیه؟

_ویلیام

الناز با صدای بلند جیغ کشید و منو در اغوش گرفت و گفت:کمند.. الهی.... تو کجا اینجا کجا؟

_بله؟... شما اشتباه نگرفتی؟

الناز_نه... منو نمیشناسی؟.... منم الناز.... مدرسه فرزانگان تهران... یادت نمیاد سوم راهنمایی با مامان و بابا اومدیم امریکا

_اره یادم اومد

کامران_ظاهرا اشنا در اومدین... خوبه... دوستای قدیمی

من خودمو از اغوش الناز بیرون کشیدم  و بعد گفتم:خوشحال شدم که دیدمت

در همین لحظه یه دامپزشک دیگه از پشت الناز اومد و صداش زد الناز هم لبخندی به ما زد و بعد گفت: کمند جون من باید برم الان... ولی خب... شماره منو اقای جعفری داره.... ازش بگیر و با من تماس بگیر... فعلا خداحافظ

_خداحافظ

کامران_خدا نگهدار

کامران بلند شد و دیگه میخواستیم بریم بیرون توی راه تا ماشین کامران گفت:خوشحال شدی الناز رو دیدی؟

من لبخندی زدم و گفتم:الناز و من و شایا دوستای صمیمی  بودیم اما الناز خیلی زود از ما جدا شد... دیگه ازش خبری نداشتیم تا الان که اینجا دیدمش

کامران_من تقریبا هر 2-3 هفته یکبار موکا و پپسی رو برای چک اپ کامل میارم اینجا... الناز هم منو شناخته همیشه موکا و پپسی رو اون معاینه میکنه

من در حالیکه موکا رو نوازش میکردم گفتم:یادت باشه شمارشو بهم بدی چون...

در همین لحظه موبایلم زنگ زد شماره فروغ بود:الو سلام خانوم

فروغ_سلام عزیزم چطوری کمند؟

_چطوری باشم خوبه؟... تو که اصلا خبر منو نمیگیری منو به امون خدا ول کردی

فروغ_میام عزیزم تا چند وقت دیگه... الانم که تنها نیستی کتی هست

_اوه اونکه اره

فروغ_چیه؟... مشکل دارین با هم؟

_نه... روابطمون مثل دو تا خواهره

فروغ_مسخره میکنی؟

_پس چی؟... با کتی اصلا نمیشه حرف زد

فروغ_خودتم همون جوری هستی... فرقتون چیه؟

_بابا دستت درد نکنه

فروغ_خب... کامران دم دستت هست؟

_اره... کارش داری؟

فروغ_اوهوم... گوشی رو میدی بهش؟

من گوشی رو دادم به کامران و کامران هم شروع به صحبت کرد:سلام عزیزم... ممنونم.... نمیدونم... خبرشو ندارم... فروغ نذار شروع کنم... بی خیال شو عزیزم... گفتم که فراموشش کن.... خب... کمند هم خوبه... من هواشو دارم... غصه شو نخور عزیزم... باشه خداحافظ

کامران گوشی رو به من پس داد و بعد بهم گفت:نگرانت بود

منم موذیانه لبخند زدم و گفتم:و البته معلوم بود بیشتر نگرون سامه

کامران_تو واقعا باهوشی

_مرسی

دیگه دم ماشین بودیم سوار شدیم و راه افتادیم که کامران گفت:راستی هفته بعدی پارتی داریم... تو میای یا نه؟

_بستگی داره

کامران_به چی؟

_به تو... و اینکه اگه تو بیای میام اگه نیای نمیام

کامران_دمبت به دمب من وصله مگه؟...ولی من میخوام برم... پس میای؟

_اره... این پسره سام هم میاد؟

کامران_چی شد باز یاد اون افتادی؟

_میخوام ببینم چه پدیده ایه که فروغ اینقدر کشته و مردشه.. اخه فروغ عاشق برادر من کریستین با اون قیافه ی رویایی و خیلی زیبا نشد... این کیه؟... یعنی از کریس هم خوشگلتره!

کامران_من میتونم بگم به زیبایی اون ندیدم

_پس معرکه است.... خوب نگفتی میاد یا نمیاد

کامران_نه نمیاد... سام محل اصلی کارش شیکاگوئه... بعضی اوقات میاد اینجا

_من کی میتونم ببینمش؟

کامران_خیلی کنجکاو شدی... ولی هر وقت اومد مطمئن باش بهت نشونش میدم

در همین لحظه موبایل کامران زنگ زد:الو سلام... خب.... اهان.... باشه... نه مشکلی نیس... خوب به پدرام بگو اون اونجا چیکارست؟... نه... باشه... الان گوشی رو میدم بهش..نه ... خداحافظ

کامران_بیا هومنه با تو کار داره

گوشی رو گرفتم تا جواب بدم:سلام

هومن_سلام کمند... ببین امشب با بر و بچ میخوام بریم شام بیرون... سمانه اینا میگن تو هم بیای

_نه... بگو خیلی ممنون... من هنوز به چشمام احتیاج دارم هیچ علاقه ای به کور شدنشون ندارم

هومن_میگن جون کتی بیا

_هومن... جون خواهرتو از سر راه اوردی؟... این چه نوع قسم دادنیه؟

هومن_این سوگنده.. اه سوگند... یادش بخیر یه دوست دختر داشتم قبلا اسمش سوگند بود... هه چه جالب سوگند و کمند.. تو یه خواهر نداری اسمش سوگند باشه؟

_نه معلومه که ندارم... من تک دخترم

هومن_اره دیگه واسه همینه که اینقدر تیتیش مامانی و دست نکن و جیغ جیغو هستی ...حالا میای یا نه؟

_باشه میام.. فعلا بای

هومن_بای عزیزم

***

 

 

تا اپ بعدی خدانگهدار

رویای خیس

سلام بر و بچ اومدم با قسمت بعدی داستان بخونین دیگه من هیچی نگم

فرا رسیدن ماه مبارک رمضان هم پیشاپیش مبارک باد

رسیدیم خونه . من هم یه راست رفتم توی اتاقم و لباسامو در اوردم که دیدم سر و کله هومن پیدا شد

هومن_پیاده روی خوش گذشت خاله گلی جون؟

_به پای انشا نوشتن شما نمیرسید دکتر هومن جعفری

هومن_ای بابا چیکار کنیم دیگه.. اینقدر انشام خوبه عالم و ادم میگن واسه ما انشا بنویس... منم اصلا اهمیت نمیدم

_باشه... راستی خواهر جونت نیومد

هومن_نه هنوز... منتظرشی؟

_نه .... همین جوری... خو... فرمایشی داشتی باز پرت شدی تو اتاق من؟

هومن_دبیا... دو روزه صاحب اینجا شد

_حداقل فعلا که اتاق منه ...کلیدشم دست منه

هومن_یکراست بگو برو بیرون اینقدر هم خودتو اذیت نکن

_قربون ادم چیز فهم

هومن رفت بیرون و منم دسته گلی که کامران برام خریده بود رو باز کردم و تکت تکت رزهاشو برداشتم و توی اون گلدونه یشمی که توش  اب ریخته بودم قرار دادم و بعد گلدون رو با گلهاش گرفتم و رفتم پایین. دنبال یه جای مناسب میگشتم که اونو بذارم که دیدم کامران با دیدن من لبخندی زد و گفت:گلدونت خوشگل شده... خوش سلیقه هم بودی خبر نداشتیم

_مرسی... کامران به نظرت من اینو کجا بذارم بهتری؟

کامران نگاهی به اطراف کرد و بعد به میز وسط حال اشاره کرد و گفت:خب اونجا چطوره؟

_عالیه

گلدونو روی میز قرار دادم که دیدم هومن اومد پایین و به من که محو تماشای گلدون بودم نگاهی کرد و گفت:کادوئه؟

_اره کامران واسم خریده

هومن_کامران بد سلیقه... اینم گلدونه واست خریده... سرت کلاه گذاشته اساسی

_خیل یهم قشنگه... انتخاب خودمه

هومن پوزخندی زد و گفت:تو قشنگ ندیدی... این مزخرف فقط به درد سطل زباله میخوره

داشتم عصبانی میشدم سعی کردم که خودمو کنترل کنم اما با اینجال گفتم:نظر تو هیچ ارزشی واسه من نداره

هومن_ولی... بی خیال

بلند شد و رفت منم رفتم روی کاناپه نشستم و به تماشای تلویزیون مشغول شدم بعد دیم حمید و هومن با سرعت بالایی دارن دنبال هم میکنن انگار به دلم افتاد که الان یه بلایی سر این گلدون نازل میشه.احساسمم درست بود چون یه خرده از دنبال هم کردنشون گذشت پای هومن گیر کرد به میز وسط حال و میز چپ شد و گلدون من خرد شد صدای کامران رو شنیدم که گفت:وای نه

هومن هم داشت با شرمندگی به خرده های گلدون بیچاره ام نگاه میکرد من که کاملا جوش اورده بودم با خشمی بدون وصف به هومن نگاه میکردم بعد رفتم کنار خرده های گلدونم نشستم و گفتم:واقعا که... اقا هومن... ادم به بی شعور یتو نیدیه بودم

هومن اروم گفت:ولی من که...

_ولی من که چی؟... حرف نزن...خفه شو

چند تا از خرده های گلدونموبا عصبانیت به سمت پاهای هومن که پرت کردم متاسفانه هاف پاش بود و اصابت اون خرده با لبه های تیز باعا شد که از پاهاش خون فواره بزنهولی حتی آی نگفت

بعد هم از سر جام بلند شدم و در حالیکه توی چشکاش خیره بودم و گفتم:خوب نیس ادم اینقدر بی ادب و از خود راضی... مثل تو باشه

هومن با شرمندگی گفت:من از قصد نشکوندم... باور کن نمیخواستم بشکنمش... خودتم خوب میدونی

پاهاش کلی خون ازش رفت نمیدونم چرا خم به ابروش نمی اورد انگار این خونهایی که از ش میرفت مثل ابی باشه که فقط داره باهاش دوش میگیره و  و رفتنش ازروی تنش براش ضرری نداره ولی من خیلی عصبانی بودم دوست هم نداشتم به این راحتی ها ببخشمشبهش گفتم:چه دلیلی داری این حرفتو ثابت کنی که از قصد نشکوندیش

هومن_کمند.. سر این گلدون مسخره بی خودی گیر نده

_گلدون مسخره؟... اره؟.... پس ببین که از قصد شکوندیش چون از نظرت مسخره بوده

کامران که تا حالا نظاره گر ما بود گفت:عزیزم هومن... کمند جان... تو رو خدا... بس کنین... کمند من یکی دیگه از این گلدون رو واست میخرم یه گلدون که ارزش این همه جر و بحث نداره

_اما کامران...

خواستم ادامه حرفمو بزنم دیدم هومن گذاشت رفت بیرون از خونه... لنگان لنگان

منم محل ندادم و رفتم توی اتاقم . تا غروب از اتاقم بیرون اومدم نیومده بود ساعت6 بود اومدم پایین که دیدم حمید داره با سگا بازی میکنه کامران هم داشت میز عصرونه میچیند من رفتم پیشش و گفتم:کتی نیومده هنوز؟

کامران _نه

_هومن چی؟

کامران_با هومن چیکار داری؟

_اومده با نه؟

کامران_نه

_کجا رفته؟

کامران_مگه اصلا واسه تو اهمیتی  هم داره که چه بلایی اومده؟

_کی میاد؟

کامران_منم نمیدونم... یه جوری حرف میزنی انگار منم باهاش رفتم الان گنارشم

_موباشلشو برده؟

کامران_نه... پیش دوست دختراشم نرفته به همشون زنگ زدم

با دستم موهامو زدم کنار از روی صورتم و رفتم توی حیاط. حدودا ده دوازده دور ، دور حیاط رو زدم تا اینکه صدای زنگ در اومد بدو بدو رفتم سمت در خیال میکردم هومنه اما کتی بود بدون هیچ حرفی از سر راهش رفتم کنار بعد از اون یه دختره دیگه هم با کتی اومد تو اما چون هوا تاریک بود صورتشو ندیدم دوباره برگشتم ته ته حیاط ایستادم تا اینکه بعد از یه مدتی حمید واون دختره رفتند اینقدر احساس گناه میکردم که با هومن چینین رفتاری کرده بودم مخصوصا نگران بودم پاهاش چیزی نشده باشه یه موقع شاهرگش پاره نشده باشه بلا ملایی سرش نیومده باشه... خلاصه خود خودمو میخوردم

بی اختیار نشستم و سرمو گذاشتم روی زانوهام تا ارامش بگیرمکه صدای باز شدن در با کلید رو شنیدم حس درونیم بهم گفت که هومنه و با بیشترین سرعتی که تونستم به سمتش دویدم درست بود هومن بود اینقدر خوشحال شده بودم که با تمام و جودم  بغلش کردم و سرمو به شونه هاش تیکه دادم هومن گریه می کرد وبعد گفت:ببخش کمند... من خیلی بی ادبی کردم... من خیلی باهات بد حرف زدم... تو رو خدا منو ببخش

من هیچی نگفتم قدرت تکلم نداشتم جلوی پاش نشستم و پاچه شلوارشو دادم بالا تا پاشو ببینم اولش نمیذاشت اما بعد در اخر گفت:15-16 تا بخیه بیشتر نیس

با شرمندگی گفتم:متاسفم.. من نمیخواستم اینجوری بشه

در همین لحظه صدای کامران از پشت اومد که میگفت:تو کجا بودی هومن... پات چطوره؟

هومن_هیچی همین دور و برا... پامم خوبه سلام میرسونه

خندیدم و هر دو رو تنها گذاشتم و رفتم توی اتاقم چند دقیقه بعد دوباره هومن اومد توی اتاقم و این دفعه با روی باز ازش پذیرایی کردم روی تختم نشست و بعد یه جعبه  رئ گذاشت روی تختم و گفت:واسه توئه... راسنش همون گلدونست... یعنی همون که نه... ببخش اگه یه موقعه ای اونی که میوخای نیست... هرجایی که فکرم میرسید رو رفتم تا اون مدلی پیدا کنم... اخرشم ار همین نزدکیها خریدم

جعبه رو باز کردم یکی دیگه از هومن گلدونها بود در حالیکه اشک تو چشمام حلقه زده بود گفتم:خودشه... مرسی هومن... من واقعا شرمنده ام که اینکارو کردم دست خودم نبود...من دیوونه شده بودم منو ببخش

هومن لبخندی زد چشمای اونم حلقه اب بود اومد جلوو توی چشمام خیره شد و گفت:چرا رنگ چشات...

_واسه نوره.... شبا نقره ای مایل به خاکستریه و صبح ها ابی تیره

هومن_فوق العاده است

همین جوری که تو چشمای هم خیره بودیم  طاقت نیاوردم و یه بار دیگه در اغوشش گرفتم و هزار بار خدا رو شکر کردم که هیچیش نشد

***

بچه ها عکسها اپلود نمیشن دارم دنبال یه سایت جدید میگردم هر وقت ژیدا کردم عکسها رو میذارم بای

 

کیش و مات

سلام ... بچه ها من دارم مسافرت واسه چند روزی... تا اخر هفته برمیگردم

فقط داستان رو میذارم عکسها رو تو پست بعدی

بخونین

کامران جلوی یه گل فروشی ایستاد و گفت: چند لحظه بیرون بمون
بعد از چند دقیقه اومد و یه دسته گل رز توی دستش بود و به طرفم گرفتش و گفت:نمیدونم خوشت میاد یا نه .... دخترا معمولا گل رز دوست دارن
من دسته گل رو از دستش گرفتم وگفتم:اما من استثنا هستم... خودت گفتی
کامران_هدیه رو رد نمیکنن... من معمولا اولین باری که با هر دختری که قدم میزنم براش هدیه میخرم
_مشکوک میزنی ها؟!!!
خنده مصنوعی کرد و گفت:مطمئن باش من مثل هومن نیستم
_خودم میدونم
کامران_نگفتی چه گلی رو دوست داری؟
_من؟....چرا!... واسه چی بگم؟
کامران_از سوالم ناراحت شدی؟
_نه... راستش تا حالا همچین سوالی کسی ازم نپرسیده بود
کامران_خب... یعنی جوابشو نمیدونی
_میدونم... گل یخ.. عاشق گل یخ هستم... زمستونها شایا برام هر روز گل یخ می اورد... ما هر روز همدیگه رو تو دانشگاه میدیدیم
کامران_من الان ناراحتت کردم؟
_نه... راستی کامران... من شنیده بودم که... که تو یه نفری رو دوست داری؟... پس اون الان کجاست؟
کامران نگاهی به چشمای من کرد و بعد گفت:شقیایق رو میگی؟
_اره... راستش واسم سواله... از روزی که اومدم اینجا هیچ و قت ندیدم که اون به دیدن تو بیاد یا اینکه تو بدیدنش بری ... در حالیکه اون ... خب... عشقته
کامران دوباره نگاهی به چشمان من کرد وگفت:فکر کنم بهتره به راهمون ادامه بدم...توی راه واست میگم
دوباره به راه افتادیم و کامران شانه به شانه من حرکت میکرد که من پرسیدم:نمیخوای جواب سوالمو بدی؟
کامران در حالیکه به جلوش خیره بود گفت:مثل تموم رابطه های مجازی تموم شد.. شقایق اونی نبود که من دنبالش بودم... من به صرف ایرانی بودنش یا اصلا بذار راستشو بگم به خاطر زیبایی بیش از حدش اونو انتخاب کردم ... اما بعد فهمیدم که اشتباه میکردم
_یعنی دوسش نداشتی؟
کامران_چرا این سوالو پرسیدی؟
_دوسش داشتی یا نداشتی؟
کامران_داشتم... خیلی زیاد... ولی ... فراموشش کن
_چرا؟
کامران_چون که...چون که دیگه مثل قبل نبود
_یعنی چی که مثل قبل نبود؟
کامران_خب... چطور بگم.... ببین کمند.... اون خیلی تغییر کرد... اونم خیلی ناگهانی... تغییرای بد
_چی مثلا؟
کامران _خب...ببین ... به نظر من یه دختر ایرانی مهمترین مشخصش نجابت و بکر بودنشه.... میفهمی چی میگم؟
_اره... این فقط مشخصه یه دختر ایرانی نیست... مشخصه تمام دخترای سر به راه و خوبه
کامران_اره.... موافقم.... ولی .... خوب اون دیگه خوب نبود
_منظورت اینه که با کره نبود؟
کامران_تقریبا... و چیزایی فراتر از اون
_مثلا چی؟
کامران_چیزایی مثل فیلمایی که توش بازی کرده بود
_پس تو به خاطر اون فیلما ازش جدا شدی؟
کامران_اره... یعنی تقریبا... راستش.... اونم یکی از دلایل اصلی بود
_خب...
کامران یکهو جلوم ایستاد و بعد گفت بریم یه جا بشینیم
رفتی توی یه پارکی نشستیم کامران نگاهی به من کرد و در حالیکه انگار یه بغض کهنه تو گلوش در حال ترکیدن بود با یه صدایی که انگار از ته چاه در میومد گفت:کمند.... تو هیچ وقت نباید خودتو با شقایق مقایسه کنی.... تو پاکی... خانومی.... زیبایی داری ولی یه زیبایی دست نخورده... اینه که تو رو متمایز میکنه.... وگرنه دختر زیبا کم نیست.... گوش کن... هر پسری که با تو باشه مطمئنا در ااینده خوشبخته... این واضحه... چون تو پاکی و هیچ وقت ولش نمیکنی و نمیری پی... پی کارایی نا شایایست.... چون این توی ذاتت نیست... توی رفتارات نیست... خب اینجوری تربیت نشدی... ولی دختری که از سن 4-5 سالگی توی کار مد و تبلیغات باشه... به نظرت چقدر شانس داره که سالم بمونه
_نمیدونم.... بستگی داره.... اگه اون تو رو داشته باشه.... به نظر من احتمال بکر نبودنش صفره
کامران _ولی اون که از اول زندگیش .... منظورم از بچگیش که منو نداشته....خب....ما کمتر از دو سال پیش با هم اشنا شدیم
_ببین... تو اونو فقط به خاطر ... حالا به خاطر مثلا بکر نبودنش ول کردی؟
کامران_این یکی از دلایل اصلی بود
با رکی خاصی گفتم:تو کار احمقانه ای کردی
کامران با تعجب گفت:فکر میکردم تو منو درک کنی
_ولی تو غیر منطقی عمل کرده... تو فقط واسه یه اشتباه اونو پس زدی.... به نظرم تو واقعا دیوونه ای
کامران_کمند.... تو احساس منو نمیفهمی که اینو میگی... گوش کن.... من یه پسرم یه پسر ایرانی(انگشتشو به علامت یک بالا اورده بود)....درسته که تو امریکا بالغ شدم ولی این دلیل نمیشه که ذات ایرانی خودمو از دست بدم.... کمند... پسر ایرانی غیرت داره.... دوست نداره معشوقش هر شب.... هرشب.... تو بغل یکی باشه... یا اینکه به خاطر شهرت دست به هر کثافت کاری ای بزنه..... این نیست که ....کمند... من یه پسرم و تحمل دیدن اینو ندارم .... اینم واسه اینه که من بی بند و بار بزرگ نشدم... و نبودم...حجب و حیای یه دختر از اون چیزای شیرینیه که هر پسری رو به سمت خودش سوق میده... نمیدونی منو میفهمی یا نه...ولی امیدوارم درکم کنی
با تمسخر گفتم:نکنه توقع داشتی چادر سرش کنه؟
کامران خندید ولی تلخ تو عمق چشمام خیره شد و گفت:من دوست داشتم یعنی توقع داشتم که حداقل با کره باشه...حداقل.... یه ذره ...فقط یه ذره حجب و حیا..توی وجودش باشه...ولی نبود...واسه خودم متاسفم
_پس یادت باشه این دفعه حتما یه دختر چادری پیدا کنی
کامران_اون دخترا رو به من و امثال من نمیدن... اونا ترجیح میدن که توی وطن خودشون ازدواج کنن.... شایدم ندن... نمیدونم... ولی من دنبال پاکی هستم... و این دفعه درست انتخاب میکنم... میشه این مسئله رو دیگه یاد من نیاری... دوست ندارم خاطرات شقایق زنده بشه... من باید کوچکترین ردپای اونو از زندگیم پاک کنم
_پس میخوای تا اخر عمرت مجرد باشی
کامران_نمیدونم... از این گونه روابطهای مجازی و کوتاه مدت خوشم نمیاد... اگه یه نفر واقعا عاشق من باشه و منو دوست داشته باشه باید به خاطر خودم باشه نه به خاطر شهرتم...نمیخوام نردبونی واسه موفقیتهای دیگرون باشه... نمیخوام ازم بالا برن...یه نفر رو میخوام که تا اخر عمر پام بمونه نه فقط واسه یه مدت کوتاه... من عشقمو برای تموم عمرم میخوام
_اگه جای تو بودم برمیگشتم پیش شقایق و سعی میکردم درستش کنم تااینکه یه جا بشینمو و حسرت نبودنشو بخورم
کامران_من حسرت نمیخورم... راستی چرا امروز لنز خاکستری گذاشتی؟
_من لنز نذاشتم کامران این چشمای توئه که همه رو شکل شقایق میبینه... از درونت داره عشقشو فریاد میزنه... ولی تو داری انکارش میکنی و یه روزی هم ضربه شو میخوری...به نظر من هر چه زودتر برگرد پیشش... مگه تو یه پسر ایرانی نیستی مگه ادعا نداری که غیرت داری و خون ایرانی تو رگات میجوشه...پس یه دختر رو که خیلی دوسش داری از این مهلکه نجات بده... نشون بده که ایرانی هستی
کامران_فکر میکنی نخواستم؟.... فکر میکنی نکردم؟....به جون خودم به جون هومن التماسش کردم... ولی کمند... تا وقتی خود ادم نخواد هیچی درست نمیشه....اون باید خودش بخواد... ولی اون غرق پوله... به نظرش حرفام احمقانه میاد... اون با اینکارا ش ثروتمند شد... چرا ادامه نده؟
_نمیدونم شاید حق با تو باشه....امیدوارم که ضربه روحی ای که بهت وارد شده به زودی جبران بشه... ببخشید که یه سری خاطرات تلخو برات یاداوری کردم
کامران _این کنجکاوی ها دیگه توی هر کسی هست دیگه عادی شده برام
من لبخندی زدم  نگاهی به گلهای رزی که دستم بود کردم و گفتم:بابت این گلها هم متشکرم... من از گل رز زیاد خوشم نمیاد ولی همین که لطف کردی خریدی یه دنیا ارزش داره
کامران هم لبخندی زد و گفت:ولی تو امروز لنز خاکستری گذاشتی
_شاید چون تو سایه نشستیم اینجوری حس میکنی... واسه نوره
بلند شدم و رفتم توی افتاب ایستادم و گفتم:حالا چه رنگیه
کامران _ابی... به رنگ دریا...یه ابی مغرور و تیره
_پس بلند شو بهتره برگردیم
کامران بلند و به راه افتادیم و توی راه برگشت یه فروشگاه سر راهمون بود که کامران گفت:وای کمند شرمنده... پدارم به من گفته بود یه سری خرید انجام بدم من همین الان یادم اومد وقت داری بریم تو فروشگاهو بگردیم
_اره
رفتیم تو فروشگاه کامران از یه سمت رفتم منم رفتم توی وسایل تزیینیها رو نگاه میکردم به نظرم فوق العاده مزخرف میومدن....حدودا یه ربع بعد که کامران برگشت به من گفت:چی انتخاب کردی کمند
_راستش هیچی
کامران با تعجب گفت :هیچی!!!!!!
_خب فقط(به گلدون یشمی کوچیک و ساده ای اشاره کردم و گفتم)اون یکی چشممو گرفته
کامران با تعجب گفت:فقط همین؟!!!!
_ولی ... حالا مهم نیست بعدا میام میخرمش
کامران سریع اونو برداشت و گفت:باورم نمیشه که تو از یه چیزی خوشت بیاد
_خب... منم ادمم.... مگه نگفتی که باید احساس داشته باشم؟
کامران هم خندید و رفت که پول وسایلشو حساب کنه منم رفتم بیرونو منتظرش ایستادمبعد که اونم اومد بیرون جعبه گلدونو به من داد و گفت:فکر کنم بتونی گلهاتو بذاری توش
_ممنونم... کامران راستش میخواستم یه چیزی رو بهت بگم... اینکه
کامران با کنجکاوی گفت:اینکه چی؟
_اینکه... تو بهترین دوستی هستی که تا حالا داشتم
کامران_منم همین احساسو نسبت به تو دارم.... تو هم همین طور
لبخندی زدم و به چشمای مشکی و براقش نگاهی کردم دستاش پر وسیله بود اونم متوجه نگاه من شد ولی من سریع گردنشو گرفتم و گونه اشو بوسیدم که کامران یکهو به خودش اومد وگفت:وای کمند چیکار میکنی؟
من فقط خندیدم اونم خندید .
***

بی تو بودن کار من نیست...

سلام بر وبچ... من فقط داستان رو میذارم بعد عکسا رو انشا الله هر وقت خدا قسمت کرد میذارم

بچه ها هر کاری کردم اپلود نشد این یه دفعه رو بی عکس کامران هومن کنار بیاین به جاش عکس مگان فکس واستون میذارم

کتی یه دختر معمولی با یه قیافه ی معمولی نه خیلی هور و پری نه خیلی زشت و بدقواره.یه بلوز سرمه ای استین حلقه ای پوشیده بود با یه شلوارک مشکی خیلی کوتاه .کامران جلو رفت و چمدونشو گرفت و او هم با یه نگاه مغرورانه به من نگاه کردنمیدونم چرا ولی با یه حالت خاصی با کامران گفت:ایشون؟

کامران هم با متانت همیشگیش گفت:کمند... دوست فروغ... چند وقتی قراره پیش ما بمونه تا حال عالم خانوم خوب بشه و ایشون با فروغ برگردن فرانسه

من دستمو طبق ادب دراز کردم اما نمیدونم چرا کتی بی تفاوت از کنارم گذشت کامران هم نگاهی به دست معطل من در هوا کرد و بعد اونو گرفت و گفت :درست میشه

به دنبال کتی میرفتیم و سوار ماشین شدیم البته کامران خیلی مودبانه در ماشی رو برای کتی باز کرد متوجه شدم که چقدر به خواهرش احترام میذاره چون فقط واسه اون این کار رو میکرد توی راه هیچکس هیچ حرفی نزد من همیشه فکر میکردم که روابط کتی و کامران خیلی باید صمیمی باشه ولی وقتی این صحنه رو دیدیم کاملا تصورم برگشت به نظر میومد که مشکلی در حال حاضر با هم دارند که با هم نمیگن و نمیخندن...در هر صورت وقتی رسیدیم خونه من رفتم توی اتاقم که صدای هومن رو شنیدم که گفت:کمند گلی ... تو اتاقتی

_اره

هومن_بیام تو؟

_بیا

هومن اومد تو روی تخت من واسه خودش دراز کشید منم داشتم لباسامو جمع میکردم که هومن گفت:کتی اومد؟

_مگه ندیدیش

هومن_دو ثانیه هم دیرتر ببینمش دو ثانیه است

_چرا

هومن_اخه.... هیچی ولش کن یه مشکل خونوادگیه به زودی حل میشه

_خب به من چه؟

هومن_ای بابا با تو که نمیشه حرف زد

_کتی از منم ظاهرا خوشش نیومده

هومن_چرا؟

_نمیدونم

هومن_شاید فکر کرده تو دوست دختر کامرانی.... اخه از شقایق هم خوشش نمیومد.... همیشه این جوری باهاش رفتار میکرد

_خب... شقایق چه دخلی به من داره؟

هومن_تو الان نپرسیدی چرا کتی اینجوری با من رفتار میکنه؟

_نه

هومن_لعنت به ادم دروغگو

_لعنت به خودت

هومن_ای بابا.... من رفتم اصلا... با تو نمیشه حرف زد

_مگه با تو میشه حرف زد؟.... راستی رفتی سر قرارت؟

هومن_راشل زنگ زد گفت نمیاد

_خوبت شد

هومن_بهتر شد واسم... حالشم نبود تا برم

_حالا برو خواهرعزیزتو ببین

هومن_بببین کتی هرچی که هست تو حق نداری پشت سرش حرف بزنی

_خیلی خوب.... برو...من هرکاری دلم بخواد میکنم

هومن بلند شد و گفت:اخ که چقدر تو پر رویی

_به تو رفتم... دیوونه

هومن از اتاق رفت بیرون و من تنها شدم

***

ظهر اون روز من و کامران داشتیم توی حیاط چایی می خوردیم و کامران باز داشت منو نصیحت اخلاقی میکرد:میدونی تو کلا و ذاتا بی احساس نیستی... اینجوری شدی

من که اصلا حوصله شنیدن نصیحتهاشو نداشتم گفتم:ا.... تازه فهمیدی

کامران_منو مسخره میکنی؟

_اخه بعد این همه مدت چه نتیجه عمده ای گرفتی

در همین لحظه هومن از بیرون اومد و گفت:به سلام برو بچ.... کمند گلی و کامی

_سلام هومن

کامران_سلام

هومن اومد نزدیک ما و گفت:میبینم که جمعتون جمعه و هومنتون کمه

_نه.... ما هیچ کمبودی نداریم

کامران_راست میگه ما کمی کاستی نمیبینیم

هومن_باشه حالا اقا کامران...

کامران_کتی کو؟

هومن_پشت کوه

کامران_مسخره... کجاست؟

هومن_مسخره رو نمیدونم کجاست ولی کتی با یاسمن رفته بیرون

_یاسمن دیگه کیه؟

هومن_دوست کتیه

کامران_کی برمیگرده؟

هومن_الهی که هیچ وقت برنگرده

کامران_هومن... این چه حرفیه؟... درست حرف بزن

هومن_برمیگرده این قدر نگرانش نباش کامی جون ...راستی من یه مهمون اوردم

_بازم برایاناست یاجدیده؟

هومن_منحرف... من و این کارا؟

یکدفعه دیدم یه پسر بچه 10-11 ساله از پشت درختچه ها پرید بیرون و گفت:رییس بزرگ اینجاست

منت که از حضور یکدفعه ای این بچه وحشت زده شده بود بلند جیغ زدم و هومن خندید و گفت:چیه ترسیدی؟

_خفه شو... زهرم ترکید

کامران_این دوستتو معرفی نکردی

هومن_دوست من نیس... بلا به دور... بیا اینجا... بیا اینجا قلی

_چی؟

هومن_چیه... اسم اصیل فارسی رو بچه گذاشتم

پسرک اومد جلو و به من نگاه کرد بعد خودشو تو یکهو تو بغل من پرت کرد و گفت:خاله گلی

من که داشت حالم از این مزخرفات هومن بهم میخورد گفتم:چی میگی بچه؟

هومن_از قدیم و ندیم گفتن حرف راست رو از بچه بشنو... اهای پسر اگه گفتی شغل خاله گلیت چیه؟

اون پسره که مشخص بود هومن همه یحرفایی که میزنه رو بهش یاد داده گفت:نظافت چی و توالت شور خونه شما

من اون پسره رو از توی بغلم بیرون کردم و با عصبانیت به هومن گفتم:بی ادبی هم حدی داره

بعد هم بلند شدم رفتم توی اتاقم که دیدم دو سه دقیقه بعد هومن در زد:بیام تو

_نه

هومن_فکر نکنی اومدم منت کشی... به خاطر این پسره اومدم.... بدبخت میخواد خاله گلیش واسش انشا بنویسه البته من گفتم که خاله ات سواد نداره ولی تو کتش نمیره

_بهش بگو تا وقتی که عمو دکتر هومنش هست دیگه خاله اش... اه.... نیازی به خاله اش نداره

هومن_ای بابا چیکار کنیم دیگه... حقمونو خوردن وگرنه الان پزشکی خونده بود... این همه تواضع ... ای خدا

_خفه میشی یا خودم خفه ات کنم

هومن_ایشاالله تو منو خفه کنی ... به جرم ادم کشی بندازنت زندون... بعد ببرنت پای طناب دار... وای چه صحنه اکشنی وای چقدر خوش میگذره

_اره مخصوصا اون لحظه ای که تو خفه میشی

در همین لحظه کامران هم اومد پشت در و گفت:کمند... من از طرف هومن معذرت میخوام

هومن_چی چی رو مذرت میخوام؟!... ادم زنده که وکیل وصی نمیخواد.. برو بابا.... من خودم اینجا نشستم مردم از طرف من معذرت خواهی میکنن

کامران_هومن خربش نکن

_کار هومن اصلا قابل بخشش نیست

هومن_نه... چی میگی... تو رو خدا بیا ببخش... من بیام از تو معذرت خواهی کنم!... چه افکار باطلی

کامران در اتاق رو باز کرد و گفت:میای بریم بیرون قدم بزنیم

_باشه

هومن_این پسره رو هم با خودتون ببرین

کامران_این پسره اسمش قلی نیست کمند... الان ازش پرسیدم... اسمش حمیده... پسر یاسمنه.... دوست کتی.... یعنی در واقع پسر دوستم سام هم هست... ولی خوب امتناع میکندش

_الهی... یعنی پدرش نمیخوادش

کامران_پدر که نه... چطوری بگم

_اهان فهمیدم

هومن_چه خوب که تو ای کیوت وافره ... ما مشکل نداریم

_به تو رفتم

هومن_جواب تو استینش داره...

_خودتی

هومن_باشه باشه.... تو نابغه ای اصلا

_نمیدونستی؟

کامران که از جر و بحثای ما کلافه شده بود گفت:بس کنین... بسه... بریم کمند اگه حاضری

_من حاضرم

من و کامران از پله ها رفتیم پایین که هومن داد زد:پس این پسره چی؟

_منتظر دکتر هومن میمونه تا براش انشا بنویسه

هومن_باشه حالا کمند گلی... بهم میرسیم

من برگشتم و زبونمو دراز کردم که هومن گفت:بی ادب، بی فرهنگ

کامران_هومن میام میزنمت ها... بس کن دیگه

بالاخره من و کامران از خونه زدیم بیرون و رفتیم توی خیابون

کامران_تا حالا شده از یه چیزی خوشت بیاد؟

_اره از تنهایی

کامران_جدا؟!

_عجیبه؟

کامران_نه ... خیلی ادما تنهاییرو دوست دارن ولی معمولا ادمای اروم... تو خیلی شری

_اما من خودمو فردی اروم میدونم

کامران_در هر صورت... منظورم این بود که یه چیزی رو دوست داشته باشی.... یه وسیله

_نمیدونم... یادم نیس

کامران_یعنی...

_ول کن اصلا ... میشه جریان سام و یاسمن رو بگی

کامران_چی شد یاد اون افتادی؟

_از اون موقع تا حالا تو فکرشم

کامران_باشه.... ببین سام دوست دبیرستان من توی ونکوور بود اون رشته دانشگاهیش عکاسی بود... چون خیلی خوشگل بود بیشتر بچه ها یعنی دخترا میومدن و مدلش میشدن اون موقع خیلی جوون بود ... پدر و مادرش از هم جدا شده بودن با مادرش زندگی میکرد

_درست عین من

کامران_بعد از اون توی دانشگاهشون با یاسمن اشنا خیلی به هم نزدیک شدن اون موقع سام اینقدر یاسمن رو دوست داشت که اونو میپذستید ... بعد دیگه یاسمن ازش حامله شد.... اونوقتا بود که پدر سام فوت کرده بود اونم اومد امریکا برای مراسم که فهمید چه ارثی بهش رسیده ... دیگه همین جا موندو برنگشت کانادا... به یاسمن قول داده بعد از فوت پدرش یاهاش ازدواج کنه... ولی زد زیر حرفاش و اومد اینجا شرکت باباشو اداره کرد الان خیلی وقته از اون موقع میگذره ... میبینی که که حمید هم خیلی بزرگ شده اما سام اونو به عنوان پدرش قبول نداره

_یه فضولی عمده... سام چه ربطی به فروغ داره؟

کامران_خب سام خیلی خوشگله اگه ببینیش حداقل 2-3 دقیقه محو تماشاش میشی این قدر این بشر ماهه... فروغ هم عاشق سام شد... ول یسام دم به تله نمیده.. دیگه نمیخواد ازدواج کنه

_یه فضولی عمده دیگه... چرا تو به فروغ میگفتی که سام رو فراموش کنه؟

کامران_تو اینا رو از کجا میدونی؟

لبخندی زدم و گفتم:فال گوش نایستاده بودم خیالت راحت .... اتفاقی شنیدم

کامران_منظورم این بود که... فروغ... سام رو برای اولین بار توی تولد 5-6 سال پیش من دیده بود و خیلی از اون خوشش اومده بود مثل اینکه کل تولد هم باهاش هم صحبت بوده و کلی با سام حرف زده تا اینکه حرفشون حتی به عشق و علاقه هم کشیده ....

_یه شبه؟

کامران_حالا تو سام رو ببین... میبینمت که چه شکلی میشی... زبونت بند میاد از این همه هنر خداوند که توی چهره این بشره... چه برسه که یه شب رو کلا باهاش خوش بگذرونی....کل دخترا ارزو دارن این مورد براشون پیش بیاد

_هی  جمع نبند... من اینجوری نیستم

کامران_تو استثنا هستی

 

 

شبی پرسیدمت با بی قراری به غیر از من کسی را دوست داری؟

                به چشمت از شرم شد اشک جاری میان گریه هایش گفت.....اری

 

 دعایی میکنم هرشب ز دل بیرون رود مهرت......ولی اهسته میگویم خدایا بی اثر باشد

megan_fox1

خب دیگه بسه

میگم اگه دوست دارین از این به بعد کلا تو وب از عکسای مگان فکس بذارم نظرتون چیه؟

چقدر سرده دستات...

سلام...

تعجب نکنین زود اپ کردم همین جوری حوصله ام سر رفته بود گفتم اپ کنم

برین بخونین

مثل بچه یتیمها روی زمین نشستم و موبایلمو روشن کردم و به بازی با اون مشغول شدم چند دقیقه گذشت که صدای کامران رو در حالیکه می خندید شنیدم که به سمت چادر میومد و اسم منو صدا میزد بهش جواب ندادم تا اینکه خودش اومد پشت چادر و گفت:چرا غمبرک زدی اینجا نشستی .... بیا شام بخور

_شما بخورین من میل ندارم

کامران ظاهرا نگران شده بود کنار من نشست و گفت:کمند مشکلی پیش اومده؟.... اخه تو ناهار هم نخوردی؟.... حالت خوبه؟

_من اینجا احساس غریبی میکنم

کامران_احساس عجیبی نیس... تو با اینا اشنا نبودی خب غریبی باهاشون ولی اینقدر تنها و گوشه گیر نباش

_من حتی با تو و هومن هم غریبم.... ول کن اصلا... من شام نمیخورم میرم این دور و برا قدم بزنم

بلند شدم و کمی تو اون تاریکی جلو رفتم که کامران گفت:چراغ قوه تو بردار .... گم میشی

_نه... شاید اگه گم بشم از این برزخی که توش هستم خلاص بشم

کامران به سمتم اومد و گفت:صبر کن منم باهات بیام

_به تنهایی احتیاج دارم

کامران_ولی من میخوام باهات حرف بزنم

_بگو گوش میکنم

هر دو پا به پای هم توی اون تاریکی پیش میرفتیم که کامران گفت:چی شد که به این جا رسیدی... منظورم به این حس و حال خرابه

_من زندگی ارومی توی ایران داشتم یه طوفان مصیبت همه یزندگیمو بهم ریخت ... نظرمو راجع به همه چی حتی مادرم عوض کرد... شاید باورت نشه حتی حاضر نیستم صداشو بشنوم

کامران_پس تنها از جنس مخالفت بدت نمیاد از جنس خودتم کینه به دل نداری

_اره... تقریبا... هیچکس با من صاف و صادق نیست

کامران_تو میتونی با خیلی از ابزارهایی که خدا بهت داده هر دو جنس رو به زمین بزنی... تو باهوشی... نخبه ای... ببین... تو میتونی دل هر مردی رو ببری و اینجوری نابودش کنی

_چی؟!

کامران_امتحانش ضرر نداره... امتحان کن

_یعنی چی؟

کامران_بببین اگه هدفت انتقام گرفتن از مرداست... خب .... تو یه زنی... یه خانوم متشخص و زیبا... همونی که هر پسری ارزوشو داره... گوش کن کمند... تو میتونی هر پسری رو گول بزنی حتی با یه نگاه... میفهمی چی میگم؟

_یعنی....

کامران_فقط مراقبشون باش که تو رو به کثافت نکشن... یه کم هم خطر ناکه... خیلیا با این حس طمعه مردا شدن... بببین تو نباید تو این حالت باقی بمونی ... این پیشنهادی که من به تو دادم خیلی کار خوبی نیس ... ولی تو تو این شرایط تنها راه چاره  ات اینه که یه بارم که شده اگه شده یه سر رو دنبال خودت بکشونی تا بفهمی که خدا علی رغم اون جسم ظریفت چه قدرت باحالی بهت داده

من با دست موهامو کنار زدم و گفتم:یعنی دلبری کنم؟..... من عشوه بلد نیستم

کامران خندید و گفت:تو با همه فرق میکنی.... نکنه میخوای این کار رو هم من یادت بدم؟

خندیدم و گفتم :نه... من فقط میخوام که همه پسرای دنیا رو به زمین بزنم... به هر قیمتی که شده... میخوام ثابت کنم... ازشون خیلی سر دارم

کامران نگاهی به من کرد و گفت:باشه... ولی مراقب خودت باش

لبخندی زدم و گفتم:تا جلوی چادر میدوی؟

کامران سرش را به علامت اری تکان داد و هر دو به سمت چادر با سرعت زیاد دویدیم موهام توی هوای پخش و پلا شده بود از جلوی چشمام کنارشون زدم که کامران گفت:برو ببینم چیکار میکنی...

_چیکار باید بکنم؟

کامران_تو بهتره مثل همیشه باشی...

_باشه...

به سمت بچه ها برگشتیم همه داشتند جوجه کباب میخوردند .کامران یه سیخ از اون وسط برداشت و به سمت من گرفت و گفت:بخور

_نه... مرغ دوست ندارم

کامران_چرا؟

_نمیدونم

من صبر کردم تا شام بچه ها تموم شد هومن و برایانا که رفتند توی چادر پسرا خوابیدند .الگا و سمیرا هم توی چادر دخترا بودند .من و کامران و سهیل باق یمونده بودیم . من نگاهی به کامران کردم که کامران هم به سهیل اشاره کرد منظورش این بود که اینو رام کنم.منم برای اینکه بحث رو باز کنم یه نگاه به سهیل کردم و گفتم:روز سختی بود .... همه خسته شدن

سهیل با شنیدن صدای ظریف و دلبرانه من چرخید و بهم خیره شد انگار از صبح متوجه من نشده بود من سرمو انداختم پایین متوجه شدم که کامران هم قضیه رو گرفته سرمو دوباره اوردم بالا اما هنوزم داشت بهم نگاه میکرد کامران بلند شد و گفت:من میرم همین اطراف دور بزنم

اما رفت پشت یه چادر و از اونجا منو میپایید.من و سهیل تنها شدیم من در حالیکه به پایین نگاه میکردم گفتم:سمیرا جون نامزدتون هستن؟

سهیل انگار تازه به خودش اومده بود و تازه یادش اومده بود که سمیرایی هم وجود داره به من گفت:چی پرسیدین؟

سوالمو تکرار کردم که اون جواب داد:اهان... اره... اره

_ظاهرا شما خیلی به هم علاقه دارین

سهیل_اره... یعنی فکر کنم

من بلند شدم و گفتم:وقت خوابه... من میرم بخوابم... شب بخیر

سهیل هم بلند شد و اسممو صدا زد ومن هم برگشتم و گفتم:بله؟

سهیل_میخواستم بگم چشات خیلی قشنگن... کمند خانوم

_مرسی

سهیل_و خیلی خیلی هم خوشگلی

__بازم متشکرم

سهیل_و اینکه...

_شما لطف دارین ... من خیلی زیبا نیستم .. یعنی به حد سمیرا

سهیل_این چه حرفیه؟..... شما زیباییتون همه رو شرمنده میکنه

_امیدوارم شما رو پیش کسی شرمنده نکنه

بعد هم سریع رفتم پشت چادر پیش کامران که کامران گفت:دیدی موفق شدی.... سهیل و سمیرا دو ثانیه هم از فکر هم بیرون نمیان.... تو غوغا میکنی

_جالبه.... یعنی من میتونم هر کی رو که دلم میخواد با این کارم رام کنم

کامران_اره میتونی... ولی اینکارو نکن

من نگاهی به صورت کامران کردم و گفتم:باشه

کامران_چون شاید یه روزی عاشق بشی....اون روز پشیمون میشی

_امکان نداره

کامران_غیر ممکن غیر ممکنه کمند خانوم.... الانم برو بخواب که حسابی خسته ای

_کجا بخوابم اخه جایی نمونده

کامران انگار منم جاییی واسه خوابیدن ندارم.... یه چادر دیگه هست هنوز باز نشده اونو باز میکنم ..... تو میتونی توی اون بخوابی... منم بیرون میخوابم

_وای نه.... اینجوری که نمیشه

کامران خندید و گفت:مهم نیس...من عادت دارم همیشه بیرون میخوابم .... اینجوری مواظب بچه ها هم هستم

بعد هم بلند شد و به باز کردن چادر مشغول شد

***

هومن_اگه همه بخوان مثل این کمند.... اینقدر نازک نارنجی باشن که ما سالی یه بار هم نمیریم کوه

_گفتم که دفعه اولم بود.... اصلا به تو چه .... تو که هیچ کمکی نکردی

هومن_دبیا... کی بود دست کامران رو گرفت و کامران رو هم کشید بالا...نکنه روح بابابزرگت بود؟...

_تو دست کامران رو گرفتیواسه من کاری نکردی

هومن_پس یادم باشه کلا دیگه واست کاری نکنم

_اره یادت باشه

کامران کلافه گفت:بچه ها نیقدر جر و بحث نکنین من میخوام بخوابم

هومن_کامران جان.... اتاقت هست من نمیدونم چرا شما عادت داری توی حال بخوابی

کامران_میوخاستم گزارش کار کمند رو بشنوم اگه تو بذاری

هومن_کدوم گزارشکار

_صبر کن تا بگم.... طبق اخرین اخبار رسیده .... این دوست شما... اقا سهیل... رسما در ایین کوه به من پیشنهاد دوستی داد

هومن پوزخندی زد و گفت:شوخی بی مزه ای بود

_و رسما هم از من جواب منفی دریافت کرد

هومن_کمند جون برو کشکتو بساب هنوز مردم اونقدر احمق نشدن که عمرشونو به پای مکانیکا بذارن

_صد دور گفتم(در حالیکه فریاد میزدم)... مهندس مکانیک

هومن وحشت زده گفت:باشه... باشه.... چشم....مهندس....خاونم مهندس.... داد نزن

کامران از سرجاش بلند شد و گفت:جدا بهت پیشنهاد داد؟

_مگه من با شما شوخی دارم

هومن_زندگی مردم رو به هم ریختی خیالت راحت شد؟

_من هیچکاری نکردم

هومن_ا.... باشه.... تو کلا بیگناهی

کامران_راستی هومن کتی ساعت چند میرسه؟

هومن_یه نیم ساعت دیگه... میوخای بری استقبال

کامران_نه... میوخام تو رو بفرستم دنبالش

هومن_چه تصادفی .... چون دقیقا منم میخواستم همین کار رو بکنم اخه با راشل قرار دارم و باید برم

بعدشم رفت تو اتاقش تا حاضر بشه. کامران اومد نزدیک من و گفت:من فکر نمیکردم سهیل بهت پیشنهاد  بده

_حالا که داده

کامران_کار خوبی کردی که قبول نکردی.... سمیرا گناه داره... همه فکر و ذکرش سهیله

_نه بیا قبول میکردم... عجبا

کامران_قبل از سهیل هم کسی بوده که عاشقت بشه؟

_چطور مگه؟

کامران_همین جوری

_اره

کامران_خب.... در هر صورت.... میای تا فرودگاه بریم

_بریم... میام

کامران_من باید به تو چیزای دیگه هم یاد بدم چون همه چیز انتقام نیس

_اما هدف من فقطانتقام از جنس مخالفه.... نه چیز دیگه

کامران_تو ماشین بیشتر باهات حرف میزنم الان برو حاضر شو

من رفتم بالا و شلوار لی ام رو پوشیدم و سریع اومدم پایی و رفتم بیرون و سوار ماشین شدم و حرکت کردیم .

کامران توی راه گفت:فکر کنم هدف من این بود که به تو دوست داشتنو یاد بدم ... یادت که هست؟

_من نیازی به یاد گرفتن این موضوع ندارم چون بهش احتیاجی ندارم...مردایی که توی این تاریخ این همه به زنای بدبخت ظلم کردن ارزش دوست داشتن ندارن همتون از نسل همونایین .... حتی روشن فکراتون

کامران_اشتباه میکنی مثل همیشه.... به من گوش کن تو اگه کسی رو دوست نداشته باشی چطوری میتونی زندگی کنی.... اینجور زندگی حتی از رباتها هم خشنتره

_من از این وضع راضیم ... تا حالا هم که کمک کردی ازت ممنونم

کامران_یعی تو میوخای که دوستی ما همینجا تموم بشه

_وجود تو برای من فرقی نمیکنه... چه باشی و چه نباشی روزای عمرم میگذره

کامران_هرکی جای من بود به این گربه کور بودن تو... ولش کن اصلا... با اینکه تو دلت نمیخواد دیگه با من دوست باشی ولی من دوست دارم به تو کمک کنم چون میترسم تبدیل به سنگ بشی

_چی؟!

کامران_قلبت از سنگ بشه.... قلبی که هیچی توش نیست با سنگ فرقی نداره

_بذار یه چیزی رو بهت بگم تا بفهمی کارت چقدر میتونه سخت باشه.... من توی تموم سالهای ابتداییم توی ایران همه نمره هام بیست بود به جز یه املا که کلاس پنجم نوشتیم و یه جمله بود که میگفت: من به پدر و مادر خودم عشق میورزم .... من کلمه عشق رو با غین نوشتم.... باورت میشه؟

کامران_دلیلت قانع کننده نیس... ادم خیلی چیزا رو شاید بلد نباشه بنویسه ولی عمل کردن به اونو خوب بلده.... یه دختر 4 ساله بلد نیس بنویسه عروسک .... اما بلنده عروسک بازی کنه.... تو حق داری که یازده سالیگ چیزی از عشق سرت نشه منم سرم نمیشده... اما الان خیلی از اون زمان گذشته

_باشه... تو سعیتو بکن.... ببین به کجا میرسی

کامران تا حالا چند نفر رو تو عمرت دوست داشتی یا عاشقشون بودی؟

_هیچکی

کامران_شایا چی؟

_اون دوستم بود

کامران_یعنی دوسش نداشتی؟

_نه اینکه اصلا....اره اون موقع که ایران بودم چند نفر رو دوست داشتم .... مامانمو دوست داشتم اما الان هیچکی رو دوست ندارم

کامران_تو اون موقع تو پاریس میگفتی ما رو دوست داری

_اون موقع اره اما.... الان نه

به فرودگاه رسیدیم پیاده شدیم و پا به پای هم به سمت سالن انتظار رفتیم خوشبختانه پرواز کتی تاخیر نداشت و به موقع رسید .

 

تا اپ بعدی بای

 

تولد وبلاگم مبارک

سلام... یه سلامی پر از امید و ارزو به شما دوستای خوب و نازنین

 من این چند روز میخواستم به اپ قبلی عکس اضافه کنم ولی نشد ... یعنی هم فرصت نشد هم چندتا سایتی که توش عکسا رو ا پلود میکردم مشکل دار بودن ولی الان اپ کردم چون تولد وبلاگمه...

خب اول میریم سراغ داستان... راستی سورنا جون گفته بودی که دختره عاشق هومن میشه... به نظر من بهتره بقیه اشو بخونی ... شاید نتیجه گیریتو به زودی ببینی شایدم نبینی... من تقریبا تا اخر این داستان رو نوشتم ولی خب هنوز تو کامپیوتر تایپ نکردم ... هنوز خودم نمیدونم اخرش چی میشه ... ولی خب بهتره فعلا بخونی چون تا اخرش خیلی مونده...

بهترین و جدید ترین ها در www.bahar20.sub.ir

خلاصه بعد از کلی بالا و پایین رفتن از جاهای سخت و چند بار دیگه لیز خوردن و تا پای مرگ پیش رفتن رسیدیم به اردوگاه .اونجا چند نفر چادراشونو زده بودن ماهم چادرامونو زدیم البته سهیل و هومن و کامران زدن ما دخترا فقط تماشا کردیم من که خیلی خسته شده بودم روی زمین تقریبا با فاصله بیست متری از بچه های دیگه رو یزمین دراز کشیده بودم و داشتم با موبایلم بازی میکردم که دیدم هومن برایانا رو که کنار یه درخت تنها ایستاده بود و داشت توی اینه کوچکی به تصویر خودش نگاه میکرد برای ناهار صدا زد البته ساعت 4 بعد ظهر بود نمیشد بگی ناهار ....

من که خیلی خسته بودم واقعا نای بلند شدن نداشتم چند دقیقه که گذشت کامران اومد و بالای سر من ایستاد و گفت:تاهار نمیخوری؟

_نه... اگه بشه میخوام بخوابم

کامران_گشنه ات نیست؟

_چرا ولی حال خوردن هم ندارم شما بخورین منتظر من نباشین

کامران به ناچار بی خیال شد و رفت و منم در جا خوابیدم نمیدونم دقیقا ساعت چند بود که بیدار شدم ولی هوا تاریک بود دیدم اون وسط اتیش روشن کردن برایانا و هومن و الگا و سهیل دور اتیش نشسته بودن و کامران و سمیرا رو ندیدم من از سرجام بلند شدم و موهامو تکون دادم تنم کثیف شده بود  ولی خب چاره ای جز تحمل نداشتم به سمت انها رفتم و دور اتیش نشستم کنار هومن .

هومن_هی... اسلام حکم میکنه با فاصله یک متری از یه نامرحم بشینی

_چطور این اسلام فقط در مورد من حکم میکنه خب تو برو یه کم اونورتر

هومن_من اگه برم فاصله شرعیم با برایانا کم میشه

_پس خفه شو همومنجا بشین

هومن_من اگه نخوام تو کنارم بشینی کی رو باید ببینم

اون موقع اینقدر غرور داشتم که وقتی همچین جمله ای رو شنیدم بلافاصله از کنار هومن بلند شدمو از جمع اونا خارج شدم و همشون پشت سرم خندیدند یکهو دیدم سمیرا جلوم سبز شد بی تفاوت از کنارش رد شدم و به سمت چادر دخترا رفتم و اون تو نشستم که دیدم موبایلم زنگ میزنه بابک بود جواب دادم:سلام بابک

بابک_سلام عزیزم... الان تو قله کوهی یا نه؟

_نه هنوز یعنی اصلا قرار نیس به قله برسیم تا همین جا شم کلی زجر کشیدیم

بابک_خب عزیزم... حالت خوبه؟

_بابک میشه این کلمه عزیزم رو از فرهنگ لغت ذهنت پاک کنی؟

بابک_چرا؟

_چون من از این کلمه لوس متنفرم

بابک_باشه هر چی تو بخوای

_شایا چوره؟

بابک_خبرشو ندارم ولی مازیار میگفت میخوان شیمی درمانیش  کننن ظاهرا بیماریشم بدخیمه

_یعنی میمیره

بابک_نمیدونم

_راستی بابک بهت گفتم اومدم لس انجلس؟

بابک_نه... چرا اونجا... بازم یه قدم ازم دورتر شدی .. تو که میدونی من به خاطر تو نفس میکشم

_من اینجا رو دوست ندارم شاید برگردم ایران

بابک_جدا ... یعنی میشه؟

_معلوم نیست... خب کاری نداری؟

بابک_نه عزیزم... اوخ... ببخشید... فعلا خداحافظ

_بای

گوشی رو قطع کردم که دیدم  از بیرون صدای خنده و شوخیشون میاد صدای هومن از همه واضح تر بود اینقدر احساس غریبی میکردم که اصلا شیمون شدم که چرا اومدماصلا نمیتونستم باهاشون جوش بخورم مخصوصا این احساس رو نسبت به هومن بیشتر از بقیه داشتم حالت تنفر بهش داشتم توی ایران هوممنو خیلی دوست داشتم اصلا فکر نمیکردم اینجور ادمی باشه چند دقیقه گذشت این خنده ها زجرم میداد بی اختیار از چادر زدم بیرون  و رفتم پشت چادر.

 

بچه ها گله نکین که چرا کم نوشتم بعدا جبران میکنم دیدین که دفعه قبلی کلی نوشتم...

بهترین نوشته های احساسی در بهار بیست

چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده ، پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس .

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ، غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...

 چشمای منتظر به پیچ جاده دلهره های دل پاک و ساده پنجره ی باز و غروب پاییز نم نم بارون تو خیابون خیس .

 یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه ، غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...

تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودم و گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی!

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه...

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...

تو ذهن کوچه های آشنایی پرشده از پاییز تن طلایی تو نیستی و وجودم و گرفته شاخه ی خشک پیچک تنهایی!

یاد تو هر تنگ غروب تو قلب من میکوبه سهم من از با تو بودن غم تلخ غروبه...

غروب همیشه واسه من نشونی از تو بوده برام یه یادگاریه جز اون چیزی نمونده...


 

نبودنت بهترین بهانه است برای اشک ریختن ...

ولی کاش بودی تا اشکهایم از شوق دیدارت سرازیر میشد ...

کاش بودی و دستهای مهربانت مرهم همه دلتنگیها و نبودنهایت میشد ...

کاش بودی تا سر به روی شانه های مهربانت می گذاشتم

و دردهایم را به گوش تو میرساندم... بدون تو عاشقی برایم عذاب است

میدانم که نمیدانی بعد از تو دیگر قلبی برای عاشق شدن ندارم...

کاش میدانستی که چقدر دوستت دارم و بیش از عشق بر تو عاشقم...

میدانی که اگر از کنارم بروی لحظه های زندگی برایم پر از درد و عذاب میشود

 میدانم که نمیدانی بدون تو دیگربهانه ای نیست برای ادامه ی زندگی جزانتظار آمدنت ...

انتـــــــــــــــــــــــــــــظار ...

شش حرف و چهار نقطه ! کلمه کوتاهيه . اما معنيش رو شايد سالها طول بکشه تا بفهمي !

تو اين کلمه کوچیک ده ها کلمه وجود داره که تجربه کردن هر کدومش دل شير مي خواد!

تنهايي ، چشم براه بودن ، غم ؛غصه ، نا اميدي ، شکنجه رو حي ،دلتنگی ، صبوری ، اشک بیصدا ؛

هق هق شبونه ؛ افسردگي ، پشيموني، بي خبري و دلواپسي و .... !

 براي هر کدوم از اين کلمات چند حرفي که خيلي راحت به زبون مياد

و خيلي راحت روي کاغذ نوشته ميشه بايد زجر و سختي هايي رو تحمل کرد

 تا معاني شون رو فهميد و درست درک شون کرد !!!

متنفرم از هر چیزی که زمان را به یاد من میاورد... و قبل از همه ی اینها متنفرم

 از انتظار ... از انتـــــــــــــــــــــــــــــــظار متــــــنـــــفــــــرم

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...

تا که یک روز تو رسیدی ، توی قلبم پا گذاشتی...!!! غصه های عاشقی رو ، تو وجودم جا گذاشتی...

 زیر رگبار نگاهت ، دلم انگار زیرو رو شد ، برای داشتن عشقت ، همه جونم آرزو شد.

 تا نفس کشیدی انگار ، نفسم برید تو سینه ، ابر و باد و دریا گفتن ، حس عاشقی همینه.

اومدی تو سرنوشتم ، بی بهونه پا گذاشتی ، اما تا قایقی اومد ، از منو دلم گذشتی؟؟؟ رفتی با قایق عشقت ، سوی روشنی فردا ، منو دل اما نشستیم ، چشم به راهت لب دریا...

دیگه رو خاک وجودم ، نه گلی هست نه درختی ، لحظه های بی تو بودن ، می گذره اما به سختی!

 دل تنها و غریبم ، داره این گوشه میمیره ، ولی حتی وقت مردن ، باز سراغتو میگیره..... میرسه روزی که دیگه ، قعر دریا میشه خونم ، اما تو دریای عشقت ، باز یه گوشه ای می مونم.

من همون جزیره بودم ، خاکی و صمیمی و گرم ، واسه عشق بازی موجها ، قامتم یه بستر نرم ...

یه عزیز دردونه بودم ، پیشه چشم خیسه موجها ، یه نگین سبز خالص ، توی انگشتر دریا ...

بای تا اپ بعد البته با عکس

 

اپ بدون عکس از یه نویسنده بدون وقت

فقط داستان داریم ولی زیاده پس بخونین:

هومن_من تا حالا یه دونه بشقاب هم نشستم میخوای صبحونه درست کنم؟....دلت همچین خوشه... باید صبر کنی تا کامران جون از خواب بیدار بشه... راستی واقعا تو چه زنی هستی که بلد نیستی یه صبحونه درست کنی وای به حال شوهرت واقعا

_خیلی خوب وای به حال شوهرم به تو چه ربطی داره؟.... در ضمن من فکر میکنم که یه زن میتونه از یه مرد واسه جامعه مفید تر باشه... چون حداقل دلسوزه

هومن پوزخندی زد و گفت:بمیرم برات تو که دیگه اخر دلسوزی... واقعا حیف شدی تو مکانیک شدی باید میرفتی جلاد میشدی

_اولا مکانیک نه و مهندس مکانیک ثانیا شغل دومی هم بهم پیشنهاد شد ولی به دلیل کمبود وقت قبول نکردم

هومن_ای ول ای ول جلوزه... داره کم کم ازت خوشم میاد

_غصه نخور تو هم اسیر میشی

هومن_اسیر چی؟... بیماری سنگدلی یا طاعون یا شایدم سرطان قلب

_نخیر اقای بامزه .... گرفتار من میشی

هومن به تمسخر بلند خندید و بعد گفت:کی؟!!!... من؟.... حتما.... به همین خیال باش.... من هزار نفر دنبال خودم میکشم خودم دل به کسی نمیدم... برو کشکتو بساب...

_خوبه... این طوری ادم موفقتره... راستی دیشب خوش گذشت؟

هومن_کجا؟!

_مگه با دافیه هات نرفته بودی گردش؟

هومن_اهان... اون رو میگی؟.... اره معلومه که خوش گذشت مگه میشه خوش نگذره

یه نگاه عاقل اندر سفیه بهش کردم و گفتم:واقعا متاسفم

بعد راهمو کشیدم و رفتم توی اتاقم یه زنگی به بابا زدم و بعد که تلفنم تموم شد دیدم باز سر و کله هومن پیدا شد و گفت:بانوی محترمه امروز برنامه شون چیه؟

_نمیدونم

هومن_ما داریم میریم کوه با بچه ها .... تو هم میای؟

_اهان اگه از هومن بچه های پیروزی هستن من ترجیح میدم توی خونه بمونم

هومن_نه دلتو خوش نکن اونا فقط یه بار این افتخار رو به تو دادن

_راستی کامران بیدار شد؟

هومن_اهان اینقدر حاشه رفتی که حرف اصلیمو فراموش کردم بگم... صبحونه حاضره یعنی کامی جون درست کرد بعد بانو دستور دادن شما رو هم صدا کنم

_هومن تو همیشه اینقدر با مزه ای

هومن_نه یه روز در میون امروز شانس  تو بامزه ام

من دیگه بهش محل ندادم و به سمت اشپزخونه رفتم و به کامران صبح بخیر گفتم و پشت میز نشستم که کامرتن هم روبروی من نشست و درحالیکه صبحونه میخوردیم گفت:ما داریم میریم کوه... تو میای یا نه؟

_بستگی داره این ما کیا باشن؟

کامران_من و هومن و برایانا که جی اف هومنه  و با الگا مدل ویدیوی فدای سرت فکر کنم بشناسیش...و سهیل و سمیرا که بازم از دوستای ما هستن

_میام ولی من راستش تا حالا کوه نرفتم البته واسه اسکی چرا رفتم ولی کوهنوردی شرمنده... ممکنه که...

کامران_نگران نباشبد منو هومن و بقیه بچه ها کمکتون میکنیم نمیذاریم اتفاقی بیفته

_خیلی خوب پس میام

کامران_در ضمن ما شب رو هم همون جا تو کمپ میمونیم صبح برمیگردیم.. هرچی وسیله به نظرت میاد بگیر واسه خودت

_چشم دیگه فرمایشی نیس؟

کامران_نه برو زودتر کاراتو بکن

منم از پشت میز بلند شدم و رفتم بالا ... یه کوله برداشتم و هرچی به فکرم میرسید ریختم توش در عوض نیم ساعته حاضره حاضر بودم و رفتمپایین روی کاناپه منتظر نشستم بعد از چند دقیقه کامران هم حاضر شد و یه کوله پشتش بود درحالیکه به من نگاه میکرد گفت:میدونی کمند چی شده؟.... یاد یه خاطره افتادم

_چه خاطره ای؟

کامران_چند سال پیش اولین بار بود که من و هومن و کتی میخواستیم با هم بریم کوه بعد کتی رفته بود مثلا وسایلش رو بگیره اونوقت حاضر بشه بعد از سه ساعت که ما رو علاف کرد دیدیم اومد با کفشهای پاشنه 15 سانتی موهاشم گرفته بود کلی صاف کرده بود و اتو و از این بحثها و خلاصه با کلی ارایشو دنگ و فنگ....من و هومن هم لباسای ساده پوشیده بودیم دقیقا سه چهار دقیقه همون جور با دهن باز مات و مبهوت داشتیم این دختر رو نگاه میکردیم .... با اون لباسا میخواست بیاد کوه خلاصه کلی که هومن غر زد سرش و کلی هم من باهاش حرف زدم تا راضی شد عوض کنه اخرشم دیگه قسمت نشد بریم چون که بارون گرفت البته اون موقع بهار بود

_خب... چه ربطی داشت به من؟

کامران_مگه نگفتی بار اولته میای کوه؟

_اره خب... چطور مگه؟

کامران_من از طرز لباس پوشیدن تو خوشم میاد.. میدونی چی رو باید کجا بپوشی

در همین لحظه هومن با عجله در حالیکه داشت دکمه های پیرهنشو میبست اومد از پله ها پایین و گفت:بجنبین بچه ها که بری دیگه دادش در اومده میگه چقدر دیر کردین

کامران_فعلا که تو دیر کردی من و کمند خیلی وقته منتظریم

_راست میگه... تقصیر خودته

هومن با عجله در رو باز کرد و رفت بیرون منو کامران هم دنبالش رفتیم و در خونه رو بستیم و سریع هومن ماشین رو روشن کرد و به راه افتادیم

توی راه هومن دوباره شروع کرد به وراجی:میگم کمند گلی خانوم... بری زیاد از جی اف های من خوشش نمیادهمچین تو قصد اذیت کردن منو نداری؟

_واسه چی؟.... میترسی لو بری؟

هومن_ترس کجا بود؟.... من از تو بترسم؟

_اگه نمیترسی پس میگم بهش.... اسماشون چی بود... سمانه و سپیده و اون یکی چی بود؟

هومن_خب خدا رو شکر که یادت نمیاد... کامران تو هم حواست جمع باشه سوتی ندی

کامران_ای بابا ما که دیگه مهارت پیدا کردیم تو این کارا از دست تو

هومن_خیلی عالیه... راستی فکر کنم اینجا هم باز باید علاف بشیم میدونی که چرا

_چرا؟

هومن_کی با تو بود خودتو میندازی وسط

کامران_ا هومن... درست حرف بزن... کمند این مثل جریان کتیه .... برایانا هم الان همون مدلی میاد

هومن_مگه این جریان کتی رو میدونه؟

کامران_اره الان براش تعریف کردم

هومن_اطلاعات خانوم مهندس پس بالائه

_پس چی خیال کردی

هومن_من هیچ خیالی در مورد کمند گلی نداری.. کمند گلی...کمند نازی... خوشگلی...جیگری...

کامران_چرت و پرت نگو هومن

_راست میگه... تو باید حواستو جمع کنی که جلوی برایاناخانوم سوتی تدی بچه سوسول

هومن_حالا من شدم بچه سوسول!!!!....یه چی بهت میگم خانوم مهندس ها...

_چیزی نداری بگی

هومن_کمند گلی خانوم شما بهتری ظرفا رو بشوری

_فکر میکردم شما که توی کشورای پیشرفته زندگی میکنین یه خرده فرهنگ سرتون بشه اما ظاهرا شما مردا هیچی حالیتون نیس

هومن_همینه که هستم... همینم میمونم جیگرم

کامران_هومن بس کن.... کمند خانوم.... البته ما حرفای شما رو میفهمیم .... ما توی امریکا زندگی میکنیم و اینجا حقوق زن و مرد با هم برابره.... هومن جان شوخی میکنه... میخواد شما بخندی

_میدونین چیه شما مردا فکر میکنین که ما زنا فقط یه موجود بی گناه کوجیک و نرم صداییم که باید فقط ما رو در اغوش بگیرین ... ببینم هومن... تو تصور دیگه ای از زن داری؟

هومن_نه

_اره دیگه به خاطر کوته فکریته...ما زنای مسلمون شانس اوردیم که محرم و نامحرم رو خدا واسه ما گذاشت

هومن_کامران این چی میگه؟... مرحم و نامرحم یعنی چی؟

کامران_نا محرم... نا اشنا... الان من و تو به کمند خانوم نامحریم... الان نباید موهاشو ببینیم...نباید موهاشو به ما نشون بده

هومن_خب پس چی کار باید بکنیم.. باید اون موهاشو بتراشه یا ما شبانه روزی عینک نابینایی بزنیم

کامران_باید روسری سرش کنه

هومن_پس چرا هیچی سرش نمیکنه... من همیشه موهاشو دیدم

_به تو ربط نداره

هومن_بابا قربون دستت... پس چرا فک بیخودی میزنی هی میگی مرحم و نامرحم

کامران خندید و گفت:هومن محرم نه مرحم

هومن_من چه میدونم

بعد دیدم جلوی یه خونه پارک کرد و گفت:من برمیگردم و بعد پیاده شد و رفت سمت اون خونه و زنگ در رو زد

کامران برگشت و به من نگاه کرد و گفت:فکر نمیکنی داری با هومن یه خرده بد حرف میزنی؟

_لیاقتش بیشتر از این نیس

کامران_تو نباید اینقدر زود رنج باشی... هومن هرچی که هست تو نمیتونی عوضش کنی باید باهاش بسازی... تو هیچ فردی رو نمیتونی عوض کنی

_میتونم و میکنم....اما از جنس شما متنفرم... میفهمی کامران؟

در همین لحظه هومن برگشت تو ماشین و گفت:باید صبر کنیم طبق حدسمون هومن مدل کتی اومده بود.... شانس بیاریم الگا و سمیرا اون مدلی نیاین... راستی الگا چه جوری میاد

کامران_گفت که خودش میاد... چه عجب یاد اون بدبخت هم افتادی

هوومن_دیگه عصاره محبتیم چه کنیم

کامران_واقعا...

هومن_هرچی باشم از کمند خانوم که سنگدل تر نیستم مگه نه؟... چرا چیزی نمیگی کمند

_خفه شو حوصله تو ندارم

کامران_کمند... اروم باش

هومن_چی شده؟.... اهان بری اومد

_عجب اسمی داره این بدبخت... نمیدونه بره یا بیاد

برایانا در باز کرد و اومد عقب پهلوی من نسشت

کامران گفت:محض راحتی همه ….please speak English

اما خودش با من فارسی حرف میزد من گوشه ی در نشستم تا صداشو بشنوم برایانا هم به اون پنجره سمت  هومن تکیه داد

کامران گفت:کمند من واقعا حس میکنم تو به کمک من احتیاج داری... من اون حرفاتو باور نکردم ولی الان دارم صحتشو میبینم...اگه میخوای من بهت کمک کنم اول از همه باید دیدتو درست کنی.. نباید بدبین باشی

_من بدبین نیستم... واقع بینم

کامران_یادت باشه خیلی وقتها لازم نیس واعا بین باشی... چون این جوری فقط خودتو ازار میدی... سعی نکن اینقدر به هر چیزی گیر بدی.. تو میتونی از خیلی از مشکلات سطحی و راحت بگذری

_یعنی وایسم نگاه کنم تا ادمی مثل هومن هرچی از دهنش دراومد نثارم کنه

هومن یکهو حواسش جمع ما شد و کفت:من اسم خودمو شنیدم چی داشتین در مورد من میگفتین؟

_تو مشغول کار خودت باشه ... کارت به ما نباشه

کامران_نگاه کن باز بدبینی... به کنجکاوی اون بهتره خوبه جواب بدی الان سعی کن

_این کنجکاوی نیس و فال گوشیه... نمیدونی بدون

هومن_ببینم کامران کلاس اخلاق راه انداختی؟

کامران_نه... دارم با کمند حرف میزنم

هومن_خب کمک لازم داشتی در خدمتم... به جون تو منم به خون این خانوم مهندس تشنه ام

_ایشالله تا اخر عمرت تشنه باقی بمونی

هومن_ایشاالله

کامران_هومن لطفا تو کار ما دخالت نکن

هومن_باشه

کامران دوبارهروی صحبت رو به من گرفت و گفت:کمند... چرا اینقدر خشم و کینه... چرا عصبی هستی؟

_مگه من چیگفتم؟

کامران_خیلی لحنت و حرفات تند بود..بهترش کن

_باشه سعی میکنم

کامران_تو مکیتونی با خوشبینی راحت زندگی کنی... خیلی راحت

_تو واقعا میخوای به من کمک کنی؟

کامران_معلومه

_پس باید دوست بی ریای من بشی... برات امکان داره؟

کامران_من و و الان هم با هم دوستیم

_اره اما باید قول دی که هیچ وقت بهم دروغ نگی و هیچ ریایی توی کارت نباشه

کامران_باشه بهت قول میدم

یه لحظه برگشت و توی چشمام خیره شد دیگه هیچی نگفت تا این به کوه رسیدیم دو تا ماشین دیگه هم اونجا بودن... و سه نفر دیگه همون الگا و سمیرا و سهیل که به ماپیوستند.... کامران منو به همشون معرفی کرد و با اونا اشنام کرد و بعد حرکت کردیم کامران به سمت الگا رفت داشت با اون قدم میزد... جلوی جلو سمیرا سهیل بودندو بهد کامران و الگا و بعدش پشت اونا هومنو بریو بعدش من داشتم تنهایی پشت اینا حرکت میکردم توی همین حودودا بودم که موبایلم زنگ زد بابک بود:الو

بابک_سلام عزیزم خوبی؟

_اره ممنونم

بابک_شنیدم رفتی لس انجلس

_اره چند روزه.... بابک میشه بعدا زنگ بزنی من الان کوهم

بابک_باشه عزیزم بای تا بعد

_بای

همین جور یواش یواش داشتم میرفتم بالاکه حس کردم بالا رفتن از یه تیکه برام غیر ممکنه ... درواقعا یه جای سختی بود... دیگه نمیتونستم تکون بخورم بی اختیار فریاد زدم:کمک کنین

هومن و برایانا برگشتند و من با لتماس به هومن گفتم:تو رو خدا دستمو بگیر.. دارم می افتم... وای نزدیکه پام سر بخوره... هومن جون مادرت کمک کن

هومن_نامرحمی اگه دستم بهت بخوره گناه داره

فریاد زدم_تو رو خدا .... هومن رحم کن بهم

در همین لحظه کامران که تازه متوجه ما شده بود کفت:هومن دستشو بگیر

هومن_من که میخوام بگیرم ولی اسلام نمیذاره

کامران_هومن الان وقت شوخی نیست... کمکش کن

هومن_نا مرحمه ... گناه میکنم... خودش گفت

کامران با سرعت خودشو به من رسونداما اونم وسط راه لیز خورد و پرت شد به سمت من خیلی رفتیم پایی شدیدا لیز خوردیماما کامران از پشت کمرمو چسبیده بود و داد زد:هومن بیا کمک کن...

هومن چند قدم اومد پایین و یه دست کامران وگرفت و گفت:به اون نامرحم دست نزن

کامران با حرص گفت:اگه نامحرمم باشه بالاخره انسانه... باید بهش کمک کنیم

هومن دیگه چیزی نگفت حاضرا خودش متوجه اشتباهش شد کامران منو با خودش کشید بالا و بعد هر دو مون روی یه تخته سنگ بزرگ نشستیم من نفس نفس میزدم گفتم:میدونم چه ج.ری واسه هومن جبران کنم

کامران_انتقام چیز خوبی نیس ... فراموش کن... اینجوری واست بهتره

چنگی توی موهام زدم و دادمش بالا و بعد گفتم:کامران... تو جون منو نجات دادی... ازت ممنونم... شاید اگه تو نبودی منم الام نبودم.... من واقعا متشکرم

کامران لبخندی زد و گفت:قابلی نداشت

بعد بلند شد و گفت:بیا... بیا بریم که هنوز کلی راه در پیش داریم

منم لبخندی زدم و دست کامران رو گرفتم و همراه هم به راه افتادیم کمی که جلوتر رفتیم به بچه ها رسیدیم هومن از بریانا جدا شد و اومد پیشم  و گفت:کمند... معذرت میخوام

لبخندی زدم و گفتم:عیبی نداره

کامران هم با خوشحالی منو نگاه کرد هومن هم با تعجب گفت:توی تاریخ  بنویسین.. کمند منو بخشید....وای خدا ... خودمو اماده کرده بودم که الان از همین جا پرت شم پایین

خندیدم و گفتم:اگه دوس داری پرتت کنم

بعد هرسه خندیدیم

***

 

 

اره فقط تو عشقمی اخرشی ....

سلام سلام خوبین خوشین؟.... ببخشید من چند روزی مسافرت بودم نرسیدم به وب سر بزنم ولی سعی میکنم زود به زود اپ کنم

راستی مرگ مایکل جکسون رو هم به همه ی مردم دنیا تسلیت میگم حیف این اسطوره پاپ که از دنیا رفت واقعا وقتی شنیدم اشک تو چشام حلقه زده بود نمیدونم کی دیگه میتونه مثل اون باشه ولی میدونم که دنیای موسیقی هیچ وقت فراموشش نمیکنه

این روزا تو ایران اغتشاش شده و مردم تو شهرای بزرگ میریزن تو خیابونا .... اهنگ با تشکر از شما هم که ویدیو شد واسه همین موضوع

خب یه چند تا عکس ببینین تا بعد

خب این قسمت بعدی داستان هست بخونین لذت ببرین همش کل کل شده

فروغ_چیه... ناراحتی از اینکه اینجایی

_نه ناراحت نیستم... فقط کنجکاو شدم

فروغ_راستش خاله فریده و مامان من و یعنی عالم خانوم و یه خانوم دیگه به اسم خاله شهسوار دوستای قدیمی توی ونکورند ... منم با کامران اینا از همین راه اشنا شدم البته خب از بچگی

_شهسوار دیگه کیه؟

فروغ_یه خانوم دیگه..... وای نمیدونی چقدر خوشگله که ولی به همون اندازه مغروره

_خب غیبت نکن... برو دیگه خوش بگذره

فروغ به سمت در رفت و کامران هم اومد باهاش دست داد و منم اونو در اغوش گرفتم توی چشماش اشک حلقه زده بود با این من هیچ احساسی نداشتم... بعد از چند دقیقه هم رفت

بعد از رفتنش کامران نگاهی به من انداخت و گفت:چه احساسی داری از اینکه مترجمت تنهات میذاره؟

_هیچی

کامران با تعجب گفت:جدا؟

_خب اره.... اصلا چه احساسی باید داشته باشم

کامران_اون بهترین همراهت توی این شهر غریب بود....چرا از رفتنش ناراحت نیستی

_تو چرا ناراحت نیستی؟

کامران_جر نزن... این سوال من بود

لبخندی زدم و گفتم:نمیدونم

کامران_تو خیلی عجیبی .... چطور میتونی اینقدر بی احساس باشی؟.... شده عاشق بشی؟

با تمسخر بهش نگاه کردم و بعد پوزخندی زدم و گفتم:عاشق؟..... کی؟..... من؟..... جک نگو....هرگز.. هیچ وقت هم نمیشم....از ادم بی احساسی مثل من این حرفا بعیده

کامران_خیلی به خودت مطمئنی

شونه بالا انداختم و ساکت موندم

کامران نگاهی به من کرد و دور من چرخید و گفت:بد از زیر حرفا و سوالام در میری... ادومو تو کف میذاری

_دیگه دیگه... البته شاید به خاطر این باشه که به حرفای مردای اذری نمیشه اطمینان کرد

کامران جلوم ایستاد و تو چشمام زل زد و گفت:منظور؟!

_مگه تو متولد اذر نیستی؟

کامران_هستم

_پس به حرفات نمیشه اعتماد کرد

کامران_کی گفته؟

_طالع بینی مردای اذری میگه

کامران_تو به این مزخرفات اعتقاد داری؟

_نه.... اما این یکی رو قبول دارم

کامران_یعنی تو به حرفای من اعتماد نمیکنی؟

با جرئت گفتم:نه

کامران_خیلی بیش از حد رکی ... میدونستی؟

_شاید

کامران_میخوای من کمکت کنم از این حالت بی احساسی بیای بیرون؟

_نمیتونی ... زحمت نکش

کامران_اگه تونستم چی؟

نگاهی بهش کردم و گفتم:چرا اینقدر اصرار داری؟

کامران_چون میترسم تا چند وقت دیگه بزنی ما رو هم بکشی

پوزخندی زدم و گفتم:پس نگرون جون خودتی نه نگران من

کامران_نگران تو هم هستم چون.... نمیخوام این جوری پیش بری

_خیلی خوب... مثلا میخوای چیکار کنی؟

کامران_ببین کمند.... من میخوام بهت کمک کنم... هیچ قصد دیگه هم ندارم .... گوش کن چی بهت میگم  من میخوام تغییرت بدم..... تو نمیتونی تموم عمرت یه دختر سنگدل و بی رحم باشی... کمند.... به من نگاه کن.... تو این جوری فقط داری خودتو از بین میبری.... بی احساسی مطلق وحشتناکه نذار به اون حد برسی.... عزیز من... این بی احساسی یه جور غربت واست میاره.. اگه نتونی خودتو با افراد دور و برت جوش بدی وحشتناکه... اینکار ممکنه حتی تو رو به  خودکشی وادار کنه..... سعی کن بفهمی چی میگم

_میفهمم

***

صبح زود بود و منم داشتم توی حیاط قدم میزدم حدودا 6 صبح بود که موبایلم زنگ زد:

_بله؟

صدای میثم بود ولی با خط خودش تماس نگرفته بود:سلام خوبی؟

_ممنونم

میثم_چه عجب این دفعه نمیگی کارمو زودتر بگم

_اخه عجله ای ندارم

میثم_اصلا تماس نگیری با من ... اصلا به من فکر میکنی در طول روز؟

_نه

میثم_دستت درد نکنه

_خواهش

میثم_تو مارسی خوش میگذره؟

_نه چون من لس انجلسم

میثم_کجا؟!!!!

_گوشات نمیشنوه؟.... لس... ان .. ج.... لس.... شهر زیبای فرشتگان

میثم_اهان... پول فادرتو میری امریکا خرج میکنی

_بله.... ببخشید به شما ربطی داره؟

میثم_صد دور بهت گفتم یادت باشه من و تو نامزدیم پس مسائل مالی شما به من مربوط میشه

_ببخشید که این حافظه یاری نمیکنه

میثم_کجایی الان؟... تو هتل؟

_نه بهتر از هتل

میثم_خب...

_حدس بزن اقای محترم نامزد من

میثم_حتما خونه ی هومن جونت

_زدی به هدف

میثم_چه جوری رفتی اونجا

_ما اینیم دیگه

میثم_تو اونجا چه غلطی میکنی؟

_نگران نباش.... هر غلطی بکنم خبرش به تو نمیرسه

میثم_به عمه میگم این کثافت کاریاتو

_مهم نیس بگو.. من که کاری نکردم

میثم_تو گفتی و میثم خره هم باور کرد

_خب دیگه پول موبایلت زیاد میشه کمتر حرف بزن

میثم_به هم میرسیم کمند

_معلومه که به هم میرسیم ما نامزدیم جرا خودتو دست کم میگیری

میثم_خودتو مسخره کن... خیلی بی شعوری

_کم اوردی به فحش متصل میشی؟.... بای بای

من دیگه گوشی رو قطع کردم و روی چمنهای باغچه نشستم که دیدم هومن داره از توی پنجره اتاقش واسه من دست تکون میده تعجب کردم که صبح به این زودی بیداره بلافاصله جای دیگری رو نگاه کردم تا مجبور نباشم به هومن جواب بدم اما هومن با صدای بلند اسممو صدا زد منم به ناچار رومو به سمتش برگردوندم و از همونجا داد زد:سحرخیز شدی کمند گلی!

_میخواستم مثل تو کامروا بشم

هومن_با کی حرف میزدی خانومی

_به تو چه

هومن_ادب از که اموختی

_اونم به تو ربطی نداره

هومن_ا... مثل اینکه من اینجا از همه بی ربط ترم

_و از همه فضول تر

هومن_د بیا... یکهو بگو برو بیرون خیال ما رو هم راحت کن دیگه

_برو بابا.... من نمیدونم اصلا خدا چرا تو را افرید

هومن_دست مامان و بابات درد نکنه با این بچه تربیت کردنشون... پاشو به جا ی اینکه بشینی  اونجا خودتو باد بزنی یه صبحونه برای ماهر ترین دزدان قلب درست کن

_به من چه من اینجا مهمونم ..... نه کلفت و نوکر شما

هومن_ببخشید تا اونجا که من یادم میاد جای خانومها توی اشپزخونه است

_ببخشید اون مال عهد دقیانوسه الان دیگه جای اقایون تو اشپزخونه است

هومن_باشه باشه... مشکلی نیس... فکر میکنم خودم مجبورم درست کنم

_معلومه .... برو زودتر کارتو شروع کن چون گشنه امه

هومن از پای پنجره رفت و من بلند شدم دوباره شروع کردم به قدم زدن که دیدم هومن اومد توی حیاط بهش گفتم:تو رفتی صبحونه درست کنی پس چرا اینجایی؟

هومنـمن تا حالا یه دونه بشقاب هم نشستم مسخواس صبحونه درست کنم... دلت همچین خوشه... باید صبر کنی تا کامران جون بیدار بشه .... راستی تو واقعا چه زنی هستی که بلد نیستی یه صبحونه درست کنی....

 

تا اپ بعدی بای

تابستون سال 88 شروع شد

سلام میکنم به شما همه ی دوستای خوبم که امتحاناتون رو دادین و دیگه اومدین تو تابستون و دیگه همش ازادی و خوشگذرونی...

امیدوارم که امتحاناتون رو خوب داده باشین

منم بد ندادم ولی خب به خوبی ترم قبل نبود

 

شنیدم که قراره مرداد ۸۸ البوم بیاد بیرون ولی من که شک دارم...

با این حال بی صبرانه منتظر شاهکارای این دو عزیز هستم

راستی اسم دوست دختر کامران هم کاملیاست تو این پست ازش یه عکس میذارم اون دختری است که کنار کامران ایستاده

 

یکی از دوستان هم از من پرسیده بود که اسم خواننده این اهنکی که روی وبلاگت گذاشتی چیه باید بگه که ایشو همون ماهان بهرام خان خواننده ی خوش صدا گروه ۰۱۱۱ است و این اهنگ هم اهنگ اشتباه ایشون هست که به تنهایی اجرا کرده و یکی از شاهکارای موسیقی ایران هست

ریتم داستان از این به بعد یه خرده فرق میکنه قبلا هم گفته بودم که کامران و هومن دقیقا اون تصور فرشته مانند یکه شما تو ذهنتون دارین تو این داستان نیستن خیلی جاها دچار اشتباه و لغزش میشن مثل این قسمت ... ولی خب بعدش درست میشن

این داستان سومین داستانی هست که من مینویسم ولی اون دوتای قبلی رو هیچ وقت توی نت ننواشتم چون به نظرم خیلی قوی نبودند ولی این یکی هم خیلی طولانیه هم خیلی قوی نوشته شده ...

خب دیگه بیشتر از این منتظرتون نمیذارم این شما هم این هم داستان که این دفعه طولانی تر نوشتم تلافیه دوران مدرسه

طبقه دوم بودم دیدم  در اتاق هومن بازه. یه حسی منو کشوند اون تو... یه اتاق شیک و تمیز یه تخت و کمد و یه میز و اینه ی روش یه پیانو گوشه دیوار و چنذین چیز تزیینی روی دیوار به سمت اینه اش رفتم روی میز یه ادکلن بود همون ادکلنی بود که همیشه میثم میزد و خیلی دوسش داشت چون من بهش کادو داده بودم بی اختیار یاد اون روزای خوب افتادم گرچه الان از میثم متنفر بودم اما قبل از ماجرا میثم برام مثل برادرم بود.بعد بی اختیار از اون ادکلن به خودم زدم و اونو سر جاش گذاشتم بعد رفتم پیشت پیانو نشستم و یه اهنگ زدم که دیدم کامران اومد تو وگفت:خلوت کردی؟

_اره .. بشین... هرچند اینجا اتاق من نیست... در ضمن از هومن عذر خواهی کن که بی اجازه اومدم تو اتاقش

کامران_اون ناراحت نمیشه

کامران روی تخت نشست  وگفت:یه اهنگ واسه ی من میزنی؟

_من به خوبی هومن بلد نیستم .... یعنی اصلا در حد عالی بلد نیستم

کامران_عیبی نداره...من گوش میکنم

تمرکز کردم و بی اختیار دستمو روی کلاویه ها تکون دادم و یه اهنگ زدم. اخر اهنگ که تموم شد به کامران گفتم :چطور بود؟

کامران_عالی بود... خیلی عالی

_تو هم بلدی؟

کامران_اره

بلند شدم از پشت ساز و در حالیکه از اتاق بیرون میرفتم دوباره به کامران نگاه کردم توی فکر بود منم رفتم توی اتاق خودم تا یه زنگ به پدر بزنم بعد از اینکه زنگ زدم و حال احوال کردم رفتم پیش فروغ طبقه همکف فروغ داشت روزنامه میخوند بهش گفتم:پس چرا نمیریم بیرون؟

فروغ_ول کن بابا حوصله  دار

_پس یعنی خودم برم

فروغ_نه گم میشی

_مگه بچه ام

فروغ_نرو کمند

_زود برمیگردم

فروغ_ اوا....

دیگه به حرفاش گوش ندادم و لباسامو عوض کردم و از خونه زدم بیرون . دو سه تا خیابون که رفتم بالاتر دیدم صدای دوپس دوپس اهنگ یه ماشی از پشتم میاد.برگشتم که ببینم چه خبره با کمال تعجب دیدم ماشین مشکی رنگ هومنه هومن پشت فرمون نشسته  بود پشت ماشین هم چهار دختر ترگل ورگل نشسته بودن اما جلو خالی بود هومن هم داشت میخندید تو اون لحظه با دیدن من جلوی پام ترمز کرد و گفت:کمند ... بیا بالا ... بیا

یه لحظه ایستادم و گفتم: نه ممنون

اما در رو باز کرد و با دستش به سمتم هل داد منم مجبور شدم سوار شم اون چهار تا دختر که همشون ایرانی بودن به همون گفتن:این کیه؟

هومن_دوست دختر جدیدمه... ورژن اصلشه

یکی از اون دخترا_پس به انجمن ما خوش اومدی

_ببخشید شما چه انجمنی دارین؟... انجمن مهندسی؟

هومن با صدای بلند خندید:انجمن دافای داغ لس انجلس...

_یعنی چی؟... هومن اینا کین؟

هومن انگار تعادل روانی نداشت الکی بلند بلند میخندید  بعد گفت:خب معرفی میکنم نمیدونم دقیقا از چپ به راست یا از راست به چپ اینجا توی اینه بر عکسه... خب نمیدونم به ترتیب سمانه  سارا  شراره و سپیده.... ایشون هم خانوم مهندس من هستن ... کمند خانوم

برگشتم و نگاهی به اون دخترا انداختم  همشون ارایشهای فجیع و افتضاح داشتن ... خیلی تعجب کرده بودم به نظر میومد که ادمای خرابی باشن

یکیشون که فکر کنم همون شراره بود گفت:اوه پس کلاسش بالاست ... بچه مثبت تشریف داره

خیلی لاتی و بد حرف میزدن کم کم داشت حالم ازشون بهم میخورد از این سوار شده بودم پشیمون شدم

سپیده _خودم براتون بچه منفیش میکنم

یه مداد چشم از توی کیفش در اورد و گفت:خوشگلم منو نگا کن

برگشتم دیدم میخواد با اون مداد واسه من خط چشم بکشه ... کشیدنش که چیزی نبود ولی تو اون تکونهای وحشتناک ماشین احتمال کور شدن منو در پیش داشت!!!!!

با ترس گفتم:نه نه.. نمیخوام

هومن نگاهی به من کرد و گفت:دافیه های من این دختره تیریپ بچه مثبته .... بیخیال..... همین جوری خوبه

بعد صدای ضبط رو بیشتر کرد و سرعتشو زیاد تر .... بیشتر شبیه دیوونه ها رانندگی میکرد اینقدر تند میرفت  تا برسه با ماشینای جلوییش بعد که میرسید به اونا وحشتناک ترمز میکرد که بهشون نخوره ولی با اینکارش ماشینو منحرف میکرد چند بار نزدیک بود چپ کنیم من که اشهد خودمو خوندم گفتم سالم به خونه نمیرسم سالم....

اینقدر صدای ضبط بلند بود که هیچی نمیشنیدم دخترا روی صندلی اروم و قرار نداشتن صد دفعه پشیمون شدم از اینکه اومدم حدودا دو ساعت گذشت به همین روال...

بعد تک تک اون دخترا رو رسوند .... وقتی همه رو رسوند دیگه من و هومن تو ماشین تنها بودیم.... کسی نبود که این خلوت را بهم بزند من که ازصدای ضبط خسته شده بودم اونو خاموش کردم هومن هم حرفی نزد نمیدونم داشت کجا میرفت اون موقع خیلی شهر رو نمیشناختم ... به نظرم توی یه کوچه تنگ و تاریک بودیم ... هومن ماشین رو پارک کرد.... که من گفتم:اینجا کجاست؟

هومن نگاهی به من کرد و کاملا ماشین رو خاموش کرد یه استرسی منو گرفته بود و ولم نمیکرد حسی که انگار .....

دیدم دستشو گذاشت روی دست من  و همین جور رفت بالا ترسیدم و گفتم:داری چیکار میکنی؟

حرفی نمیزد... میخواستم در رو باز کنم  و فرار کنم انگار فکرمو خوند چون در ماشین رو قفل کرد.... سرش بلند داد زدم:چرا در رو قفل میکنی؟

نگاهش تغییر کرده بود یه حس شیطانی توش بود وحشت کرده بودم اروم گفتم:از من چی میخوای؟

روی موهام دست کشید و گفت:با من راه بیا.... امشب رو با من باش

حدسم درست بود... وحشتم بی دلیل نبود باورم نمیشد که این اون هومنی باشه که من همیشه فنش بودم احساس بدی داشتم حس میکردم خودش نیست ولی خودش بود...

باید یه حرکتی میکردم اینجوری خودمو بر باد داده بودم .... یه فکری به ذهنم رسید با کیفم که کنارم بود زدم توی سرش و گفتم:خفه شو... بی شعور

بعد از پنجره که باز بود خودمو انداختم بیرون هومن هم قفل در رو باز کرد و با عجله پیاده شد و گفت:تو جنبه حال کردن نداری چرا فحش میدی؟

با انزجار گفتم:خفه شو گفتم.... صداتو نشنوم

متوجه شدم که واقعا تعادل روانی در این بشر در اون لحظه وجود نداشت چون فقط بلند بلند خندید.... به نظرم مخش تعطیل شده بود نمیدونستم چیکار کنم تنها گذاشتنشم صلاح نبود .... موندن هم با اون پیشنهاد کذاییش ممکن نبود

در هر صورت رفتم سر اون کوچه متوجه شدم که خیلی از خونه  دور نشدم ... اینو از روی یه مغازه اونجا فهمیدم... ترجیح دادم که برم به کامران موضوع رو بگم .... با عجله داشتم دور میشدم که متوجه سدم هومن هم سوار ماشین شده داره دنبالم میاد همش نور چراغشو مینداخت روی منو بوق میزد واسم ولی من فقط میدویدم تو اون وضیعت... به خونه که رسیدم با حرص زنگ در رو فشار دادم فروغ در رو باز کرد سریع رفتم بالا  فروغ از دیدن من تعجب کرد و دنبال من تا اتاق راه افتاد و هی میگفت:چی شده؟

هومن هم اومد تو خونه همین جور بلند بلند فریاد میزد کامران و فروغ دستپاچه شده بودن این یکی از اون یکی میپرسید چی خبره ولی به جایی نمیرسیدن ظاهرا کامران هومنو برد توی اتاقش و در رو بست تا بفهمه چی شده

صداشون واضح میومد هومن همش داد میزد :به من چه.... برید از خودش بپرسین

بعد از چند دقیقه هومن با عصبانیت اومد توی اتاق من و فریاد زد:دیگه هم حق نداری وارد اتاق من بشی .... تو حق نداشتی به پیانو من دست بزنی...

کامران که از رفتارای هومن خیلی تعجب کرده بود گفت: هومن خفه شو

هومن خیلی خیلی عصبی بود علاوه بر این اصلا هم مشخص بود حرفایی که میزنه از روی عقل سالم زده نمیشه بلند فریاد زد:به این خانوم بگو... کنگر خورده لنگر انداخته.... من اصلا نمیفهمم چرا شرشو کم نمیکنه

من که تا حالا ساکت مونده بودم گفتم:باشه من میرم... مطمئن باش که خر پول تر از اونی ام که به جا و پناه شما نیاز داشته باشم

بعد چمدونمو از توی کمد در اوردم  که کامران اومد سمت من و گفت:کمند... تو رو خدا بی خیال... این یه چی میگه

هومن با حرص گفت:نه.... باید بره.... دوست ندارم تو این خونه باشه.... اگه نره من میرم

_نه .... چرا تو بری؟.... خودم میرم... فقط صبر کن تا وسایلمو جمع کنم

کامران_کمند.... به دل نگیر.... هومن تو هم بس کن

هومن رفت توی اتاقش و در رو محکم بست منم رفتم کل وسایلمو بگیرم که بریزم توی چمدونم که کامران گفت:من نمیذارم بری... تو مهمون مایی... بمون.... این الان داغه.... معلوم نیست چی بهش خوروندن.... اعصابش داغونه ... یه چی میگه

_دیگه بی شرمی از این بدتر.... من رو از خونه تون انداخت بیرون واسه چی بمونم؟

کامران_من میگم این داغه تو ول نمیکنی... الان اعصابش داغونه ... تو که خانومی بزرگی کن و ببخشش

_نه.... اصلا خیلی هم زحمت دادم... از تو هم ممنونم... ولی باید برم

بعد لباسامو از توی کمد ریختم توی چمدونم .... به کامران چیزی در مورد پیشنهاد هومن نگفتم چون مطمئن بودم باورم نمیکنه ... خودمم باور نمیکردم.... کی اصلا باورش میشد.... مطئن بودم که هومن در اون لحظه اصلا متوجه نبوده داره چیکار میکنه و چی میگه ولی با این خیلی ازش میترسیدم....

کامران ناچارا تسلیم شد و بعد از اتاق رفت بیرون منم مشغول حاضر شدن شدم که باز صدای هومنو شنیدم:کمند

جوابشو ندادم که خودش اومد توی اتاقم انگار حالش بهتر بود چون که دیگه حداقل داد نمیزد.... واسه ی خودش چمدون منو باز کرد و گفت:معذرت میخوام

اما من بهش محل ندادم نمیخواستم پر رو بشه.... میترسیدم بهش رو بدم بدتر باشه

جلوی اینه  در حال شونه کردن موهام بودم هومن داشت واسه خودش  لباسای منو تو کمد دوباره میچیند و میگفت:عزیز من... ببخشید... من اصلا تعادل روانی نداشتم اون موقع که اون پیشنهاد مزخرف رو بهت دادم... اعتراف میکنم که به اجبار بچه ها شراب خورده بودم

اما من فقط گوش میکردم

هومن_کمند.... کمند خانوم.... عزیز من... خانوم مهندس .... فارغ التحصیل مکانیک شریف.... با من قهر نکن

هومن در کمد رو بست و یه خرده اومد نزدیک و گفت:کمند خانوم... خوشگل من...تو که اهل قهر نبودی

از کلماتی که به کار میبرد داشت حالم بهم میخورد..... یاد اون لحظه می افتادم که  میخواست...

من با حالت تهدید بهش گفتم:برو بیرون.... برو بیرون تا داد نکشیدم

هومن دستاشو به حالت تسلیم اورد بالا و بعد گفت:عزیزم...

_خفه شو.... گمشو بیرون.... زود

هومن ناچارا اتاق رو ترک کرد که کامران اومد توی اتاقم و گفت:دیدی گفتم معذرت خواهی میکنه.... مشخص بود اون موقع یه چی زده... حالا امشب میمونی دیگه؟

_بستگی داره که فروغ چی بگه... قرار بود که ما یه شب اینجا بمونیم

کامران_فروغ که میمونه...پس تو هم بمون... خیلی خوب اگه شام میخوری بیا پایین حاضره

_نه من نمیخورم

کامران_تو دیشب هم شام نخوردی... مریض میشی ها

_میل ندارم... ممنون

کامران_باشه هرچی که تو بخوای... شب خیر

_شب خوش

کامران رفت و منم رفتم مسواک زدم و بعد برگشتم برق اتاق رو خاموش کردم این احساس ترس از هومن هنوز توی ذهنم بود در رو قفل کردم و پشتش یه صندلی گذاشتم تا باز نشه.... اصلا رفتار هومن عادی نبود... حتی اون موقع ای که معذرت خواهی کرد بازم هومن شکلی بود... روی تختم دراز کشیدم کل یغلت زدم اما خوابم نمیبرد...وحشت کرده بودم.... موبایلمو گرفتم که ببینم ساعت چند شده ... دیدم ساعت دو نصفه شبه... روی تختم نشستم و پاهامو توی شکمم جمع کرده اما بعد از چند لحظه توی سکوتو تاریکی مطلق صدای پیانو هومن رو شنیدم که با چه مهارتی میزد حدودا 20 دقیقه همین جوری زد اهنگ طولانی ای بود بعضی جاهاش هم هومن باهاش یه صداهایی در می اورد .... با اینکه شعری نمیخوند ولی خیلی غمگین بود... خیلی زیاد....اخرش که تموم شد صدای هق هق شو شنیدم که اروم بین گریه هاش گفت:کمند.... منو ببخش...

درست بود که تو اون زمان قلب من خالی از هر چی عشق و محبت بود و احساس عاشقانه ای درش وجود نداشت اما ایت ترانه لالایی خوبی برای خوابیدن من شد.

***

صبح  شده بود و ساعت نه بود که من بیدار توی رختخواب دراز کشیده بودم که دیدم صدای کامران میاد که گفت:بیداری کمند؟

_اره

کامران_بلند شو صبحونه بخور

_باشه... تو برو من میام

کامران_ببین فقط سریع... چون فروغ میخواد ازت خداحافظی کنه

_واسه چی؟

کامران_اخه داره میره

یهو از سر جام بلند شدم و گفتم:کجا؟!

کامران_کانادا دیگه

_پس من چی؟

کامران_یعنی چی تو چی؟.... چرا در اتاق باز نمیشه

_زحمت نکش قفله.... پشتشم صندلیه

بعد از سر جام بلند شدم و در اتاق رو باز کردم و گفتم:من اینجا بدون فروغ چیکار کنم؟...اگه فروغ بره من تنها میشم

کامران نگاهی به من کرد و گفت:پس من و هومن اینجا برگ چغندریم

_نه... یعنی چیزه... اخه...

کامران_بسه...بسه... پاشو بیا باقی بحثاتو با فروغ بکن

بعد هم رفت پایین. من بلند شدم و موهامو یه شونه زدم و دست صورتمو اب زدم و رفتم سمت اشپز خونه که دیدم فروغ و کامران دارن صبحونه میخورن . بدون هیچ مقدمه ای سریع به فروغ گفتم:فروغ این کامران چی میگه.... راس راسی داری میری؟

فروغ_بشین عزیزم تا بگم چی شد که مجبورم برم

من نشستم و گفتم:خب من باید چیکار کنم... من اینجا کسی رو ندارم

فروغ_بابا چرا گنده اش میکنی.... من میرم پیش مامانم چند روز... زود هم بر میگردم....تازه کامزان اینا هم کنسرت و برنامه ندارن که هستن لس انجلس ... پیش کامران اینا بمون دیگه

_فروغ تو که....

فروغ_وای تو رو خدا بی خیال.... تو کریستین رو مهار کردی دیگه.... نذار بگم

شاید اگه فروغ از ماجرای دیشب که بین منو هومن گذشته بود خبر داشت هیچ و قت این حرف رو نمیزد من دیگه چیزی نگفتم که کامران گفت:اصلا لازم نیست ناراحت باشی چون کتی... خواهرمونو میگم.... دو سه روز دیگه قرار بیاد اینجا چند روز پیشمون بمونه.... این جوری تنها هم نیستی

فروغ_راست میگه.... کتی که بیاد بهتره

_خیلی خوب دیگه چی بگم... خدا به همرات

فروغ گونه ی منو بوسید و از اشپزخونه رفت بیرون که کامران گفت:این قدر این چند روز میگزدونیمت که فروغ رو کلا فراموش کنی

_امیدوارم

چند لقمه خوردم و از سر میز بلند شدم که دم در اشپزخونه با هومن برخورد کردم جلوی در ایستاده بود جوری که من نمیتونستم رد بشم نگاهی به من کرد و گفت:به سلام کمند جون

_علیک سلام.... میشه بری کنار میخوام رد بشم

هومن_ای بابا از سر صبح بداخلاقی که....

_برو کنار هومن با من بحث نکن...که مجبور شم از اول صبح باهات دعوا کنم.... دیشبو که یادت نرفته

اسم دیشبو که اوردم بیچاره مثل لبو سرخ شد خیلی خجالت کشید از جلوی در رفت کنار و گفت:بفرمایید

منم چشم غره ای بهش رفتم و از اشپزخونه خارج شدم و رفتم پیش فروغ  که دیدم چمدون دستشه و داره میگه:خب... خوبی بدی دیدی حلالمون کن...

_تو مگه برنمیگردی

فروغ_نمیدونم با خداست.... مثل اینکه مامانم چند روزه فشارش باز زده بالا .... معلو نیس دوباره چش شده... دارم میرم پیش اون.... راستی مامان تو نمیاد امریکا

یه لحظه مات شدم از موقعه ای که از ایران خارج شده بودم حتی یه بار هم به مامانم زنگ نزده بودم... یه لحظه تو دلم به خودم خندیدم.... فروغ داشت این همه مسافت و هزینه رو واسه دیدن مامانش تحمل میکرد اونوقت من از مامانم فرار کرده بودم و اومده بودم اینجا...

اما برای اینکه فروغ رو دست به سر کنم گفتم:مامان من روانپزشکه... توی ایران کار میکنه... نمیتونه که کارشو ول کنه

فروغ_جدا؟.... خدا بهش عمر بده

_راستی این دو روز یادم رفت بپرسم... تو با اینا از کجا اشنا شدی

تا اپ بعدی شما رو به خدای بزرگ میسپارم و بای

 

زندونی دستام نیستی قطعا.... تو قلب من جا داری فعلا حتما

سلام میکنم به همه ی دوستای خوبم امیدوارم که در تمام مراحل زندگیتون موفق و موید باشید با یه اژ دیگه با شما هستم امید وارم که لذت ببرید.... امیدوارم از اینکه مقدار داستان رو کم مینویسم گله مند نشین چون فرصت نمیکنم... تابستون قول میدم که جبران کنم

خب نمیخوام بیشتر از این چرت و پرت بگم واسه همین هم داستان رو میذارم اخر اپ هم عکسا چطوره؟

هر دو بلند شدیم و هر دو به سمت طبقه همکف رفتیم و پشت میز نشستیم .غذا ماکارونی بود من کمی برای خودم کشیدم اما اصلا اشتها نداشتم اینقدر با غذا بازی کردم که کامران گفت:ماکارونی دوست نداری؟

هومن_ای بابا ادم اگه غذایی رو هم دوست داشته باشه دست پخت تو رو بخوره کلا پشیمون میشه

_نه...واسه این نیست

دیگه چیزی نگفتم و بلند شدم از سر سفره و رفتم توی اتاقم.چند لحظه بعد فروغ اومد بالا و گفت:عزیزم اگه ناراحتی بریم هتل

_نه... من راحتم

فروغ_پس چرا اینقدر از خودت دیوونه بازی در میاری بیا مثل ادم شام بخور

_اشتها ندارم

فروغ_تو ناهار هم توی هواپیما نخوردی... بیا یه چیز بخور

یهو عصبی شدم و با صدای بلند فریاد زدم انگار دست خودم نبود:برو بیرون میخوام تنها باشم

فروغ ناچارا اتاق رو ترک کرد و در رو هم بست اما بعد از چند لحظه صدای کامران از پشت  در اومد :شایا حالش خوب شد؟

_تو که گفتی یادت نمیاد

کامران_اما الان یادم اومد

_نه خوب نشد.... میگن سرطان داره... ولی مشکل من این نیس

کامران_پس چیه؟

_نمیدونم.... کلافه ام.. عصبی ام....احساس بدی نسبت به همه دارم

کامران_میتونم بیام تو؟

_بیا

کامران در رو باز کرد و اومد تو و بعد در رو بست و گفت:فکر کنم به خاطر فوت برادرت...

حرفشو قطع کردمو گفتم:نه.... میدونی من یه جورایی  بی احساس شدم یعنی اصلا نمیتونم بگم... نمیدونم درک میکنی یا نه... ولی از اینکه دختر هستم پشیمونم

کامران_مگه دست خودت بوده که پشیمونی؟

_نمیدونم.... راستش من دوست داشتم پسر باشم.... توی ایران پسرا ازادن به معنی واقعی....اما دخترا حتی جرئت ندارن احساسات خودشونو بیان کنن ... همش تبعیض... همش فرق میذارن

کامران_شاید چون حکومت ایران دست کسایی هست که نمیتونن این چیزا رو درک نمیکننن.... نمیتوننن لطافت یه دختر رو بسنجن.... راستش خیلی از شرایط حکومت ایران خبر ندارم

_از جنسیتم متنفرم... این افکار ذهن منو مغشوش کرده.... احساس تلافی توی من به وجود اومده... دلم میخواد همه ی پسرا رو به زمین بزنم.... میخوام از هر پسری که میتونم انتاقم بگیرم اینم داره باعث میشه که هیچ وقت معنی دوست داشتنو نمیفهمم.... باورت میشه دیگه حتی پدر و مادرمو دوست ندارم

کامران_میدونم چی میگی... حس میکنی کسی تو رو نمیهمه واسه همین از همه متنفری

_اره  دقیقا....اما ولش کن تو که توی امریکا زندگی میکنی اینجا همه ازادن من چرا دارم برای تو که یه مردی این حرفا رو میزنم.... اما من چی 7 سال توی مدارس تیزهوشان درس خوندم به امید اینکه بهترین باشم... بعدشم کنکور دادم و رفتم بهترین دانشگاه کشور یه رشته ی تقریبا پسرونه رو خوندم... تا میگیم مکانیک میگن مال پسراست  ولی اخه مگه چه فرقی میکنه ما هم انسانیم ...

کامران_اما مگه تو چیکار میتونی بکنی.... نمیتونی که همه ی پسرا رو بکشی میتونی؟

_من میخوام مبارزه کنم... تکت تک پسرایی رو که میشناسم به زمین میزنم

کامران ساکت موند اما من بغض گلومو گرفته بود خیلی وقت بود گریه نکرده بودم بی اختیار سرمو به شونه کامران تکیه دادم و اروم اروم گریه کردم کامران اولش متوجه نشد اما بعد گفت:با گریه کردن این موضوع حل نمیشه تو باید عمل کنی

سرمو از رو شونه اش برداشتم و با همون حالت گریه گفتم:خیلی وقت بود گریه نکرده بودم انگار اصلا گریه ام نمیومد

دستمو گرفت و گفت:میخوای غذاتو بیارم اینجا بخوری؟

_نه میل ندارم

کامران_پس میخوای بخوابی؟

_اره

بلند شدم و روی تخت نشستم کامران به سوی در رفت و گفت:در رو قفل نمیکنی؟

_نه و لی برق رو خاموش کن

کامران سری تکون داد و برق رو خاموش کردم من موندم با این احساس عجیب سنگدلی.

***

اون شب صبح شد و صبح هم غروب.ساعت حدودای 6-7 شب بود که هومن گفت:بچه ها من میخوام برم بیرون شما نمیاین؟

نمیدونم یکهو چی شد از دهنم در رفت و گفتم:با برایانا جون میری؟

هومن با تعجب برگشت به سمت من و گفت:بله؟!!!!!

نمیخواستم سوالمو دوباره بپرسم اما فروغ به جای من تکرار کرد:با برایانا جون میری؟

هومن_نه.... با بقیه میرم

بعد نگاهی به من کرد و از در رفت بیرون.تا رفت فروغ بهم گفت:این دفعه که تموم شد ولی یادت باشه دوست نداره کسی اسم دوست دختراشو بدونه

من بلند شدم و در حالیکه به اتاق بالا میرفتم گفتم:مثلا میخواد ابرو داری کنه؟

فروغ_تو همین مایه ها

 

 

تو عشقو یاد من دادی منو از من جدا کردی

 حالا دوری ولی باید به شهر قصه برگردی

تمام حرفام اینه بدون تو نمی مونم

اگه دلگیری از حرفام ، من از حرفام پشیمونم .

Every night in my dreams, I see you , I feel You
That is how I know you go on
I belive that the heart close go on
once more
you open the door
and you'r here
in my heart
my heart will go on and
×and×Love

 

خب امیدوارم که لذت برده باشین تا اپ بعدی خدا نگهدار

تولد عید شما مبارک_شانزدهمین پست من مصادف با تولد شانزده سالگیم شد

سلام بچه ها...

وای امروز تولد منه

 

من امروز خیلی خیلی خوشحالم

راستی مصاحبه ها رو دیدین من که هیچی ندیدم اخه مسافرت بودم ولی مال تپش رو یکم دیدم همشو نه...

خب بریم سر داستان که دیگه بیشتر از این منتظرتون نمیذارم

اون بالا 4تا اتاق بود کامران در اتاق دومی رو باز کرد و گفت:بفرمایید

رفتم تو به اتاق ساده یهتخت و یه کمد.چمدون منم روی فرش وسط اتاق بود کامران نگاهی به من انداخت و گفت:خوشت میاد؟

_بله ...ممنونم

کامران_البته ساده است ولی خوب...

_نه خیلی هم خوبه ...ناراضی نیستم

کامران_پس برم؟

_من گفتم برید؟

کامران_انگار منظورتون همین بود... خب مثل اینکه مزاحمم

از اتاق بیرون رفت اما من صداش کردم ذوباره اومد تو اتاق و گفت:بفرمایید

_اون دوستم که حالش بد بود رو یادتون میاد

کامران_از نزدیک دیدمش؟

_نه...اون موقع توی پاریس که شما رو دیده بودم در موردش صحبت کرده بودیم...یادتون نمیاد؟

کامران_نه

با نا امیدی گفتم:پس هیچی

کامران_امری دیگه ندارین؟

جوابی ندادم اونم رفت چند دقیقه بعد هومن اومد بالا  و به اتاق من نگاه کرد و گفت:سلام همسایه

سریع به طرفش برگشتمو و گقتم:چی؟

هومن_همسایه... این اتاق بغلی اتاق منه... اگه صداهای عجیب غریب اومد نصفه شب تعجب نکن

_اونجا اتاق توئه؟؟؟؟

هومن_با اجازه شما

_اوه نه

هومن_از خداتم باشه

من کلافه از اتاق اومدم بیرون دیدم فروغ توی حال نیست به سمت اتاقش رفتم از پشت داشت با یکی صحبت میکرد.گوش دادم که چی میگن....

فروغ_کامران این قصه برای من هنوز تموم نشده

کامران_چرا؟؟؟... من چقدر باهات حرف زدم اون پسر لیاقت تو رو نداشت...نزدیک ترین دوستم بود... ولی به درد تو نمیخوره

فروغ_کامران باور کن من هنوزم دوسش دارم اون چشما اون نگاهای پر ارامشش دل منو برد

کامران_زندگی  با اون حماقته.... فروغ فراموشش کن... تو مثل خواهر منی از خواهرمم واسم عزیزتری ... من و تو با هم بزرگ شدیم حرفممو زمین ننداز

فروغ_کامران من روی حرف تو حرف نمیزنم... خودتم میدونی... ولی اینو نخواه

کامران_میگی دیگه فکرشم نکنم؟

فروغ_نه... بیخیال شو

کامران_خیلی خوب... برو بیرون پیش این دختره دوستت... ظاهارا از یه چیزایی ناراحته

فروغ_اخه برادرش تازه فوت شده

منم در همین لحظه در رو باز کردم و به فروغ گفتم:فروغ میشه یه لحظه بیای

فروغ تگاهی به من کرد و بلند شد از اتاق خارج شد من کشوندمش یه گوشه و بهش  گفتم:فروغ من امشب تو اون اتاق نمیخوابم

فروغ_کدوم اتاق؟

_همین اتاقی که بهم دادن

فروغ_چرا؟؟؟

_میترسم...اتاق هومن چسبیده به اتاق منه...

فروغ_دیوونه شدی؟؟

_من بهش اعتماد ندارم... تو رو خدا بیام تو اتاق تو بخوابم

فروغ_مسخره بازی در نیار

_بذار بیام دیگه

فروغ_خب من میگم به کامران کلید اتاق رو بهت بده در رو قفل کنی

_یعنی میده؟

فروغ_اره... حالا خوب شد

_باشه... ولی کلید رو بیاری ها

فروغ رفت و منم رفتم به سمت اتاق م.بعد از چند دقیقه که لباسامو جابه جا کردم دیدم کامران اومد یه کلید هم تو دستش بوددر حالیکه داشت قفل در رو انتخاب میکرد گفت:فکر نمیکردم اینقدر بد بین باشی

کامران کلید گذاشت و رفت بعد از چند لحظه فروغ هم اومد در حالیکه اتاق رو وارسی میکرد گفت :با اتاق خودت که اصلا قبله مقایسه نیست ولی خب چند شبه دیگه... تحمل کن

_من مشکلی ندارم... راحتم

فروغ_دیوونه... اخه تو از پس کریستین بر اومدی اون وقت از پس هومن بر نمیای

_کریس عاشق من بود چرا نمخوای بفهمی... کریس جلوی پای من زانو میزنه این هومن زانو میزنه؟

فروغ_میخوای بگم بزنه؟

در همین لحظه هومن پشتمون ظاهرا بود گفت:من؟... من توی عمرم زانو نزدم ببخشید به حرفاتون گوش دادم بیاین شام حاضره

هر دو بلند شدیم به سمت طبقه همکف برای صرف شام رفتیم

امیدوارم با نظراتون منو خوشحال کنین

خب چندتا عکس هم ببین و برین

خب دیگه من برم

بای بای تا اپ بعد

 

 

 

 

من با اشک شبها میسوزم تنها... اگه باشی یا نباشی میسوزم با غمها

سلام بچه ها چه خبرا چیکارا میکنین

ببخشید که چند وقتی نبودم البته بودم میخواستم اپ کنم ولی این عکسا اپلود نمیشدن فکر کنم امروز هم نشن

راستی من ۱۶ روز دیگه یعنی ۱۱ فروردین تولدمه... هوراااااااااااا

راستی البوم کامران و هومن هم که قراره به زودی بیاد خبر دارین که؟

امیدوارم که سال خوبی هم داشته باشین ....به قول یکی از دوستام سعی کنین ادم  بهتری بشین

خب فکر کنم الان بیشتر ترجیح میدین ادامه داستان رو بخونین که من خیلی کم نوشتم از همین الان بگم که بیخودی حدس و گمان نزنین چونکه اصلا مطمئن باشین که نمیتونین ادامه شو حدس بزنین

این شما این ادامه داستان:

نکته:اگه فکر میکنین یادتون رفته برگردین به پستهای قبلی و یه نیم نگاه بندازین تا یادتون بیاد اصلا ماجرا چی بوده قسمت خلاصه رو هم به زودی درست میکنم

 

در همین لحظه هومن از پله ها پایین امد و به من گفت:سلام کمند..چطوری.. خوبی؟.... چرا اون شب نیومدی کنسرت.. به جون کامران ما کلی منتظرت بودیم

فروغ با تعجب نگاهی به من و بعدشم به هومن کرد وگفت:شما همدیگه رو میشناسین؟

هومن_با اجازه شما و ÷در و مادرمو بزرگترا.. بعله

فروغ_خوبه... پس لازم به معرفی کمند جون نمیبینم.. در ضمن اون شب هم منو کمند اومدیم کنسرت ولی من حالم بد شد و مجبور شدیم برگردیم

کامران_بازم به خاطر...

فروغ_ولش کن.. بی خیال

کامران به فروغ نگاهی کرد و گفت:خب همین جوری ایست نکنین ... فروغ جون تو که اتاق مخصوص داری کمند خانوم هم میره بالا اتاق مهمونا

من بلند شدم و چمدون خودمو کشیدم که ببرم اما کامران گفت:هومن جان.. زحمت چمدون کمند خانوم با توئه

هومن_منظورت اینه که من ببرم بالا؟

کامران_اره دیگه

هومن به سمت من امد و چمدونو از دستم گرفت و به سمت ÷له ها برد و نزدیک پله ها ایستاد و گفت:خب به من چی میدی من چمدونو ببرم بالا

_منظورت چیه؟

هومن_میگم دلاری... یورویی... ریالی ... لیری... پوندی... تومنی... چیزی.. باید مرحمت کنی که من این چمدون سنگین رو ببرم بالا

_یعنی باید بهت پول بدم؟

هومن_پس چی؟... کارگرای هتل هم هم برای بردن چمدون از مسافرا انعام میگیرن اونوقت من نگیرم

_یورو دارم... ولی چقدر باید بدم؟

هومن_ حالا چون تویی میتونی گردنبندی دستنبندی گوشواره ای هم بدی که  ما مجبور نباشیم اینجا تبدیل کنیم

من گردنبند نقره ای که تو گردنم بود رو در اوردم و گفتم:خب بگیر

کامران سریع گفت:هومن این چه حرکتیه؟

هومن_بی مایه فطیره... حالا قیمت این گردنبنده چقدر هست؟

کامران_قیمتشو دیگه میخوای چی کار

هومن_ای بابا ما یه ساعته داری بحث میکنیم تازه اقا میگه تایتانیک مرد بود یا زن... عزیزم میخوام مزنه بازار دستم بیاد

_من نمیدونم ... راستش برام هدیه خریدن

هومن_عیبی نداره میبخشمتون دیگه

بعد چمدونمو گرفت  که ببرتش بالا ... یه پله که رفت گفت:چی گذاشتی این تو.. چقدر سنگینه

من به سمتش رفتم و گفتم:بدین خودم میبرم

کامران_نه کمرتون درد میگیره... هومن میبره

هومن_کمر من درد نمیگیره؟.. عجبا... نو که اومد به بازار کهنه میشه دل ازار

فروغ_هومن فارسیت خیلی قوی شده ها!!!!

هومن_دیگه تمرین و تمرین و تمرین

من که سه چهار تا پله چمدون رو بردم بالا دیدک کامران اومد از دستم گرفت و با خودش برد بالا منم برگشتم پایین و روی همون کاناپه نشستم که دیدم هومن داره با اون گردنبنده ور میره بهش گفتم:میخوای گردنت کنم؟

هومن_دخترونه نیست؟

_هم دخترا مصرف میکنن هم پسرا

هومن_مگه میخوای جنس قالب کنی

_نمیخوای پسش بده

هومن_نه ... میخوام

_میخموای گردنت کنم؟

هومن_بله؟!!!... نه بیا همین جا حلقه ازدواجمونم بدم بهت

فروغ با صدای بلند خندید و گفت:هومن تو ادم نمیشی

در همین لحظه کامران برگشت پایین و گفت:کمند خانوم نمیخواین اتاقتونو ببینین؟

من بلند شدم و همراه کامران به طبقه بالا برای دیدن اتاقم رفتم....

خب اینم از داستان امیدوارم که خوشتون اومده باشه از این قسمت دیگه همش کامران هومن هستن ولی شاید بعضی جاها با تصواراتی که فن ها ازشون دارن فرق داشته باشن ممکنه بعضی جاها ازشون اشتباه سر بزنه خب خیالیه.... واقعی که نیست

چند تا عکس از کامران و هومن و شقایق ببینین

 

خب دو تا عکس هیلاری هم ببینین که خیلی مامانیه...

 

 بای تا اپ بعدی

میگم اگه براتون زحمتی نیست یه خرده بیشتر نظر بدین

 

 

معدلمو گرفتم

سلام برو بکس چه خبرا

من اومدم داستانمو بذارم وبرم با هیچی هم کار ندارم

راستی معدلم ۸۵/۱۹ شد

همش از دین و زندگی و زبان فارسی کم اومد اه وگرنه بیست میشد

حالا بیخیال

اول داستان

مراسم تشییع کریستین در یک کلیسا به صورت خیلی مجلل و با شکوه برگزار شد حتی یه قطره اشک براش نریختم با تمام سنگدلی فقط مراسم رو تماشا کردم .امروز دقیقا 5 روز از مرگش میگذشت و فردا من و فروغ راهی امریکا میشدیم. توی اتاقم بودم داشتم وسایلمو جمع میکردم که واسه فردا اماده باشم که موبایلم زنگ خورد شماره ای ناشنا بود:بله

صدای گریه یه زن بود اما من بدون هیچ احساسی گفتم:بفرمایید

اون زن رامینا خواهر شایا بود_کمند... کجایی کمند... کمند دارم دیوونه میشم

با ارامش گفتم:دیگه چی شده؟

رامینا_شایا ... شایا

تو صداش ناله موج کیزد

ادامه داد:تموم بدنشو سرطان پر کرده تخودان و رحمشو برداشتن... کمند بیا دلداریش بده...بیا کمکش کن

_من این سر دنیا چیکار میتونم بکنم... کاری از دست من برنمیاد اگه چیزی دیگه نمیخوای بگی قطع کنم

رامینا_چقدر خشک و بی احساسی ... تو مثل سنگ شدی... بی روح.. بی احساس

ناچارا گوشی رو قطع کردم اصلا برای شایا ناراحت نبودم اصلا.رامینا راست میگفت با سنگ هیچ تفاوتی نداشتم.داشتم با خودم کلنجار میرفتم که پدرم اومد توی اتاق:سلام... داری وسایلت را جمع کنی؟

_اره

پدر_کمند... دلم برای تو تنگ شد... اگه تو رفت من اینجا تنهاشد

_متاسفم ... راستش پدر من یه حالت خلسه پیدا کردم ... یه حالت بی احسای ... حتی نتونستم برای کریس اشک بریزم...بی رحم شدم... هیچ احسای ندارم .. حتی نسبت به شما

پدر_معنی این حرفا چیست؟

_خودمم نمیدونم... فقط کلافه ام.. از همهئچیز و همه کس بیزارم

پدر_دلت برای ایران تنگ شد؟

_نه هر گز... من هیچ وقت ایران رو دوست نداشتم چون کسی قدر منو نمیدونست  من تموم استعدادامو اونجا به باد فنا دادم

پدر_پس دلت برای مادرت تنگ شد؟

_نه ... دلم برای اونم تنگ نشده راستش حتی دلم نمیواد ببینمش... دلم برای هیچکی تنگ نشده... هیچکی... اصلا حس میکنم بیخودی زنده ام

پدر_کمند... تو دیگر خودکشی نکن... کریستین دیوانه شد... اون وقتی دانست که تو نامزد داشت خود را کشت

_نه من خودکشی نمیکنم... نمیدونم اما شاید یه روز بیاد که مجبور بشم خودکشی کنم... نمیدونم... فقط میخوام این حس وحشتناکو از خودم دور کنم

پدر رفت و من همه بقیه وسایلمو جمع کردم و بر روی تختم دراز کشیدم این حس تنفر ول کنم نبود اون لحظه حتی از کامران و هومن هم  متنفر بودم

***

توی فرودگاه لس انجلس بودم و در حال تویل گرفتن بارها .ظاهرا فروغ خیلی شوق و ذوق داشت ولی من هیچ احساسی نداشتم  فروغ در حالیکه چمدونها رو پیش میراند به من گفت:وای... نمیدونی چه احساس خوبی دارم ... خیلی خوشحالم که اومدم امریکا

منم چیزی نگفتم و به دنبالش راه افتادم سوار یه تاکسی شدم که گفت:میخوای بریم هتل

_اره دیگه

فروغ_میخوای ببریمت یه جایی که از صد تا هتل هم برات بهتر باشه

_کجا مثلا...

فروغ_تو میخوای تا من بگم

_خب تو بگو کجا... شاید بخوای منو ببری تو چاه من که نمیتونم باهات بیام

فروغ_دهه .. من که تو رو جای بد نمیبرم...اما انتخاب با خودت.. یا اونجا یا هتل

_خب باشه بریم

فروغ_افرین ... حالا عاقل شدی... ولی وقتی رفتی اونجا کنگر نخوری لنگر بندازی ممکنه زیادی بهت خوش بگذره ولی اتراق کردنم حدی داره حداقل دو یا سه روز تازه اونم چون من اشنا هستم

_کم کم دارم شک میکنم نکنه منو قراره ببری خونه جرج بوش

فروغ_نه ... از اونجا هم بهتره.... کمند اینجا امریکاست کشور مورد علاقه من

_باید جای جالبی باشه

فروغ_عاشقش میشی... زندیگ تو امریکا رو خیلی دوست دارم

_تو خودت تا حالا اینجا زندگی کردی؟

فروغ_اره ولی کم

_راستی اینجایی که میریم کجاست؟

فروغ_نمیگم چون میخوام سورپرایز بشه

منم شونه بالا انداختم و دیگه حرفی نزدم مدتی توی راه بودم تا رسیدیم و از تاکسی پیاده شدم فروغ چمدونا رو گرفت و رفت زنگ زد یه صدایی بود به نظرم اشنا اومد اما شک کردک که درست حدس زدم فروغ جلوی ایفن ایستاده بود و داشت فارسی حرف میزد:سلام... چطوری ... در رو باز میکنی

صدا_تنهایی؟.... یا مهمون داری؟

فروغ_یه دار و دسته برات دختر اوردم امشب بهت خوش بگذره

صدا_ای ول... بیا بالا که شامون کردی

بعد در باز شد فروغ میخواست بره تو ولی من یه حالت وحشت پیدا کرده بودم و دستشو گرفتم و گفتم:میخوای بریم هتل؟

فروغ_ترسیدی؟

_اره

فروغ_هیچی نیست.. شوخی کردم

_مطمئنی؟

فروغ_اره بیا بابا

من به دنبال فروغ رفتم اونم داشت چمدونا رو جا به جا میکرد و به دنبال خودش میکشید به در خونه نزدیک شدیم در رو باز کردیم و رفتیم تو . اما با کمال تعجب دیدم کامران اومد جلو و با دیدن من ابرو بالا انداخت و گفت:به کمند خانوم .. چه عجب

بعد دستشو اورد جلو اما من به سادگی از کنارش گذشتم  حتی بهش جواب ندام اونم با تعجب منو نگاه کرد من به سمت یکی از کاناپه ها رفتم و خودمو روش ولو کردم و گفتم:خونه قشنگی دارین

کامران لبخندی زد و گفت:ممنون... بس که چشاتون قشنگه خونه ما رو هم قشنگ میبینه

خب اینم از داستان یه چند تا عکس ببینین تا در اخر هم از این به بعد یه عکس از هیلاری داف میذارم چون ازش خوشم میاد

 

نــازنیــن....

دلــم هــوای بــودنیهــایـــت را کــرده..

گــفتــه بــودم نــفــسهــایم بــی هــوای تــو بـغــض مــی شــوند..

و از گـــوشـــهء چــشــمــم مــی بـــارنــد؟؟؟؟

نـمــی دانـــم چــنـــدبــار بــرای هـــوای ابــریـــت گــریــســتــــم....

و تـــو بــر ســرم فــــریــاد کــشــیــدی کـه نـبـــار و مــن بـــاز بـــاریــدم....

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،

به او که تنش بوی گلهای سرخ را میدهد،

به او که با جادوی کلامش زیباترین لغات را شناختم،

به او که لحن صدایش دلپذیرترین آهنگ است،

به او که نگاهش به گرمییه آفتاب و لبانش به سرخیه شقایق ودلش به زلالییه باران است

به او که برای من مینویسد،مینویسد از باران، از شبنم، از گرمای عشق و ...

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم ،

به او که قلبش به وسعت دریاییست که قایق کوچک دل من درآن  غرق شده،

به او که مرا از این زمین خاکی به سرزمین نورو شعرو ترانه برد،

و چشمهایم را به دنیایی پر از زیبایی باز کرد.

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،

به او که صدای پایش را میشنوم،

به او که لحن کلامش را میشناسم، 

به او که عمق نگاهش را میفهمم،به او که .....

من می روم اما به او بگویید دوستش دارم،به او که گل همیشه بهارمن است،

به او که قشنگترین بهانه برای بودن من است

وبه او که عشق جاودانه من است......

تو عشقو یاد من دادی منو از من جدا کردی

 حالا دوری ولی باید به شهر قصه برگردی

تمام حرفام اینه بدون تو نمی مونم

اگه دلگیری از حرفام ، من از حرفام پشیمونم .

یه پوستر هم از هومن ببینین

عکس از هیلاری داف

 

 

بای تا اپ بعدی که مطمئنا خیلی دیر نیست

پیشاپیش روز ولنتاین رو هم به عشاق عزیز تبریک میگم

 

 

برگرد که هنوز تو رویای دیروزم ...برگرد

سلام بچه ها من بالاخره بعد از یه ماه تلاش و تکاپو امتحانای ترمم تموم شد

خب اومدم یه اپ کوچولو موچولو کنم محض اینکه مردم نگن این دختره رفت دیگه هم برنگشت

خب اول داستان رو بذارم که خیلی کمه .. واقعا فرصت نکردم... خیلی ساری

صبح زود ساعت هشت  بود. من روی تختم دراز کشیده بودم که صدای زنگ موبایلم رو شنیدم  گوشی رو برداشتم که دیدم فروغه:سلام... چی میگی اول صبحی؟

فروغ_خواب بودی؟

_نه بیدار بودم

فروغ_ببین یه خبر عالی امروز پدرت گفت که هفته دیگه میتونین برین امریکا میفهمی یعنی چی؟

_خب که چی؟

فروغ_ویزا دو ماهه است وای چه خوب

_ممنون که گفتی ولی پدر دیروز گفته بود...

فروغ_دیروز رو ولش کن الانو بچسب

_دیوونه ای ها... خب ممنون بای فعلا

فروغ_بای بای عزیزم

گوشی رو قطع کردم و از روی تختم بلند شدم صبحونه خوردم و یه دست لباس خوب پوشیدم و رفتم ببینم که کریس رفته سر کار یا نه. رفتم تو لابی از نگهبون پرسیدم اونم گفت رفته شرکت منم خیلی دلم میخواست شرکتو ببینم بنابراین همراه فروغ راهی یه ماشین سوار شدیم و رفتیم اول از همه که اودم تو میخواستم برم سمت اتاق کریس که فروغ دستمو کشید و گفت اونو بذار واسه  اخر .

خلاصه رفتیم و کل شرکت رو بازدید کردم اتاق کریس تو اخرین طبقه بود وقتی به اونجا رسیدیم فروغ گفت من دیگه نمیام خودت برو پدرت زنگ زده به گوشیم باهام کار داره رفتم به سمت اتاقش که منشیش نبود بنابراین بدون هیچ در زدنی در رو باز کردم باورم  نمیشد اصلا. مثلا اینجا محل کارش بود معلوم بود همون منشیشه از لباسش تشخیص دادم چون منشیهای اینجا لباساشون سبز بود این دختره هم لباساش که تنش نبود!... ولی هرچی که بود اون طرف افتاده بود ظاهرا کریس متوجه من شد و اون دختره رو حول داد به عقب و با احساس اضطرابی که توی چشماش موج میزد به من گفت:کمند؟... خودتی؟

چیزی نگفتم میخواستم در رو ببندم که دیدم اومد جلو و با حسرت تو چشمام نگاه کرد و گفت:تو رو خدا نرو.... کمند .... من .... من خیلی هواتو داشتم

با تمسخر گفتم: اره معلوم بود

بعد در رو بستم میخواستم برم پایین که دیدم کریس اومد دنبالم و با صدایی لرزون از پشتم گفت:نرو

اما من در حالیکه با سرعت هرچه تمام تر داشتم اون شرکتو ترک میکردم گفتم:دیگه نمیخوام ببینمت... دنبالم نیا... گمشو

به نظرم کریس بیخیال شد... با عصبانیت رفتم سمت اون ماشین و برگشتم خونه ناهار رو هم توی اتاقم خوردم به کریستین و کارای حیوون صفتش فکر میکردم و لحظه به لحظه تنفر بیشتری نسبت بهش پیدا میکردم .حدودا ساعت سه بود که صدای در اومد فکر میکردم فروغه به همین خاطر با همون روبدوشامی که همه دکمه هاش باز بود رفتم سمت در اما برخلاف تصورم کریس بود فوری در رو بستم و شنیدم که میگفت:تو رو خدا کمند... یه لحظه... فقط یه لحظه بیا

منم سریع یه لباس پوشیدم و دوباره در رو باز کردم و با انزجار گفتم:مگه نگفتم دیگه نمیخوام ببینمت

کریس_میتونم بیام تو؟

_نه

کریس_من تو رو توی طبقه خودم راه دادم ... تو نمیخوای جبران کنی؟

ناچارا در اتاق رو باز کردم و اون اومد تو. در رو بست من یه ان احسلس ترس کردم اما وقتی دیدم جلوی پام زانو زده و با گریه فاصله ای نداره قوت قلب گرفتم و گفتم:ولم کن

کریس با حالت ناله_چطوری ولت کنم... تو از من چیز غیر ممکن میخوای؟... دخترای دیگه خودشونو به زور به من میچسبونن اونوقت من یادم نمیاد تا حالا تو رو در اغوش گرفته باشم...تو عشق منی مثلا...به خدا گناه دارم...به جون خودم من دوست دارم...یه ان خودتو بذار جای من...

_خیلی خوب... ظاهرا یه چیزی بدهکار شدم...کریس... تو یا نفهمی یا خودتو به نفهمی میزنی... صدبار برات گفتم من از عشق هیچی نمیفهمم علاوه بر اون تو برادر منی

کریس_ای کاش این احساس عکس بود... ای کاش تو عاشق من بو.دی اونوقت من با تموم وجودم تا اخر عمر ستایشت میکردم

منم پوزخندی زدم و گفتم:حرفای محال میزنی... تو چه توقعی داری... از کسی که معنی عشق رو بلد نبوده ... از کسی که دوت داشتنو تجربه نکرده... چه توقعی داری... من نمیتونم کریس... تمومش کن... همه چی رو... اگه حرف من برات ارزش داره و بهش گوشس میدی همه چی رو همین جا فراموش کن

کریس بلند شد و گفت:حرفای تو خیلی برای من ارزش داره... چون من تو رو میپرستم ...باشه اگه تو بخوای همه چی رو تموم میکنم ... دیگه بهت نمیگم دوست  دارم... دیگه جلو پاهات زانو نمیزنم... اما

_خیلی خوب حالا شد... در ضمن هفته دیگه من و فروغ میریم امریکا

کریس_میخوای بری... نمیگم نرو...اما میخوام برای خودکشی ازت اجازه بگیرم

_از من؟

کریس_اره... از تو... که تموم زندگیمی... زندگی من بسته به وجود توئه اگه نباشی جتی دوست ندارم زنده باشم

_احمقی دیگه ... کلی ادم تو دنیا وجود دارن که ارزو دارنم یه لحظه جای تو باشن.....تو قدر این روزا...جوونی و زیابییتو... ثروتمندیتو... ارزش هیچی رو نمیدونی

کریس_بدون تو جوونی رو میخوام چیکار ... زیبایی و پولامو میخوام چیکار... عزیز من ... من فقط تو رو میخوام... نه هیچی دیگه... اگه کسی رو میشناسی که حاضره همه این زیبایی و جوونی و پولها رو بگیره و در عوض تو رو به من بده  تو رو خدا بهش بگو بیاد تا همه چیمو دو دستی تقدیمش کنم

_میدونی حس میکنم اینا همش تلقینه...

کریس_به هر حال ممنون... نمیدونم واسه شاید فقط به خاطر اینکه وجود داری

بعد هم به سمت در رفت و از ان خارج شد اما یه لحظه برگشت و با تموم وجودش نگام کرد انگار میخواست چشماشو از دیدنم سیر کنه بعد گفت:فقط توی عمرم یه ارزو کردم که اونم براورده نشد... میدونی چی بود

_ای کاش من خواهرت نبودم

چند بار سر تکون داد دیدم که اشک توی چشمای خوشگل ابیش حلقه زده بعد گفت:نه... ولی ای کاش تو معنی عشق رو میفهمیدی

بعد از در رفت بیرون. دلم براش سوخت گناه داشت اخه ولی واقعا حرفایی که میزد رو تو اون زمان نمیتونستم درک کنم ... برای اینکه از این فکر و خیالا راحت بشم رفتم خوابیدم نمیدونم ساعت چند بود که بیدار شدم فقط صدای جیغ یه زن منو از خواب پروند به سمت پنجره رفتم .... جسد کریستین روی زمین بود و تعدادی خدمتکار دورو برش چند دقیقه ای به منظره خیره شدم نمیتونستم چیزایی که میبینم رو باور کنم کریس خودشو به خاطر من کشت پس من یه قاتلم ... یه قاتل سنگدل .. . حتی نمیتونستم براش گریه کنم و این اوج بی رحمی بود.

***

 خب بر و بکس چه خبر؟

 امتحانای من که اصلا بد نبود البته به جز دین و زندگی

میدونم که همتون اینقدر خر زدین الان دیگه هتون شاگرد اولین .. حالا بیخیال

می نویسم تا باشم اتهام عاشقی بر من وارد نیست      

مغروق قایق شکسته ی اعتمادم

اما کاش آن زمان که دستانش مال من بود می گفت دلش را قبلاَ به که باخته؟؟؟؟

انتظار آمدن ندارم...!!! نه ندارم

بی من خوش تر است برایش...

اما از او بپرسید چرا تمام گذشته اش را پیش چشمانم خراب کرد و رفت؟

می توانست همچنان بهترین خاطراتم باشد اما اکنون , گنگ ترین و مبهم ترین خاطراتم از آن اوست...

عیبی نداره اگه تنهام گذاشتی

عیبی نداره اگه من خیلی تنهام

عیبی نداره اگه من از دنیا سیرم

عیبی نداره اگه سکوت همدم حرفهای نگفته ی من شده

عیبی نداره اگه لحظاتم هنوز تلخه و تاریک

عیبی نداره چون باید یادم باشه که من نباید عاشق بشم تو خوش باش.... بازم عیبی نداره...

دیر زمانیست که دیگر حرفهایم رو به تمامی گذاشته و از عاشقی جز تکرار را به خاطر نمی آورم!
وای بر من که نتوانسته ام همچنان گرم بمانم. چه بر سرم آمده؟ چه آسان و سهل عشق خود را می آزارم.
خدایا ابتدای جادۀ عاشقی کمکم بودی. شاید این از آزمایش های عاشقان است!
کمکم کن همچنان استوار گام هایم را بردارم.
مگر نه اینکه مرا رهنمایش گرداندی؟ حال چه به رخم میکشی؟ گام های خسته ام را؟
نمی بینی که به عشقش پاهای برهنه ام زخم گشته و عجب زخم شیرینی ست.
وای بر من که از عشق می رنجم. وای بر من که می رنجانم و زخم میزنم. و وای بر من اگر این گونه ادامه دهم.


 

حرفهای نگفته من باز سر برآورده

به قصد رهایی

می گذارم این بار از سر و کول دیوارهای قلبم بالا روند

در سکوت سخن هاي بسیار دارم

می دانم تو مترجم سکوتم نخواهی بود

همه حرفهای نگفته ای که فقط و فقط در دل کوچک من جای میگیرد

چه دلنشین است نجواهای عاشقانه  در سکوت...

حیف که مترجمان سکوت اندک هستند

 

خب بای دیگه تا اپ بعدی

 

امتحانای ترم

سلام

خوبین؟

چی کارا میکنین؟

ما که امتحانامون شروع شد الان دو تا شو دادیم

بد نبود تا حالا ...

خوب بریم یه اپ کوچیک داشته باشیم که تا اخر امتحانا ممکنه اپ نکنم حالا شاید اون روزای تعطیل وسطش اپ کنم نمیدونم... در هر حال ...

خب اول داستان... میخواستم بیشتر بنویسم ولی فرصت نشد

ساعت 11 شده بود من توی لابی منتظر فروغ نشسته بودم چند دقیقه گذشت که سر و کله اش پیدا شد و اومد و گفت:سلام.... خوبی؟

_مرسی ... بیا بیرون میخوام یه چیزی بهت بگم

بعد کشوندمش بیرونو که فروغ با نگرانی گفت:چی میخوای بگی؟

_کریستین... این پسره...

فروغ_چی ؟حرف بزن

_نمیدونی چقدر بی شعوره... به من که خواهرشم... پیشنهاد میده

فروغ با تعجب گفت:شوخی میکنی

_نه... به جون خودم دیشب اومد

فروغ_حالا میخوای چیکار کنی

_کار خاصی نمیخوام بکنم... فقط جون من بابا نفهمه ها

فروغ_چراااااااااااااااا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

_خب اونوقت جسد کریس هم باقی نمیمونه

فروغ_اما اگه...

_تو غصه منو نخور... راستی با پدر در مورد ویزای امریکا صحبت کردم ازش بپرس واسم چیکار کرد

فروغ_باشه.. تو برو... من نگرانتم...نری پیش کریستین یه وقت

_تو برو...نگران من نباش

فروغ رفت و منم برگشتم به اتاقم اما بعد از چند لحظه نمیدونم چرا دلم خواست ببینم کریستین کجاست اخه هر روز صبح زود میرفت بیرون ولی امروز نرفت به طبقه بالا رفتم چند بار در زدم و خودم در رو گشودم و رفتم تو...کنار پنجره اتاقش تنهای تنها نشسته بود و سخت تو فکر بود... منم در رو بستم و گفتم:چرا امروز شرکت نرفتی؟

جوابمو نداد

_قهری؟!

بازم جواب نداد

_کریس... حالت خوبه؟

حتی تکون نخورد منم در یخچال رو باز کردم و پارچ اب رو در اوردم و یه لیوان اب واسه خودم ریختم و خوردم و دوباره گفتم:چرا حرف نمیزنی... با عشقت قهری؟

با حرص سرشو برگردوند و بهم نگاه کرد و گفت:برو بیرون

با خونسردی گفتم:چرا؟

کریس_برو بیرون میگم

_منم میگم چرا؟؟؟؟؟

ناگهان بلند شد و گفت: چرا اومدی تو خونه من... مگه نمیگفتی من یه کثافت اشغالم... پس چرا اومدی منو ببینی

_هر چی باشی چه کثافت ... چه اشغال... برادر منی

کریس_برو بیرون عزیزم... محترمانه برو بیرون

خندیدمو گفتم:فقط دوست داشتم بدونم از حرفای دیروزت یعنی دیشبت پشیمونی؟ یا نه؟

دستی توی موهاش کشید و به من خیره شد و گفت:میدونستی وقتی میخندی خیلی خوشگلتر میشی؟

_نه

خندید و گفت:اشتباه میکردم که میتونم نسبت به تو بی احساس باشم تو مثل اهنربا میمونی... یا شاید جاذبه زمین؟

_نیوتن؟؟؟؟؟؟

سرشو پایین انداخت و گفت:اره خود نیوتون

_چرا سرتو میندازی پایین؟

کریس_وقتی نگات میکنم منو استرس میگیره... این جوری راحت ترم

رفتم جلو و سرشو با اشاره انگشتم بالا دادم و گفتم:یعنی تا اخر عمرت میخوای به من نگاه نکنی

بهم خیره شد و گفت: مگه میتونم؟؟؟

چند قدم به عقب برداشتمو ازش فاصله گرفتم و گفتم:نمیدونم... تو عاشقی... من که عاشق نیستم

کریس_اختیار من دست توئه... هر کار تو بگی میکنم

_خودتو از پنجره بنداز پایین

داشت به سمت پنجره میرفت انگار واقعا میخواست اینکار رو انجام بده که بلوزشو چنگ زدمو کشیدمش عقب برگشت و دوباره بهم خیره شد و گفت:پس چرا نمیذاری حرفتو گوش کنم

ابروهامو به طرز خاصی بالا انداختم و متوجه شدم که محو تماشام شد بعد بلوزشو  ول کردم و چند قدم عقب رفتم اما اون اومد جلو و دستمو گرفت و گفت:اجازه میدی ببوسم

دستمو کشیدمو گفتم:نه متاسفم

با حسرت نگام کرد و گفت: فقط یه بار

بی توجه و در حالیکه  به سمت در میرفتم گفتم:فکر نکن با شرکت نرفتم=ن به جاییمیرسی و میتونی نظر منو تغییر بدی چون من ذاتا از عشق چیزی سرم نمیشه

کریس_میدونم که میخوای عذابم بدی...ولی عیبی نداره... عذابتم واسه من شیرینه... من بازم دوست دارم

من دیگه اونجا نموندم و خارج شدم داشتم میرفتم طبقه خودم که موبایلم زنگ خورد:بله بفرمایید

_دیگه شماره مارو نمیشناسی؟

_تو میثمی؟

میثم_انتظار داشتی کی باشم پس؟

_هیچی ... کارتو بگو... زودتر لطفا

میثم_ببین فکر کنم منو تو نامزدیم... من این حق رو ندارم که هر ده قرن یه بار بخوام باهات حرف بزنم

_ما حرفی نداریم که با هم بزنیم

میثم_چطور اون موقع که با هم نامزد نکرده بودیم زنگ میزدیم به هم یک ساعت یک ساعت صحبت میکردیم اون وقت الان حرفی نداریم... خب الان هم همونو بگیم

_میثم هدفت از این حرفا چیه؟

میثم_هدف؟!!!!!.... من نامزدتم چرا نمیخوای قبول کنی؟

_بذار بهت بگم من نمیخوام تو رو به عنوان نامزدم قبول کنم ... چون من عاشقت نیستم

میثم_تو عاشق کی هستی که من دومی باشم...تو مثل یه مجسمه سخت و بی روحی

_تو که اینا رو میدونی چرا منو انتخاب کردی؟

میثم_متاسفانه با خاطر اینکه خوشگلی

_فقط خوشگل بودن ملاک انتخابت بود؟.... واقعا که متاسفم

میثم_منم متاسفم... اما برای تو که فردی به این زیبایی نامزدته و بهش محل نمیذاری

_خیلی خوب ظاهرا که خیلی به قیافت مغروری ... یادت باشه منم نگفتم که زشتی اره قبول دارم که چهره خیلی جذابی داری... در ضمن اگه حرفات تموم شد خداحافظی کنم

میثم_ظاهرا صحبت کردن با تو فایده ای نداره

_خوشحالم که این نتیجه رو گرفتی پس قطع کنم؟

میثم_خیلی احمقی... کله شقی... همه چی داری حیف... کاش این همه چیز رو به یکی میدادن که لیاقتشو داشت

_خیلی خوب حرفای تو درسته دیگه خدا نگهدار

دیگه قطع کردمو و منتظر جوابش نشدم و همونجا رو پله ها نشستم که دیدم فروغ اومد بالا و گفت:چرا اینجا نشستی

_همین جوری... چی شد؟... ویزا اماده است؟

فروغ_پدرت گفت تا همون تاریخ که بهت گفته اماده میشه... ظاهرا منم همرات میام

_ا.... چرا خوب

فروغ_راستی نرفتی پیش کریستین که...

_چرا رفتم

فروغ_دیوونه شدی؟... میخوای این پسره بلا ملا سرت بیاره

_فروغ جون این پسره برادر منه مواظب باش چطوری در موردش حرف میزنی

فروغ_فقط دارم حقیقتو میگم که روشن بشی

_خیلی خ9وب الان دیگه روشن روشنم...دستت درد نکنه لطفا تنهام بذار

فروغ_چشم من رفتم..ولی کله شقی نکنی دوباره بری پیشش... راستی اصلا خونه بود؟

_اره خودشو حبس کرده بود... احمقه دیگه

فروغ_پدر عاشقی بسوزه کمند خانوم

_گمشو... عاشقی چیه دیگه

فروغ_هنوز عاشق نشدی تا معنی شو بفهمی

_تو مگه شدی؟

فروغ دیگه چیزی نگفت و بلند شد و رفت و منم همون لحظه بلند شدم و رفتم سمت اتاقم.

***

 خب تموم شد امیدوارم که لذت برده باشین اونایی که قسمت قبلی رو نخوندن برن به ارشیو و بخونن چون به نظرم ارزش خوندن داره قسمت قبلیش هیجان داره.

من از تو دل نميبرم اگرچه از تو دلخورم
اگرچه گفته اي تو را به خاطرات بسپرم
هنوز هم خيال كن كنار تو نشسته ام
مني كه در جواني ام به خاطرت شكسته ام
تو در سرابه هاي شبانه خنده ميكني
من شكست داده را خودت برنده ميكني
رفيق روزهاي خوب رفيق خوب روزها
هميشه ماندگار من هميشه در هنوز هااا
صدا بزن مرا شبي به غربتي كه ساختي
به لحظه اي كه عشق را بدون من شناختييي

میدونم فرقی نداره..واست عاشق بودن من...میدونم واست یکیه..بودن و نبودن من..

اما روح من یه دریاس ..پر عزم و جز تلاطم..ساحلش تویی و موجاش خنجرای حرف مردم...

آخ که چه لذتی داره ..ناز چشماتو کشیدن..رفتن یه راه دشوار واسه هرگز نرسیدن

 

خب تا پست بعدی خدانگهدار

از این ورا رد میشی تو رو خدا یه نگاه هم این وری کن

سلام بچه ها خوبین....عیدتون مبارک

امیدوارم که الان که نزدیکای امتحانای ترم هست حسابی خودتونو واسه امتحانا اماده کرده باشین تا با دست پر از نمره های خوب از امتحانا بیرون بیاین

خب مرسی از دوستای خوبم که با نظراتشون منو حمایت کردن از تک تکتون ممنونم

البوم جدید هم نمیدونم کی میاد ولی دیگه دیر و زود داره سوخت و سوز نداره

تو این اپ میخوام شخصیتهای داستان رو یه بار مرور کنم که بدونین این افراد دقیقا نقششون چی بوده چون ممکنه کسی مثلا اسم شایا رو تو داستان ببینه ولی ندونه کیه برای خودم بارها شده که برای اولین به یه وبی رفتم داستانشو خوندم ولی چون اصلا نمیدونستم چی به چیه کلا هیچی از داستان دستگیرم نشده... خلاصه داستان رو هم گوشه وب نوشتم ولی این قالبه نمایش نمیده هر وقت قالبو عوض کردم میتونید خلاصه داستان رو برای اونایی که برای اولین به این وب میان و داستانو دنبال نکردن بخونن تا بفهمن قضیه چی به چی بوده... البته خوندن قسمتهای قبلی خالی از لطف نیست ... ژیشنهاد میکنم هر وقت که قالب رو عوض کردم برید و بخونید (چون الان ارشیو تو این قالب نمایش داده نمیشه)

از این قسمت هم یه خرده داستان احساسی میشه... شاید یه چند قسمت کامران هومن نباشند ولی این دلیل نیست که دیگه نیستند...

این لیست زیر به زودی به گوشه وبلاگ اضافه میشود 

خب میریم سراغ مرور شخصیت ها :

کامران:نیاز به توضیح نداره همه دیگه میدونین

هومن:ایضا

کمند:نویسنده و شخصیت اصلی داستان

شایا:بهترین دوست کمند

بابک:دوست پسر شایا و از عاشق پیشه های کمند

میثم:پسر دایی و نامزد زوری کمند

شهره:مامان کمند

شهروز:دایی کمند

ژاله:زن دایی کمند

موسی:پسر دایی کمند

ارمین:پسر دایی کمند

مهدیه:دختر دایی کمند

پیتر ویلیام:پدر کمند

فروغ:مترجم کمند و از دوستای کمند

کریستین (کریس):برادر کمند

 

خب دیگه بریم سراغ داستان دیگه این دفعه زیاده

اون روز بعد ظهر بود و من بیکار توی اتاقم نشسته بودم که دیدم در میزنند به فارسی گفتم:بفرمایید

پدر پشت در بود وارد شد منم به احترامش نیم خیز شدم که خودش به من گفت:بشین

نشستم اونم اومد کنار من نشست و گفت:خوشحال هست از اینکه اینجا بود؟

_بله... اینجا خیلی عالیه... ولی من حوصله ام سر میره... کاری ندارم که انجام بدم

پدر_دوست داشت به یه کشور دیگر سفر کرد؟

_بله... ولی شما منو اوردین اینجا که من کنارتون باشم بعد اونوقت برم یه جای دیگه؟

پدر_مهم نمی باشد برایم تنها خشنودی تو مد نظر بود... هر جا که تو راحت بود من نیز خوشحال هست

بی اختیار گونه پدر رو بوسیدم و گفتم:ممنونم... خیلی ممنون.... ولی شما نمیاین؟

پدر_نه...من اینجا کار فراوان دارم...ولی فروغ همراهت میفرستم... حالا دوست داشت کدام کشور سفر کرد؟

چند لحظه با خودم فکر کردم و بعد گفتم:راستش از بچگی وصف امریکا رو زیاد شنیدم ولی هیچ وقت تا حالا اونجا نرفتم ... دوست دارم به امریکا برم

پدر_انتخاب خوبی هست..... ایالت کالیفرنیا از جاهای دیگر بهتر است... به نظرم انجا برو.... من برای ویزا اقدام کرد... به زودی فراهم است

بعد هم بلند شد و گفت:تا کمتر از یه ماه دیگر

_مرسی

پدر به سمت در رفتو گفت:برای شام منتظرت هستم...حتما بیا

_باشه... حتما میام

بعد هم در و بست و رفتم روی تختم دراز کشیدم و با خودم فکر میکردم این همه مدرک گرفتم که چی این  همه زور زدم تیزهوشان قبول بشم بعد از اینکه 7 سال تو این مدرسه ها جون کندم 4 سال از بهترین سالهای عمرمو توی بهترین دانشگاه برای خوندن یکی از بهترین رشته ها تلف کردم که چب.. اخرش چی شد؟.... همش بیخودی.... حتی مامانم یه بار بهم نگفت افرین دخترم مامانم هیچ وقت تو زندگیم منو تشویق نکرد اصلا براش مهم نبودم شاید فقط پز میداد پیش این و اون که اره دخترم مهندسی مکانبک از دانشگاه صنعتی شریفه این افکار ذهنمو مغشوش کرده بود در همین لحظه موبایلم زنگ زد شماره بابک بود نگران شایا بودم باید جواب میدادم:الو

بابک_سلام کمند... خوبی؟

_ممنونم ... چه خبر بابک

بابک_هیچی فعلا

_شایا چطوره؟

بابک_من که ندیدمش ....ولی میگن هر روز بد تر از دیروزشه... هفته دیگه عملش میکنن

_نفمیدی مشکلش چی بود

بابک_نمیخوام نگرانت کنم ولی شایا... سرطان داره

بی اختیار داد زدم:چی؟

بابک_مازیار میگفت سرطان تخمدان... مثل اینکه به تخمدان و رحمش اسیب رسونده

شل شدم گوشی از دستم افتاد شروع کردم به گریه کردن. هیچ کاری از دستم بر نمیومد.. هیچی.... یاد حرفای کامران افتادم:شما این ور دنیا کاری جز دعا کردن از دستتون بر نمیاد پس با غصه خوردن فقط روحیه خودتونو خراب میکنید

حس میکردم الان به یه نفر هم زبون مثل کامران نیاز دارم تا باهاش صحبت کنم به یه نفر که فارسی بفهمه و درد من حالیش بشه... متاسفانه حتی شماره کامران رو هم نداشتم... میخواستم برم پیش فروغ  اما بعد از اینکه یادم اومد اگه برم باید سیر تا پیاز قضیه رو تعریف کنم کلا منصرف شدم. تصمیم گرفتم فقط براش دعا کنم چون واقعا کاری از دستم بر نمیومد گوشی موبایلمو از روی زمین برداشتم و روی زمین نشستم و شروع کردم به دعا کردن.

***

نیمه های شب بود من داشتم توی باغ تنهای تنها قدم میزدم فقط و فقط به شایا فکر میکردم یادم می یومد بار اولی که همدیگه رو دیده بودیم راهنمایی بودیم یه روز بود که من سر درد داشتم اما چون بقیه  بچه ها به  قیافه ام حسادت میکردن هیچ کدوم بهم کمک نکردن فقط شایا بود که منو برد اتاق بعداشت و تا موقعه ای که خانوم بهداشت اومد پیشم موند و روی سرم دست کشید یاد اون لحظه که افتادم گریه ام گرفت در همین موقع بود که صدایی رو از پشت سرم شنیدم به انگلیسی ازم پرسید:اتفاقی افتاده؟

سعی کردم گریه امو فرو بخورم برگشتم کریستین بود یه دختر خوشگل 20 ساله هم توی بغلش نگاهی به چشمای گربه ایش که تو اون تاریکی برق میزد کردم و گفتم:مهم نیست... من خوبم

میخواستم از کنارش برم که دستمو گرفت و گفت: پس چرا گریه میکنی

_هیچی نیست... فقط بذاتر تنها باشم

کاملا از کنارش رد شدم و به سمت یه درخت رفتم اونم اون دختره رو ول کرد و اومد سمت من روبروی من که به درخت تکیه داده بودم ایستاد و با یه دستش درخت رو چسبید و گفت:من میخوام بهت کمک کنم... بگو مشکلت چیه؟

_هیچی... فقط میخوام یه خرده تنها باشم

کریس_اما تو که همیشه تو سوئیتی و تنهایی

کلافه گفتم:کریس... میشه نگران من نباشی

کریس بی توجه گفت:دوست داری قدم بزنیم؟

_تو که مهمون داری

کریس_میفرستمش بره

_خیلی خوب... پس سریع بیا

کریس رفت و بعد از چند دقیقه برگشت و گفت:بریم... توی این باغ جای خوبی برای گفتم حرفای دله

_خیلی خوب بریم

کریس دستشو جلو اورد و گفت:بیا

منم متقابلا دستمو توس دستش گذاشتم و گفتم: ببخشید امشب تو رو بهم ریختم... باعث شدم مهمونتو رد کنی

کریس_مهم نیست هرچی باشه تو دوست منی

_ دوست ؟... منظورت خواهره؟

کریس_هر جور که دوست داری فکر کن... بالاخره عزیزی

_ممنونم

کریس_دلت نمیخواد واسه من درد دل کنی؟

_گمون میکنی تو فرد مناسبی برای گوش دادن به حرفای منی

کریس_شاید

_پس قبل از اینکه من صحبت کنم تو برام از اخلاقات بگو

کریس_چی بگم؟

_اینکه چه جور ادمی هستی... خوبی .... بدی

کریس_اینو بتید بقیه بگن نه من

_اما تو هم باید یه نظری در مورد خودت داشته باشی... این طور نیست؟

کریس_شاید بتونم بگم یه خرده زیبا و ....

_یه خرده نه... خیلی زیاد... خیلی زیاد زیبایی

خندید و گفت:باشه... خیلی زیاد زیبا و زیاد مهربون نیستم... خیلی هم کم پیش میاد که احساس عشق به کله ام بزنه

_الان عاشقی یا نه

کریس_نمیدونم

خندیدم و گفتم:مگه میشه؟

کریس_نمیشه؟

یه لحظه مکث کردم و بعد گفتم:نمیدونم .... راستش تا حالا عاشق نشدم

کریس_خب... از خصوصیاتم بگم... سحر خیزم.... کلا خوابم کمه... چرب زبون هم نیستم همونی هستم که الان جلوتم پشتتم همینم

_یعنی صاف و ساده

کریس_البته هرچی تو بخوای میشه بهش گفت

_خب بعدش چی؟

کریس_همین... حالا تو بگو... حتما شبیه فرشته هایی... پاک و بی گناه

_نه... در واقع اصلا... من یه انسان کاملا پر گناهم... خشک و بی رحم... سنگدل و خشن

کریس_دیوونه بازی در نیار... واقعا بگو... مثل من

_دارم راستشو میگم... من خیلی ادم خشکی هستم...با جنس مخالفم خیلی سخت ارتباط احساسی برقرار میکنم یعنی تا حالا برقرار نکردم اما با همجنس خودم خون گرمو زود جوشم... اما با هر دو جنس با بی رحمی بر خورد میکنم... همین طور که الان بهترین دوستم اون ور دنیا یه بیماری سخت داره و من دارم اینجا خوش میگذرونم...

کریس_پس برای دوستت ناراحت بودی؟

_ناراحتی من چه به درد اون میخوره... اون الان یه همدم میخواد یکی که کنارش باشه

کریس_عصبانی نشو... تو خیلی خوب و مهربونی الانم چون نمیتونی بری نباید این احساس رو داشته باشی که بی رحمی... به نظر من تو یکی از قشنگترین پدیده های خدایی

در حالیکه سعی میکردم خودمو اروم کنم گفتم:ببخشید که یکهو جوش اوردم دست خودم نبود از دست خودم ناراحتم که هیچکاری نمیتونم براش بکنم

کریستین جلوی من ایستاد و منو از حرکت باز ایستاند و گفت؟تو زیباترین دختری هستی که توی عمرم دیدم...مهربونترین و حتی متواضع ترین.... خوش اخلاقرین و البته پاکترین... کمند تو خیلی محشری... هیچکی به خوبی تو نیست و نمیتونه باشه تو هم خیلی خوب و مهربونی هم با هوش و با استعداد و هم زیبا و با وقار اما نه مغروری نه از خود راضی... هیچ و قت خودتو نمیگیری... با زیر دست ترین ادمهات که میشناسی و برات کار میکنن مثل برادر و خواهر خودت خوب و مهربون رفتار میکنی... اینقدر متین و متواضع هستی که هر کسی رو شرمنده کنی... اینقدر گرم صحبت میکنی که ادم دلش میخواد تا اخر عمرش با تو حرف بزنه حتی قشنگ راه میری قشنگ میخندی... حتی پلک زدنات و لبخند ردنات و همه کارات ناز و دل نشینه...تو واقعا به دل هر پسری میشینی... توی دل ادم دلهره ایجاد میکنی... اما یه دلهره ی خوب...حس میکنم این دلهره بهترین دلهره ایه که توی عمرم بهم دست داده... کمند ... تو ... نمیدونم دیگه چی باید از خصوصیات و قشنگیات بگم...فقط اینو بگم... که همونی هستی که تموم عمرم دنبالش میگشتم...فرشته... پاک مطلق... خلاصه اخرش...اینکه فقط یه جمله میتونم همه این احساسات رو خلاصه کنم... اونم اینه که من خیلی دوست دارم... اما این دوست داشتن یه دوستن داشتن معمولی نیست ...من عاشقتم...عاشق همه چیت... حیفه که منو نادیده بگیری

اینجا بود که ساکت شد نمیتونستم چیزایی که میشنوم رو باور کنم بی اختیار گفتم:اینایی که گفتی با من بودی؟

کریس_شک نکن ... فقط تو هستی که این ویژگی ها ی خوب رو داره

_ولی...

کریس_میدونم چی میخوای بگی... ولی هیچی نگو... هیچی... دلم میخواد امشب با این احساس قشنگ دلم خوش باشه... حتی اگه تو دوسم نداری که قعطا همین طوره... امشب نگو....ازت یه خواهش دارم... اونم اینه که امشب همراهیم کنی...اونم اینه که فقط اگه محض نمایش هم شده تظاهر کنی عاشق منی... حتی اگه به دروغ و تظاهر باشه واسه من کافیه... لطفا امشب رو به من لطف و باهام راه بیا...قول میدم کاری نکنم که از دستم ناراحت بشی

من که هنوز نمیتونستم چیزایی که شنیده بودم رو بور کنم با قاطعیت گفتم:کریس... فکر کنم یه چیزی رو فراموش کردی... تو برادر منی و منم خواهر تو... توی دین ما یه برادر و خواهر نمیتونن عاشق هم باشن و با هم ازدواج کنن... دین تو رو نمیدونم...اما حتما یه همچین چیزی باید غیر عادی و غلط باشه

کریس_من اینا رو میدونم... از تو هم ممنونم که یاد اوری کردی ولی فقط خو اهش میکنم همین امشبو از من نگیر

_بسیار خوب ولی تو امشب با من چیکار داری

کریس_میخوام تا صبح با هم قدم بزنیم میخوام تو رو به عنوان اولین دختری که دلمو برد ستایش کنم

_اینکارا از ادمی مثل تو کاملا بعیده در حالیکه حتی نمیدونی عاشقی یا نه

کریس_من فقط شک داشتم... اما حالا مطمون شدم که واقعا عاشقم و دوست دارم

_من نمیتونم این حرفا رو درک کنم ... گفتم که از روابط احساسی و عشقی خیلی حالیم نیست... متاسفم

خواستم از کنار کریستین بگذرم که دستمو گرفت و ملتمسانه گفت: کمند..تو رو خدا...تو که مثل یه فرشته پاکی چرا این حرف رو میزنی؟... مگه میشه ادمی به مهربونی تو ندونه عشق چیه؟

_اینا فقط تصورات توئه... چون که عاشق کوره و عیبهای معشوق رو نمیبینه... حالا هم دستمو ول کنم... میخوام برم بخوابم

کریس جلومو گرفت و گفت:نه کمند...من ازت خواهش میکنم... نرو کمند... بمون پیشم

_کریس اگه نری کنار همه چی رو به پدر میگم تا خودش بدونه با تو و این چرندیات

کریس_به هر کی ذوست داری میتونی بگی... چون من میدونم به زودی از عشق ناکام تو رسواس همه میشم... این اقتدار و سر بلندی و به خاطر تو از دست میدم...حتی غرورمو... حتما شنیدی که خیلی مغرورم

_پس برات فرقی نمیکنه که چی پیش میاد؟

کریس_نه... فقط میخوام با تو باشم

بعد جلوی پام زانو زد و دستمو گرفت و بوسید و گفت:کمند... منو درک کن... به خدا دروغ نمیگم... خودم باورم نمیشه که عاشقم ببین به چه روزی افتادم... منی که غرورم زبونزد همه بود حالا به پات افتادم... نگاه کن که چه جوری شکستم...عزیزم...

اما من با تموم سنگدلی دستمو کشیدم و در حالیکه از کریستین دور میشدم گفتم: تو یه کثافت اشغال بیشتر نیستی

اما مطمئن بودم از اون چشمای ابی براقش قطرات اشک سرازیر شد.

***

خب دیگه تموم شد امیدوارم لذت برده باشید گفتم که چند قسمتش احساسیه... راستش من سعی میکنم داستان رو جوری بنویسم که حتی ثانیه بعد رو هم نشه حدس زد... دوست دارم همیشه اتفاقات غیر مرتقبه پیش بیاد این جوری هیجانش بیشتره

دیگه همه شما رو به خدای بزرگ میسپرم سعی میکنم

چند تا عکس ببینید و برید

تا اپ بعدی خدا نگهدار

 

 

 

تولد کامران هومن

سلام بر و بکس خوبین؟

چه خبر؟

 

راستی فرشته رو دیدین؟... قحطی خواننده بود؟... حالا چرا با ابی

نمیدونین که ما کلا خونوادگی از ابی بدمون میاد

ولی حالا دیگه باید تحملش کنیم

به هر حال....

راستی تولد هومن(۲ اذر) و کامران (۴ اذر) رو به هردوشون تبریک میگم

 

یه چیزی من همین الان داشتم افلاینامو چک میکردم دیدم یکی از فن ها میل زده میگه با اینکه کامران و هومن رو مثل قبلا دوست ندارم ولی تولدشون مبارک

اخه من موندم چی بگم

من نمیگم که حرفش بد بوده ولی ببینید... شقایقو یادتون میاد؟... خب دیگه .... پس بس کنید

تازه شم به نظر من فقط فن باشید نه عاشق

 در هر صورت.... کامران و هومن خیلی سرن ... خیلی هاتن... این مزخرفاته فلانی به خاطر فلانی رفته اون سر دنیا رو هم بی خیال به من و شما چه اخه....

امیدوارم عاقلانه تر فکر کنین... منو یکی از دوستای خوبم راهنمایی کردم البته دیگه همدیگه رو نمیبینمیم و دیگه با هم ارتباط نداریم ولی ازش خیلی ممنونم و امیدوارم که موفق باشه

چندتا پوستری رو هم که میبینین ساخته منه متاسفانه وقت کم بود دیگه فرصت بیشتر از این حد رو نداشتم وگرنه هرسال خیلی درست میکردم و واسه بچه ها میفرستادم تو وباشون بذارن حالا که خودم وب دارم وقتشو ندارم

چند تا عکس زیر هم کار یه نابغه فوتوشاپیه که اسم و ادرس سایتش رو عکسا هست چون کاراش فوقالعاده بود من چندتاشو میذارم تا ببینین و لذت ببرین

kamran hooman
 
 
بهتره قسمت بعدی داستان رو بذارم نظرتون چیه؟
اگه مثبته پس بزن بریم

روی تختم خوابیده بودم که دیدم صدای زنگ تلفن میاد بلند شدم تلفن کنار تخت بود برش داشتم:الو؟

صدای فروغ بود _سلام خانوم... هنوز خوابی؟

_مگه ساعت چنده؟

فروغ_یک بعد ظهره

_چی؟!!

فروغ_تا الان خوابیدی؟.... ای دختر تنبل

_چرا منو بیدار نکردن؟

فروغ_پدرت خواسته بود... فکر کرده بود تو خسته ای

_خسته بودم ولی نه اینکه... وای من باید برم یه جایی

فروغ_کجا؟... مگه تو اینجا رو بلدی

_نه...یه ماشین میخوام...میشه برام یه اژانس بگیری

فروغ_اژانس میخوای چیکار ... اینجا 10 تا ماشین از صبح تا شب منتظرن تا شما امر بفرمایین

_جدا؟

فروغ_پس چی...از اون پنجره اتاقت پایینو نگاه کن تا ببینی

_خب پس... به یکیشون بگو اماده باشه تا من بیام

فروغ_منظورت مدل بالا ترینشونه

_نه یه ماشین ساده

فروغ_چی میگی ... دیوونه شدی؟

_فروغ خانوم همین کاری رو که گفتم بکن

فروغ_ا... باشه... هر جور میلته

گوشی رو گذاشتمو رفتم یه دوش گرفتم ساعت شد 2 بعد یه چیزایی از تو یخچال خوردم تا فقط گشنه نباشم و بعد هم یه دست لباس ساده پوشیدم و از پله ها رفتم پایین که دیدم یه ماشین مشکی رنگ جلوی در منتظره. فروغ هم اونجا بود بهش گفتم:میخوام بلیط کنسرت بخرم کجا باید برم؟

فروغ یه چیزی به راننده گفت و اونم حرکت کرد و منو به بلیط فروشی رسوند فروغ همراه من اومد تو مغازه و گفت:حالا بلیط کنسرت کی رو میخوای بخری ؟

من که بلیط ها رو گرفته بودم و از مغازه در حال خارچ شدن بودم گفتم:کامران هومن

خنیدید و چیزی نگفت سوار ماشین شدیم و برگشتیم به خونه.نمیدونم چرا هنوزم خوابم میومد رفتم خوابیدم دوباره اعت 6 بعد ظهر بود بیدار شدم در همین لحظه موبایلم هم زنگ زد:الو سلام

میثم بود_سلام خانوم بنده چطوری؟

با لحن خشکی گفتم:خوبم

میثم_ناراحتی... بد میگذره پیش پاپا؟

_اگه مزاحم نشی بد نمیگذره

بعد با عصبانیت تماس رو قطع کردم تا دیگه صداشو نشنوم.اونوقت بلند شدم و رفتم تا دنبال مناسب بگردم انتخاب لباس دقیقا 2 ساعت طول کشید چون اینقدر لباسای مختلف و قشنگ اینجا بود که نمیدونستم واقعا کدومش مناب امشبه.اخرش یه پیراهن مشکی استین حلقه ای تا بالای زانو انتخاب کردم و ارایشگرمو هم صدا کردم تا موهامو درست کنه. اونم موهامو سشوار کشید و بعد با یه گیره بالای سرم جمع کرد تقریبا حاضر شده بودم که دوباره سر و کله این فروغ فوضول پیدا شد

فروغ_سلام کمند خانوم... کجا میری به سلامتی

چایی نخورده پسر خاله شده بود نگاهی بهش کردم و گفتم: باید به شما هم حساب پس بدم؟

فروغ_پس اون بلیطا واسه چی بود

_فروغ جون تو به این کارا کاری نداسته باش... اینم بدون که من از سین چیم منتفرم

فروغ با شرمندگی گفت: معذرت میخوام

_حالا هم برم پایین بگو غذای منو بیارن بالا ... وقت ندارم غذا رو با پدر صرف کنم

فروغ_باشه

فروغ رفت و حدودا 5 دقیقه بعدشام رو واسم اوردن بالاو من سریع خوردم دیدم که زمان شروع کنسرت نیم ساعت دیگه است خواستم برم اما ظاهرا فروغ از من رنجیده بود به اتاقش رفتمو چند بار در زدم اومد در رو بازکرد و گفت:بله خانوم؟

_ببخشید فروغ... من نمیخواستم ناراحتت کنم اما تو واقعا منو بد سوال پیچ کردی

فروغ_خب ... چیکار میتونم براتون بکنم

_ قهر نکن دیگه... خودت میدونی که من اینجا غریبم... حالا هم سریع حاضر شو میخوایم بریم

فروغ_کجا؟!

_بلیط کنسرت پس واسه چی خریدم... بیا بریم کنسرت

فروغ_اهان... باشه صبر کن حاضر شم

بعد رفت تو تا حار بشه بعد از یه ربع اومد و گفت:بریم

به سمت ماشین لیموزین که واسمون اماده شده بود رفتیم و سوار شدیم. وقتی به جای کنسرت رسیدیم پیاده شدیم و به سمت سالن رفتیم هنوز خلوت بود در همین لحظه فروغ گفت:دوسشون داری؟

_اگه نداشتم که نمیومدم

فروغ_بار چندمه میای کنسرت

_بار اول

فروغ_من خیلی اومدم جالبه کنسرتاشون

در همین لحظه دختری با موهای قهوه ای بلند و یه خرده هیکلش بگی نگی حالا بد  البته فقط یه خرده .از کنارمون رد شد که فروغ به اون اشاره کرد و گفت:این دوست دختر هومنه اسمش برایانائه

به اون دختره که در جلوترین ردیف نشست نگاهی کردم و گفتم:خب باشه... مگه چه اشکالی داره؟

فروغ_کسی نگفت که اشکال داره... من گفتم بدونی

در همین لحظه کتی هم رد شد و رفت جلو کنار برایانا نشست موبایل منم در همین حین و بین زنگ زد پدر بود:الو سلام بابا جون

پدر_کمند... حالت خوب است؟

_بله.. . خوبم... ممنون

پدر_چرا برای شام نیومد؟

_راستش الان من با فروغ اومدم کنسرت....

در همین لحظه کامران هومن وارد صحنه شدند و صدای اهنگ و جیغ و داد قاطی شدمن یه لحظه به پدر گفتم گوشی  بعد به فروغ گفتم که میرم از سالن بیرون چون اینجوری هیچی نمیشنوم چی دارم صحبت میکنم. از سالن اومدم بیرون و تماس رو ادامه دادم:ببخشید پدر... بگید گوش میکنم

پدر_تو شما رو با من و کریستین نخورد... چرا؟

_عذر میخوام قول میدم تکرار نشه

پدر_نه عزیزم... عذر خواهی لازم نبود... من فقط دانست تو شام خورد یا نه؟

_بله میل کردم

پدر_چه خوب... خوش بگذرد کنسرت

_ممنون بای بای

پدر_خدانگهدارت عزیزم

گوشی رو قطع کردم و با عجله به سمت سالن کنسرت رفتم که یکهو با فرد جلوییم به طرز وحشتناکی برخورد کردم تا چشم باز کردم دیدم همون برایاناست  با عصبانیت به من  نگاه کرد و سریع رد شد منم اومدم تو سالن. اما وقت برگشتم سر جام فروغ نبود چند تا صندلی بالا و پایین رو نگاه کردم  اصلا پیداش نبود... به ناچار همونجا سرجام نشستم اصلا حواسم به اهنگ نبود فقط دور و برمو نگاه میکردم تا فروغ رو پیدا کنم یه لحظه فکرم رسید که برم دستشویی رو بگردم به سمت دستشویی رفتم فروغ اونجا بود حدسم درست بود سرشو تکیه داده بود به دیوار و داشت گریه میکرد جلو رفتم و گفتم:فروغ... حالت خوبه؟

سرش به علامت منفی تکون داد بعد سرشو گذاشت رو شونه من و بلند بلند گریه کرد

_فروغ چی شده؟... یه حرفی بزن... مشکلت چیه؟

فروغ به ارومی گفت: هیچی

_اگه هیچی پس چرا گریه میکنی

فروغ_هیچی... نمیتونم بگم

_خیلی خوب... میخوای برگردیم خونه؟

خودشو از اغوش من بیرون کشید و گفت:بریم خونه

ناچارا اون شب برگشتیم خونه. هیچی از کنسرت نفمیدیم حتی یادم اومد من اصلا به کامران هومن نگا نکردم چه برسه به اینکه به صداشون گوش کنم.حتما دلگیر میشدن که چرا نرفتم به دیدنشون.... نه بابا عجب ادم خوش خیالی هستم اونا که روزی با 100 تا مدل من برخورد میکنن چقدر ای کیوم کشیده پایین از موقعی که از ایران اومدم حیف اون دانشگاه که من توش درس خوندم... ولی حداقل فهمیدم دوست دختر هومن کیه . به این یکی می ارزید... اینم از کنسرت رفتن ما....

***

خب تموم شد امیدوارم که از کم بودنش ناراحت نشده باشن چون من خیلی کمبود وقت دارم

یعنی اصلا تایم انجام اینکارا رو خیلی کم دارم شاید در حد ماهی یه مرتبه

 

خب تا ژست بعدی همتونو به خدای بزرگ میسپارم و براتون ارزوی سلامتی میکنم

خدا یار و نگهدارتون

دلم براش تنگ شده ولی حیف بی خبرم

سلام بر و بکس خوبین خوشین چه خبرا؟... اه.... بابا اینقدر امتحان واسمون گذاشتن که دارم دیوونه میشم ... تا ۱۳ اذر امتحانای مستمر... از همین الان بگم من قول نمیدم که واسه تولد کامران و هومن اپ کنم ولی حتما و حتما سعی خودمو میکنم و به وبلاگای قشنگ تکتکتون هم سر میزنم

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

خب اول داستان رو میذارم واینکه ببخشید وقت نشد خیلی تایپ کنم خیلی ساری

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بعدشم که ببخشید وقت ندارم عکس اپلود کنم فقط مینویسم این دفعه دفعه بعدی جبران.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

ساعت 9 شب بود و یه روز گذشته بود من تازه رسیده بودم و پدرم یه اتاق فعلی برای حموم کردن و اماده شدن برای مراسم شامی که به مناسبت ورود من صورت گرفته بود داده بود. اما وسایلم در اتاق اصلیم بود که قرار بود بعد از شام برای اولین بار اونجا رو ببینم. من حموم کردم و بعد که از حموم اومدم یه خانومی اومد و منو به طبقه بالا راهنمایی کرد اونجا اتاق ارایش بود دو تا ارایشگر اونجا بودن و مسئول درست کردن موهای خدمتکار ها بودن . یه زن جوون خیلی خوشگل به انگلیسی به من گفت که میخواد موهامو سشوار بکشه منم بلند شدم و جلوش نشستم اونم موهامو سشوار کشید و بعد رفت بعد از اون یه خانوم دیگه اومد و یه دست لباس دستش بود یه لباس بنفش سوسنی از جنس حریر بود. ماکسی حلقه ای بود و دور کمرش یه کمربند از جنس حریر داشت. یه کفش زیبا هم رنگ همون پارچه بود با پاشنه 10 سانتی!! هر دو رو پوشیدم که یه زن دیگه اومد و به انگلیسی ادرس سالن غذاخوری رو بهم داد ظاهرا طبقه بالا بود منم نگاهی توی اینه به خودم کردم به نظرم خیلی خوشگل شده بودم کیفمو برداشتم و از اتاق رفتم بیرون.پله های مارپیچ سرسرا رو طی کردم حالا روبروییه میز ناهارخوری بودم 6 نفره بود و یه سالن با شکوه که دیواراش حداقل سه متر اینه کاری داشت روی یکی از دیوارها طرح صورت خودم نقاشی شده بود پشت میز پدرم نشسته بود و سمت چپش هم یه پسر جوون خیلی خیلی زیبا که هرچی از چهره فوق العاده این بشر من بگم کم گفتم اونم چشمای ابی داشت و موهای قهوه ای روشن داشت با دیدن من بلند شدند. که پدر به انگلیسی توضیح داد:ایشون پسر من کریستین هستند... ایشون هم دخترم کمند هستند.

کریستین به احترام من بلند شده بود با من دست داد و بعد هر دو روبروی هم نشستیم که پدربه فرانسه گفت غذارو بیارن . ظرف چند دقیقه میز پر از غذاهای رنگارنگ و اشرافی شد. کریستین چیزی به پدر گفت پدر هم با سر تایید گفت. لا مسبا فرانسه حرف میزدن من هم حالیم نمیشد.

پدر به فارسی گفت:من فکر کرد... شاید تو از غذاهای ما دوست نداشت... برای همین... یه نوع غذای ایرانی گفت...کردند درست برایت... قورمه سبزی

_مرسی... من قورمه سبزی خیلی دوست دارم

بعد از قورمه سبزی که روی میز بود کشیدم تا بخورم کاملا مشخص بود که به خوبی قورمه سبزی های زری خانوم نیست ولی از این خرچنگای چندش خیلی بهتر بود. در بین شام کسی حرف نزد سکوتی مطلق بر سالن حکم فرما بود فقط صدای بهم خوردن قاشق چنگال میومد.من که بیشتر محو کریستین بودم چیز زیادی نخوردم حیفم میومد از این چهره فوق العاده چشم برادرم به نظر میومد که برادر ناتنی من باشه.وقتی شام تموم شد پدر گفت:خوب بود قرمه سبزی؟

_اره... خوب بود

بعد پدر به یه خدمتکار اونجا اشاره کرد اونم رفت که ظاهرا کاری رو انجام بد ه.در همین لحظه کرستین به انگلیسی ازم پرسید:رشته تحصیلیتون چیه؟

_مکانیک... مهندسی مکانیک

کریس_درستون تموم شده؟

_اره ... تازه چند روزه

کریس_من نجوم خوندم... اخه عاشق ستاره هام... به نظر شما جالب نیستن؟

_چرا... من هم نجوم دوست دارم ولی چندان سر در نمیارم

بعد از چند لحظه سکوت دیدم همان خدمتکار با یه زن جوان دیگه وارد شد که پدر بهش اشاره کرد روبرویش بنشیند به فرانسه با اون صحبت کرد و بعد به من گفت: این خانوم برایت...راهنما و مترجم هست... هروقت هرکاری خواست به او گفت

_ایشون ایرانی هستن؟

ان زن خودش پاسخ داد:بله

زنی جوان بود البته ظاهرا مجرد بود چشمای قهوه ای و صورتی تپلی داشت موهاشم مشکی بود و تا شونه هاش میرسید تقریبا قیافه با نمکی داشت من به او لبخندی زدم و به پدر گفتم:من میخوام باهاش قدم بزنم و بیشتر اشنا بشم

پدر_البته

بنابراین هردو بلند شدیم و از سالن غذا خوری خارج شدیم و به باغ رفتیم. باغی بسیار وسیع بود شاید 10 هکتار میشد به قدم زدن مشغول شدیم که خودش سکوت رو شکست:میتونم اسمتونو بپرسم... اسم کوچیکتون؟

_کمند

لبخندی زد و گفت:اسم منم فروغه... فروغ بهرامی... متولد کرمانشاه هستم.. اما از موقعی که یادم میاد تو کانادا بودم یعنی ونکوور... حالا هم برای ادامه تحصیل اومدم اینجا و برای اینکه خرج تحصیلمو در بیارم مجبورم کار کنم...البته ببخشید که اینقدر راحت و بی پرده حرف میزنم

_نه... مشکلی نیست راستش منم دنبال یکی میگشتم که بتونم مثل یه خواهر باهاش راحت و بی پرده حرف بزنم...منم وقتی که از ایران اومدم مجبور شدم از بهترین دوستم جدا بشم و این حتی دردناک تر از جدایی از مادرم بود

فروغ_شنیدم که مادرتون ایرانی بوده درسته؟

_بله درسته... مادرم ایرانی وپدرم فرانسوی

فروغ_چرا اومدین فرانسه؟

_راستش من ایران رو زیاد دوست نداشتم... اخه مامان من... یه اخلاق خاصی داره به خوبی پدر نیست

فروغ_پدرتون خیلی مرد مهربون و خوبیه

_راستی کریستین برادر منه؟

فروغ_من از یکی از خدمتکارا شنیدم که برادر ناتنی شما میشه

_پس مادرش کجاست؟

فروغ_مثل اینکه مرده

_چه دردناک... حالا پسر خوبیه؟

فروغ_من که درست نمیشناسمش راستش فقط از پنجره ی اتاقم میبینم که گاهی...

_گاهی چی؟

فروغ_با دخترا توی اتاقش مشغوله

_فکر کنم این کارا واسه اینا یه خرده عادیه

فروغ_البته یکی از خدمتکارا میگفتتقریبا 30 تا از دخترا هستن که برای اینکار استخدام شدن... ماهی یه بار نوبتشون میشه

_چه مسخره استخدام شدن واسه اینکار

فروغ_ظاهرا... ولی حالا واقعیت رو نمیدونم منم فقط شنیدم.... البته خوابیدن تو بغل خوشگلترین و پولدارترین پسر مارسی کلی لذت هم داره حتما که به اینکار تن میدن

با حالت چندش گفتم:اه... اشغالن چقدر... خب من دیگه برم... راستش باید استراحت کنم... خیلی خسته ام

فروغ_باشه... از اشناییت خوشبختم...تو برخلاف ظاهرت که خیلی مغرور نشون میدی اما خیلی متواضع و خون گرمی

_ممنون ... شب خوش

فروغ_شب بخیر

به سمت همون اتاقم رفتم اما خدمتکار اونجا منو راهنمایی به خونه که نه کاخ وسط باغ کرد هیچ وقت فکر نمیکردم همچین پدری داشته باشم یه کاخ سه طبقه بود طبقه اول برای پدرم بود طبقه دوم برای من و طبقه سوم برای کریستین ظاهرا طبقه همکف هم به عنوان لابی استفاده میشد هرطبقه یه سوئیت 1000 متری میشد!!!اتاق خوابم دقیقا 150 متر بود!!!اما حتی یه جای خالی هم نبود یه اتاق باتموم امکاناتی که فکرشو بکنی. چمدونمو خودشون واسه خودشون باز کرده بودن و سایلمو گذاشته بودن سرجاش بی اختیار از احساس خوشحالی وحشتناک روی تختم افتادم تا با این همه حس ارامش به خواب برم و خوابیدم یه خواب عمیق بعد از 22 سال

***

 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 خب تموم شد دیگه کم بود ولی داره جالب میشه .

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

راستی میخواستم بیوگرافیمو بذارم الان دیدم این همه نوشتم پاک شده

ولی فقط بدونین که ۱۵ سالمه و متولد فروردینم... گرگان زندگی میکنم.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

راستی فهمیدین که اباما شد رئیس جمهور... اخی خیلی حال کردم از اون اول هم البته معلوم بود

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com     بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

راستی مصاحبه تیوی پرشیا رو دیدین بابا دمت گرم هومن... گل بنفشه و این حرفا خیلی باحال بود ها ....دمش گرم

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

خب دیگه من برم ... وای راستی این چند روز نمیدونم چرا اینقدر از همه دنیا بدم میاد اصلا همه سر لج دارن باهام... یکی از دوستام دیروز اومده میگه که اره نمیدونم چی این خطای همراه اول اینا بی کلاسه و این حرفا حالا کی بگو سر زنگ هندسه... منم نکردم گذاشتم گفتم تو اول برو این ننگ بی کلاسی ایرانسلتو جمع کن بعد فک بزن.        

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com               بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

یا دیروز رفتم کاپشنمو اویزون کنم رو جالباسی دختره پر رو میگه این جا اویزون نکن من میخوام بشینم... منم گفتم مگه مجبورت کردن بیای پایین جالباسی بشینی.

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com       بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

 

یا از صدای موبایلم بعد از ظهر از خواب پریدم دیم مزاحم تلفنیه... اصلا دورانی دارم من... یه مزاحم تلفنی دارم بالای ۱۰ تا خط داره هر دفعه با یکی زنگ میزنه دیگه اصلا یه وضعی شدم که حس میکنم این زنگ زده بر نمیدارم

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.comبهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

خب دیگه بکس بای بای

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com 

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

بهار-بيست دات كام   تصاوير زيبا سازی وبلاگ    www.bahar-20.com

خر میزنیم!!!!!!!!!!!!!!!!!

یه سلام پر از انرژی و نشاط به بچه درسخونها....حالا چه سمپادی چه معمولی

درس بخونین همین جوری .... اینده ادمای درسخون روشنه

خب دیگه چه خبر؟؟؟؟؟؟؟؟.... کامران اینا رو میگم... هیچی؟؟؟... کنسرت تعطیله ؟.... میاد؟.... ده قرن دیگه رو میگی؟.... پس کی؟.... از ده قرن هم بیشتر؟؟؟....بیخیال اصلا

سکوت شبهاي سياه و بي صدا پر از بهانه هاي دل براي توست

هر ثانيه لحظه شماراين سکوت درحسرت لحظه اي خنديدن توست

درگير و دارديدن خورشيد شب درجست و جوي ردپاي دل توست

پيدا نمي کند تو را اما هنوز هر شب ميان آسمان درپي توست

قهراست حتي آسمان با اين غريب تنها نياز من فقط بخشش توست

شبها صداي ناله هاي جغد شب تنها صدا در قحطي آواز توست

ميسوزم هرشب درفراق زلف تو پروانه‌‌ ي قلبم پي شعله ي توست

آسان نيافتم من نگين عشق را تقديم اين جانم بهاي عشق توست

خب دیگه طفره نمیرم فکر کنم بهتره قسمت جدید داستان رو بذارم چطوره؟ موافقین؟

ساعت 9 و نيم شب بود داشتم توي اتاقم حاضر ميشدم كه بريم ماكسيم. كه موبايلم زنگ زد:بله؟

بابك بود صداش تو گوشي پيچيد: سلام كمند خوبي؟

_ تويي بابك؟!

بابك_ اره... شناختي؟

_اوهوم

بابك_كجايي؟... خيلي وقته نديدمت

_ من الان فرانسه هستم

بابك_ كجا؟

_پاريس

بابك_ چرا اونجا؟

_مگه شايا بهت نگفته بود من دارم ميرم؟

بابك_ من اصلا از اون روز كه بهم زديم شايا رو نديدم.... خودت كه ميدوني چرا خودت بهم نگفتي؟

_ راستش اينقدر اتفاق جور واجور از اون روز دور و برم افتاد كه فراموشت كردم

بابك_ حالا كي مياي؟

_اگه بگ نميدونم باورت ميشه؟

بابك_ من خيلي دلم برات تنگ شده

_ بابك... حتي اگه من الان ايران بودم حاضر نميشدم باهات باشم چون تو دوست شايا بودي

بابك_ اما من كه توضيح دادم

_ توضيح تو شايد براي من كافي باش ولي براي شايا كافي نيست

بابك_اگه برات صبر كنم برميگردي؟

_ حتي اگه برگردم كه فكر نميكنم ديگه پيش بياد... نميتونم باهات ازدواج كنم چون من نامزد كردم

بابك_ نامزد كردي؟؟؟؟؟؟؟؟.....دروغ ميگي؟؟؟؟؟؟

_ نه به جون خودم.... دروغ نميگم.... اما به زور نامزد كردم.... با كسي كه هيچ علاقه اي بهش نداشتم

بابك_ اخه چرا؟

_ فقط به خاطر اينكه بتونم بيام اينجا.... ديگه خسته شده بودم

بابك_ يعني نامزدتم الان همراهته

_ نه اون ايرانه

بابك_ پس اين چه جور نامزديه؟

_مدل از سر باز كني... نامزد كردم تا بتونم بيام اينجا...اخه اين شرط مامانم بود چون دوست نداشت مثل خودش با اروپايي ها ازدواج كنم

بابك_پس چرا منو....منو انتخاب نكردي

_من در انتخاب همسرم حتي نظر ندادم ... چه برسه به اینکه بخوام باهاش مخالفت کنم

بابک_اگه بتونم میام فرانسه... اما به خاطر این اداره نمیتونم... ولی اگه شد بهت خبر میدم

_لازم نیست بیای من دلم میخواد یه خرده با خودم تنها باشم بعدشم تو هم که تازه استخدام شدی خیال نمیکنم بهت مرخصی بدن

بابک_اره... راستی یه چیزی ... اونم اینه که من از مازیار شنیدم میخوان شایا رو عمل کنن

_چی؟!

بابک_ظاهرا تو شکمش غده یا نمیدونم کولید میگن بهش چیه داره

_کی میخوان عملش کنن؟

بابک_نمیدونم دقیقا... ولی گمون کنم 2 یا 3 هفته دیگه

_مطمئنی فقط یه غده ساده است؟

بابک_نه مطمئن نیستم... ولی از مازیار میپرسم... هر چی باشه اون دوستمه

_ اگه چیزی بود بهم خبر بده

بابک_باشه

_فعلا کاری نداری؟

بابک_ نه مواظب خودت باشه

_ خداحافظ

بابک_ خداحافظ گلم

گوشی رو قطع کردم و رفتم جلوی اینه موهامو بستم و بعد به سمت اتاق کامران و هومن رفتم در رو هل دادم که باز شد . کامران داشت کتشو میپوشید هومن هم جلوی اینه داشت موهاشو درست میکرد. منم ساکت و اروم و غمزده  رفتم روی تخت نشستم کامران نگاهی به من کرد و گفت:مشکلی پیش اومده؟

_چیزی نیست

هومن برگشت و به من نگاه کرد و گفت: به خاطر ماکسیمه... الان ماکسیمو ببینید هوش از سرش میپره

_نه به خاطر اون نیست

کامران جلوی پای من زانو زد و گفت: موضوع چیه؟

_مایلید که بدونید؟

کامران_البته

_راستش  الن یکی از دوستام باهام تماس گرفت و گفت قراره بهترین دوستمو عمل کنن... ظاهرا یه مشکلی داره

هومن_متاسفم

کامران_ناراخت نباشید ایشاالله که خدا به خیر میکنه... سعی کنید فقط واسش دعا کنید ارامش خودتونو حفظ کنید و به اون دوستتون هم زنگ بزنید و دلداریش بدین... اگر هم حالتون بده میتونیم امشب ماکسیم نریم

هومن_چی چی نریم؟... شرط رو باخته باید بریم

_ نه...میریم... بالاخره فردا باید از هم خداحافظی کنیم

هومن_ما داریم میریم مارسی ... شما هم که میاین مارسی پس با هم بریم دیگه

_نه اخه پدر من خودشون میاین دنبالم

هومن_اهان

کامران_پس میخواین بریم ماکسیم یا نه؟

_بریم

کامران_کمند خانوم شما حالتون خوبه؟

_بله بهترم... بهتره که راه بیفتیم

هرسه از اتاق رفتیم بیرون به سمت ماکسیم پیاده به راه افتادیم اخه راه دور نبودیم .

کامران توی راه شروع به صحبت کرد:من میدونم شما الان خیلی نگران دوستتون هستید... اما مطمئن باشین شما این ور دنیا جز دعا کردن کاری ازدستتون برنمیاد پس با غصه خوردن فقط روحیه خودتونو خراب میکنید... بهتره به خودتون تلقین کنید که واقعا چیزی نیست و این عمل پایان خوشی داره.

هومن_کامران میشه اینقدر لفظ قلم صحبت نکنی... حس میکنم مامان بزرگم یا بابا بزرگم داره نصیحتم میکنه.

_نه... کامران خیلی قشنگ صحبت میکنه... میدونید با یه حس ارامش انگار... انگار از همه چی مطمئنه... انگار واقعا همه چی رو میدونه... این طوری صحبت کردن روی هر کسی تاثیر میذاره

هومن_میخوای بگی من بد حرف میزنم دیگه... دستت درد نکنه

_نه... شما هم با لحن شادتون... توی بدترین شرایط  و لحظه ها ... ادمو میخندونین اما کامران هم وقتی صحبت میکنه توی هر شرایطی که ادم باشه چه عصبانی چه غمگین چه بی حوصله... اروم و بانشاط میشه

هومن_تشویقمون نکنین دیگه...ما متعلق به همه مردمیم

کامران_از تعریفتون ممنونم... اما من معتقدم فقط حرفهای من نبود که روی شما تاثیر گذاشت بلکه شما یه انسان واقع بین هستین و این باعث شده که حرفهای من اثر خودشو به جا بذاره

هومن_حالا الان که حالتون خوبه... مزخرفات کامران تاثیر کرده یا نه؟

_خوبم

هومن_من میگم این کامران با حرفاش مخ میزنه... اصلا میدونید کامران تخصص فراوان در مخ زنی و پیچوندن دیگرون داره ... یا از سوالا طفره میره یا اینقدر از این در و اون در حرف میزنه که اونا رو کاملا میپیچونه... بد بخت اصلا یادش میره سوالش چی بوده

_جدا؟

کامران_این طوریم نیست

هومن_نیست؟؟؟؟؟؟؟؟.... تو رو خدا اون دفعه مصاحبه کردن گفت البوم جدیدتون کی میاد بیرون... چطوری بدبخت رو پیچوندی... ما همین فردا میخوایم البوم رو بدیم بیرون ولی اگه یه کم منطقی تر فکر کنیم میبینیم نمیشه... همچین چرخوندش که پسره چرخه فلک شد

_خب  برای بیرون اومدن البوم... طبیعیه که ادم ادرس دقیق رو ندونه

هومن_راستی من یه سوال ازتون داشتم

_بفرمایید

هومن_تو... توی ایران بودی به دیوار اتاقت عکس ما رو میزدی؟

_معلومه... من طرفدار شما بودم ... یه طرفدار دو اتیشه... بهتون از گل کمتر میگفتم بیچارشون میکردم... چون واقعا شماها رو دوست دارم... اینو از ته دلم میگم

کامران_شما لطف دارین

_همیشه فکر میکردم وقتی بهتون بگم که خیلی دوستون دارم همینو بگین... بعد از گفتنش پشیمون میشدم

هومن_پس ما باید چی بگیم؟

_خودمم تو همین سوال موندم

کامران_باید درک کنید که ما هر دختری رو نمیتونیم به عنوان دوست دختر خودمون تلقی کنیم

_این چیز واضحیه... اما درک کنید وقتی یه دختر 14 ساله از اون ور دنیا مثلا ایران به عشق دیدن شما اومده مثلا امریکا یا اصلا دبی... اومده که بهتون بگه چقدر دوستون داره اونوقت شما با گفتن جملاتی مثل اخی مرسی یا شما لطف دارین احساس اون بدبخت رو سرکوب میکنید یعنی دلشو میشکونید.. . در حالیکه خودتون همیشه میگید never break the heart

هومن_اخه دختر 14 ساله... خودش باید بفهمه که سنش اصلا به ما نمیخوره که بیاد دوست دختر ما بشه تازه شم این تصور که هر دختری که ما دوست داره ما باید حس کنیم این دوست دخترمونه غلطه پس زندگی خودمون چی میشه؟

_نه لازم نیست که دوست دخترتون بشه فقط شما باید کاری کنید تا اون دختر عشق و علاقه اش سرکوب نشه و بیشتر به شما علاقه مند بشه

هومن_به خدا بعد از کنسرت من دلم فقط یه بالش میخواد همین... اصلا نمیفهمم دارم ر. چی امضا میکنم خوابه خوابم... حالا بیام به احساسات یه دختر 14 ساله فکر کنم

شونه بالا انداختم و گفتم: با این حال همه شما رو دوست دارن

کامران لبخندی به من زد و گفت:ما هم طرفدارامونو دوست داریم

***

ساعت 9 صبح بود که دیدم در اتاق رو میزنن . داشتم صبحونه میخوردم بلند شدم . به سمت در رفتم و باز کردم. کامران و هومن بودن که کامران گفت:کمند خانوم داریم میریم مارسی ... اگه دلتون خواست بیاین کنسرتمون

_حتما میام... پس فردا شبه دیگه اره؟

کامران_اره

هومن_اومدیم غزل خداحافظی رو بخونیم و بگیم بای بای

هومن دستشو اورد جلو و گفت:خداحافظ

منم متقابلا دستشو گرفتم و فشردم و گفتم:به امید دیدار

هومن لبخندی زد و با یه چشمک جوابمو داد. بعد از اون هم کامران دستشو جلو اورد و با اونم دست دادم و رفتند. این دو روز این قدر بهم خوش گذشته بود که همه چی رو فراموش کرده بودم. بعد از صبحونه لباسامو جمع کردم و وسایلمو گرفتم و اماده رفتن شدم ساعت 11 صبح بود که پدرم به همراه یک لیموزین مشکی دم در بود. من که اونو نمیشناختم با چمدون به تموم ادمای دور و برم نگاه میکردم که در لیموزینه باز شد یه اقای مسن با چشمای ابی و موهای بلوند که از وسط تاس بود و یه پیپ هم گوشه لبش بود داشت دود میکرد یه دست کت و شلوار خاکستری تیره هم پوشیده بود دو تا نگهبون سیاه وست هم کنارش بودن. با دیدن من سرس تکان داد و برایم دست تکون داد منم جلو رفتم و اون منو در اغوش گرفت و در حالیکه گریه کرد گفت:اه کمند... دختر من... بالاخره دیدمت

من خودمو از اغوشش بیرون کشیدم و گفتم:خودتونو ناراحت نکنید بالاخره منو الان دیدین

پدر_الان دیر بود... ولی من خیلی خوشحال شد... تو ... که تو ... را حالا دیدم

لبخندی زدم و گفتم:پس گریه نکنید دیگه... اگه خوشحال بخندین

پدر لبخندی زورکی زد ولی چشمای خوشرنگ وابیش خیس اشک شد. بعد از چند لحظه به چندتا از خدمتکارای اونجا به فرانسوی چیزی گفت و اونا هم چمدون منو گرفتن بعد یکیشون در رو باز کرد که من برم تو. منم رفتم داخل لیموزین و اون ته نشستم بعد پدرم وارد شد و در کنار من نشست.

***

 

امیدوارم که از داستان لذت برده باشید . و زیاد زیاد نظر بدین

راستی ممنون متین جون از ایمیلت من منتظر عکسای خوشگلت هستم . میدونم که طراح خوبی هستی. دوستای گل دیگه ای هم که میخوان عکس بفرستن این ایمیل منه

K_sampad_h@yahoo.com

راستی با اهنگای وبم که ایشاالله حال میکنین... گفتم این جند وقت تا هنوز قسمتای غم غصه ای داستانم شروع نشده شیطنت توش بیشتره .... با اهنگ شیطون بیام

هنوز هم فراموشت نکرده ام

بااین که فراموش شده ام

هنوز هم صدایت را می شنوم

با این که صدایم نکرده ای

هنوز هم همه جا می بینمت

با این که به دیدنم نیامده ای

هنوز هم با عشق تو پا بر جام

با این که خودت را زیر بار عشق دیگری شکسته ای

هنوز هم همان طور مقدس دوست میدارمت

هنوز هم چشمانی به اشتیاق نگاهت منتظرند

با این که چشم به چشم دیگری دوخته ای......

افســـــــوس...

این شعر بالا رو تقدیم میکنم به بهترین دوستم که یه چند وقتی حدودا یه ماهه میشه از هم دور هستیم خیلی دلم براش تنگ شده ولی حیف که نمیتونم ببینمش.متاسفانه فرصت هم نکردم که ازش خداحافظی هم بکنم.

و مرسی از دوستای گلی که در پست قبلی قابل دونستن و نظر دادن خیلی ممنون از لطفتون

تو پست بعدی هم اگه موافق باشین یه بیوگرافی از خودم میذارم البته میخواستم تو این پست بذارم ولی کامل نشد دفعه بعدی حتما میذارم.

خوشحال میشم که نظراتتونو راجع به داستان هم بدونم... اینکه مثلا چه احساسی راجع به شخصیت کمند دارین؟... یا شخصیت میثم و یا شایا و بقیه.

خب میریم چندتا عکس خوشگل دیگه از کامران هومن میبینیم و بعد به بخش اخر میرسیم

خب عکسها بسیار هستن ولی دیگه باشه واسه دفعه بعدی ... دوستون دارم .... نظر زیاد بدین تا پست بعدی که تو ماه ابان هست خدانگهدار.

منتظر نظرای معرکه تون هستم.

 

مدرسه اغاز میشود

یه سلام گرم و صمیمی خدمت دوستای گلم و طرفدارای پرو پاقرص کامران و هومن نازنین.
امیدوارم که حال تک تکتون خوب باشه و تو این ماه مدرسه که درسا کم کم داره روسرتون خراب میشه هنوز سالم و سرحال باشین.

راستی بچه ها این وبلاگ تو مدرسه ها ماهی یه بار یا حد اکثر دو بار اپ میشه اونم اگه تعداد نظرا بالا بره.

البته پست قبلی خوب بود مرسی از دوستایی که نظر دادن.

برمودا-نازنین جون-مهسا جون- مهسا جون-مریم و نگار عزیز-یاسی-الهه جون و ستاره نازنین-سورنا-افسانه خانوم-سروناز عزیزم-ملی جون-روجا خانوم-متین خانوم-شیدا جون-سارا-شیمای گلم-من-عاطفه خانوم-نازنین ونیلوفر خانوم- هاله جون- ساحل- بهاره وشیما

بچه ها بعضیا میگن که تو داستان به کامران و هومن توهین شده.نمیدونم کدوم قسمتش ولی من چون خودم کامران و هومنو خیلی دوست دارم جوری نمینویسم که بهشون توهین بشه.بعدشم ملینا جون گفته بودن که جا افتاده که کامران اصلا حرف خنده دار نمیزنه. نه عزیزم کامران هم تو داستان من شوخی میکنه ولی الان نه تو قسمتای بعدی.من بیشتر اولش به مهربونی کامران توجه کردم همین طوری هم که میدونین مهربونیش زبون زده.

راستی بچه ها من دنبال چند نفر میگردم که بتونن با من همکاری کنن و عکسای فوتو شاپی از کامران و هومن درست کنن تا من به اسم خودش و به عنوان همکار خودم تو اپهام بذارم.

البته همه شما میتونین عکسای کامران هومنتون رو چه فوتو شاپی و چه عادی واسه من بفرستین اینم ایمیل منه.

K_sampad_h@yahoo.com

 

خب میرسیم به قسمت داستان مثل همیشه.

امیدوارم که لذت ببرید.

 

 

صبح شده بود ساعت 9 بود پدرم زنگ زد:سلام

_ سلام بابا خوب هستين؟

پدر_رسيد كمند؟

_ بله

پدر_ كي ... امد كمند مارسي

_ هر وقت كه شما بگين

پدر_ دوست داشتي پاريس گشت... امروز در پاريس بود فردا اومد

_ اره دوست دارم

پدر_ فردا خود امد دنبال تو

_ مرسي... كاري ندارين؟

پدر_ نه ... خدانگهدارت عزيز من

_ باي باي

گوشي رو گذاشتم كه صبحونه رو اوردن و خوردم. ساعت 10 شد منم يه بلوز و يه شلوار پوشيدم و رفتم كه برم بيرون اما گفتم شايد بهتر باشه با كامران و هومن برم شايد اينا پاريس رو بلد باشن. چند بار اروم در زدم كسي در رو باز نكرد فكر كردم صبح بلند شدن رفتن اما وقتي در رو هل دادم ديدم باز شد. هر دو خواب بودن هومن روي همون ميز اتو ئه سرشو گذاشته بود كامران هم نشسته تكيه داده بود به يخچال يه سيب هم توي دستش بود. ظاهرا داشته ميخورده خوابش برده اصلا به خودشون زحمت نداده بودن برن توي تختشون بخوابن. اروم در رو بستم و اهسته صداشون زدم: كامران.... هومن.... كامران... هومن... بلند شين... كامران... صبح شده... هومن بيدار شين.

هومن يه كم جا به جا شد ولي كامران اصلا تكون هم نخورد. چند بار هومنو تكون دادم كه سرشو بلند كرد با ديدن من جيغ كشيد پريد عقب و گفت: تو .... تو.... تو كي هستي؟

_ منم كمند

سرشو خاروند و گفت: ساعت چنده؟

_ ده

هومن_ خب زوده يك شد منو بيدار كن

دوباره سرشو گذاشت و خوابيد

_ من ميخواستم با شما برم پاريس رو بگردم

هومن_ الان همه اهالي شهر خوابن... بذار ما هم بخوابيم... كله سحري ما رو بيدار نكن تو رو خدا

_ كله سحر چيه؟... لنگ ظهره

هومن ناچارا سرشو بلند كرد و گفت: جون مامانت بذار بخوابم

_ نه بلند شو

هومن_ جون كامران بذار بخوابم

كامران_ جون خودتو قسم بخور

برگشتم به كامران نگاه كردم هنوز همون شكلي بود

_ تو بيداري؟

كامران_ نه

_ مشخصه

دوباره برگشتم ديدم هومن خوابيده صبرم تموم شد و با صداي بلند داد زدم: بيدار شين ديگه.

يكدفعه هر دو تاشون بلند شدن ايستادن. بعد دوتايي حمله كردن به سمت دستشويي.

هومن_ جون كامران جا نداره من بايد برم

كامران_ دلتو بي خودي صابون نزن... من زودتر اومدم

هومن_ جون داداش وضع من وخيمه

كامران_نميشه... بزرگترا مقدم ترند

هومن_ اونكه مال خانوماست

كامران_ به من ربطي نداره

همين جوري همديگه رو هل ميدادن و ميخواستن برن تو دستشويي كه من گفتم: يكيتون بره تو اتاق من... اين قدر هم به سر و كله هم نزنين

هومن كليد رو از دست من گرفت و رفت. منم رفتم بيرون ايستادم حدودا 15 دقيقه بعد هر دو لباس پوشيده مرتب و منظم اومدن بيرون. ظاهرا هومن به يخچال من دست برد زده بود چون داشت يه چيزي رو مي جويد البته خودشم گفت: اين كيكها چقدر خوشمزه اند... از كجا خريدي؟

_ مال صحبونه بوده من نخوردم

هومن_ چرا نخوردي؟

_ خب ديگه نميتونستم بخورم

هومن_ در عوض من برات ميل كردم

كامران داشت اب ميوه ميخورد

هومن_ افرين كامران اب ميوه بخور... لاغر شي اين كيك و اينا چاقت مي كنن... خب ... برات بده... بده اينا رو هومن جون برات بخوره.

كامران_ نيست خودت مانكني

هومن_ هر چي باشم از تو كه بهتره هيكلم

كامران ميخواست يه چيزي بگه كه من گفتم: خب الان كجا بايد بريم؟

كامران_ بريم كنار سن قدم بزنيم

هومن_ نه بريم شانزه ليزه

كامران_ نه سن قشنگ تره

هومن_ اي برو بابا تو همش جاهاي رمانتيكو دوست داري... حالمو بهم ميزني

_به نظر منم بريم كنار سن قدم بزنيم ... اونجا تابلو هم ميفروشن

هومن_ نه من ميخوام برم شانزه ليزه

كامران_ عزيزم راي با كيه؟.... با اكثريت... پس حرف... چي....نزن

بالاخره هومنو راضي كرديم كه بريم كنار سن .

دور و بر سن تقريبا شلوغ بود ما هم براي خودمون قدم ميزديم حتي كامران و هومن چند بار ايستادن و امضا دادن يه اقايي هم حتي فكر كرده بود من كتي هستم محكم منو بغل كرد . تا اينكه ميخواستيم بستني بخريم. كه كامران دستشو برد توي جيبش و گفت: نيست...من كيف پولمو نياوردم

هومن_ اي خدا از دست تو... خودم حساب ميكنم

بعد دستشو برد توي جيبش و با تعجب گفت:كيف منم نيست

_ اشكال نداره ... مهمون من باشين

هومن_باز خوبه ما تو رو تو بخت ازمايي برديم وگرنه الان ابرومون جلوي اين بستني فروشه ميرفت.

داشتم دنبال كيفم ميگشتم اما نبود.

_ نيست

هومن_ كيف تو هم نيست؟

_ نه

هومن_ بليط بخت ازماييمون باطل شد

_ اين امكان نداره ... من كيفمو با خودم اورده بودم

هومن_ خب منم اوردم... يعني اورده بودم... الان كجاست....I don't know

كامران_ يعني كيفامونو زدن؟

_ اره ديگه

هومن_ مرسي اقاي بستني فروش... بستني هات تقديم به خودت ما رفتيم

بستني فروشه كه چيزي از حرفاي هومن نفهميد فقط هاج و واج ما رو نگاه ميكرد.

_ توي را كه مي اومديم چند بار شما رو بغل گرفتن... حتي يه مرده منم بغل كرد چون فكر ميكرد كتيم.

هومن_ يعني طرفداراي ما دزدن؟

_ نه... منظورم اينه كه شايد اون اصلا طرفدار نبوده

كامران_منظورت اينه كه كيفمونو زده

_ اوهوم

كامران_ خب حالا چه جوري پيداش كنيم

_ به نظر من همين راه رو برگرديم

اون مرده جلوي يه مرد تابلو فروش ايستاده بودكه هومن گفت: خب حالا از كجا بفهميم

اين يارو كيفامونو زده

_ ساده است... توي جيباشو ميگرديم

هومن_ اره؟!... خب اگه ساده است چرا خودت اينكارو نميكني

_ خب اون طرفدار شماست نه من

هومن_ ما طرفدار نخواستيم

كامران_اخه چه جوري جيباشو بگرديم؟

_ اقايون معمولا كيف پولشونو تو جيب شلوارشون ميذارن ... بايد جيب شلوارشو بگرديم

هومن_ خسته نباشي اينكه بوليزش اغصلا جيب نداره... بايد جيب شلوارشو بگرديم ديگه نابغه اي ها

كامران_ خب هومن بيا

هومن_ كجا؟!!!!!!!!

كامران_بيا جيباشو بگرديم

هومن_ ديوونه شدي؟... خودت برو من ميترسم... برو تا اسمت به عنوان شجاع ترين خواننده جهان ثبت بشه... من هميشه ميدونستم كه يه روزي كامران لياقت پيدا ميكنه كه اسمش بره تو تاريخ...

كامران_ خفه شو

_ برين ديگه الان مرده ميره ديگه

كامران دست هومنو كشيد و با خودش برد. ديدم كه كامران رفت پيش اون مرده و يه چيزي بهش گفت و بغلش كرد بهد موقعي كه مرده كامرانو بغل كرده بود. هومن از توي جيب پشتي شلوارش يه كيف پول در اورد كه ظاهرا مال كامران بود. كامرانو هم از جيب جلوش دوتا كيف پول ديگه در اورد. اينقدر ظريف و ماهرانه اينكار رو كردند كه هر كي نميدونست خيال ميكرد اينا واقعا دزدند. بعد برگشتن پيش من كه هومن گفت: فقط جيب مردمو نزده بوديم كه اينكارم كرديم خدا رو شكر

_تجربه است ديگه

هومن_ تجربه؟!.... چند بار تا حالا از اين تجربه ها داشتي؟كامران مواضب باش ايشون تو اين كارا مجرب هستن.

كامران_ حالا به جاي اينكه اينجا وايستيم بهتره بريم بستني بخريم... راستي كمند خانوم اينم كيفت

_ مرسي

كيفمو گذاشتم توي جيبم كه هومن گفت: از اين به بعد هم در نگهداري كيفت بيشتر دقت كن... اين دفعه ديگه من نيستم كه برم برات كيفتو بيارم

كامران_الانم كه زياد دلت نميخواست بياي

هومن_ حالا كه اومدم تازه كيف تو رو هم من گرفتم... ناراحتي ميرم ميذارم تو جيب مرده

_ اي بابا شما هميشه اينقدر جر و بحث ميكنيد

كامران_ اي معمولا چه طور مگه؟

_ هيچي ميخواستم بگم خدا به مادرتون صبر بده

كامران_ نه... ما جدا از پدر و مادرمون زندگي ميكنيم

_ جدا؟!

هومن_ اره جداَ نداره

كامران_ راستي شما غير از خودتون برادر يا خواهر دارين؟

_ من؟... نه

هومن_ ولي ما يه خواهر داريم اسمشم كتيه

كامران_ فكر ميكني كه كسي كتي رو نميشناسه

هومن_ اخه براي تبليغ بيشتره... ميگم تو خونواده تون يه پسر از دنيا رو برگردونده ندارين بياد اين كتي ما رو بگيره؟

كامران_ هومن

_ چطور مگه؟

كامران_ هيچي... چرند گفت

هومن_ خب اگه دارين بگين؟... اااااا... كامران چرا نيشگون ميكني؟

_ نه نداريم شرمنده

هومن_ تيرمون به سنگ خورد... كامران يه دور ديگه نيشگون بكني ميخوري هاااااااااااا

_ اگه بنا باشه كتي ازدواج كنه شما كه از كتي بزرگترين چرا به فكر خودتون نيستيد

كامران_ ما؟... چيزه... زوده هنوز

_ چيه ... ميترسين؟

هومن_ از چي بترسيم؟

_ از اين كه بخواين يه روزي از هم جدا زندگي كنيد

هومن_ بترسيم؟.... من كه از خدامه... خونه كه مال منه كامران جون ميتونه بره يه اتاق واسه خودش اجاره كنه

كامران_ اينه رسم برادري؟

هومن_ ياد خونه كه مي افته .... تازه يادش مياد برادر هم بوديم

_ جدا خونه به اسم شماست؟

هومن_ پس چي؟.... در ضمن تو كه اينقدر لالايي خوب بلدي چرا خودت خوابت نميبره

منظورشو فهميدم چند لحظه خيره بهش نگاه كردم بعد سعي كردم عادي باشم و گفتم: منم فكر ميكنم هنوز براي ازدواج كردن زوده

هومن_ ميخواي بذاري مثل كامران پير پسر بشي

كامران_ چي؟؟؟؟؟؟؟؟؟

هومن_پير شدي ديگه ... قوزت در اومده.... باز حداقل من 5 سال جوون ترم

_ مگه كامران چند سالشه؟

هومن_ اين پاييز بياد ميشه 32 سالش

_ شوخي ميكني

هومن_ نه به جون كتي..... شوخي چي چيه؟

_ اره كامران؟

كامران_ اره راست ميگه

_ ولي من فكر ميكردم زير 30 هستي

هومن_ زير 30 منم... اين پاييز بياد ميشه 27 سالم

كامران_ شما چند سالتونه؟

_ منم اگه اين زمستون بياد ميشم 23

كامران_ متولد كدوم ماه؟

_ دي.... 17 دي

هومن_ من دوم اذر هستم... اينم 4 اذر

كامران_ من روز اولي كه شما رو ديدم فكر كردم خارجي هستين

هومن_ نابغه... يه رگش خارجيه ديگه.... يعني فرانسويه

كامران_ يه جوري چهرتون تركيبيه... موهاتون بلونده مثل فرانسويها... چشماتونم مثل اينا ابيه.... اما يه چيزي كه نميدونم چيه توي صورتتون داره داد ميزنه ميگه ايراني هستين

هومن_ميگم در مورد چهره من نظر خاصي نداري كامران

كامران_ گمشو تو هم

به بستني فروشي رسيديم كامران واسه هر سه منو بستني خريد هومن در حاليكه بستني رو ليس ميزد ميگفت: ديوونه اين ديگه... الان ميرفتيم شانزه ليزه شب هم ميرفتيم ماكسيم

_ به تو كه بد نميگذره

كامران_ به خدا بده تو خيابون اين جوري ليس ميزني

هومن_ نه ميدوني... دوست دارم اونايي كه از كنارم رد ميشن هوس شون كنه.... اين جوريدارم تبليغ ميكنم بستني هاي مرده رو بفروشم... تبليغ مجاني

كامران_چي شده حالا به فكر اون بستني فروشه افتادي؟

_ چيزي نيست حس انسان دوستيه... شايد اين جوري يه بستني مجاني بهش داد

هومن_ من دارم مجاني كار ميكنم فروش مردمو ببرم بالا .... اونوقت شماها چه افكار پوچ و باطلي دارين

_ هومن.... تو اگه خواننده نميشدي.... خيلي به درد فيلماي كمدي ميخوردي

هومن_ فيلم كمدي چيه؟.... من دارم به درد و مشكلات مردم ميرسم اين ميگه برو تو فيلم كمدي

كامران_ اخه با اين جوري ليس زدن فروش اون مرده كه زياد نميشه هيچ.... حال ما هم به هم ميخوره

هومن_اصلا اگه باور ندارين... بياين برگرديم خودتون ببينين

_ ميخواي شرط بذاريم؟

هومن_ آره...اگه اين جوري كه من ميگم نباشه شب شام ميريم ماكسيم مهمون من ولي اگه باشه مهمون كمند خانوم

_ عيبي نداره من قبول ميكنم

برگشتيم تا به اون بستني فروشه رسيديم واقعا حرف هومن راست بود دور و بر بستنني فروشه پر از مشتري بود هومن نگاهي به من كرد و لبخند پيروز مندانه اي زد و بعد گفت: ديدي كمند خانوم.... حالا كه به حرف من رسيدين .... شبو ماكسيميم... مهمون كمند جون

از همونجا يه تاكسي گرفتيم به هتل برگشتيم.

***

 

خب ایشاالله که خوشتون اومده باشه و حسابی خندیده باشین تا خستگی مدرسه از تنتون بیرون بره.

بای تا پست بعدی نظر هم یادتون نره. یه چند تا عکس هم ببینید و برید.

اخرین پست تابستون

سلام میکنم به دوستای خوبم امیدوارم هر جای این کره خاکی که هستین سر حال و سلامت باشین .

خب همبن جوری که تو عنوان پست نوشتم این پست اخرین پست تابستون منه امیدوارم تو زمان مدرسه بتونم بازم اپ کنم البته خب مطمئنا خیلی منظم نمیشه ولی بازم سعی میکنم.

حلول ماه مبارک رمضان رو هم به همتون تبریک میگم امیدوارم که ما رو از دعاهای خودتون بی نصیب نذارین.

خب مطمئنا شما هم از شایعت جدیدی که واسه کامران هومن ساختن با خبرین شاید بعضیاتون مثل من از خنده روده بر بشین وقتی بعضی از این شایعه ها رو میشنوین. ولی خوهشا هیچ کدومو باور نکنین.

یکی از این شایعات خنده داری که من شنیده بودم این بود که می گفتم بت هومن تنهایی تو شبکه ام بی سی پرشیا مصاحبه کردن هومن گفته من یه بیماری مزمن دارم که هنوز دکترا نتونستن تشخیص بدن چیه تا ماه اینده هم میمیرم.

خدایی اون احمقی که این شایعه رو ساخته اصلا به هیچ نکته ای توجه نکرده اول اینکه هومن کدوم مصاحبه رو بدون کامران میره که این دومیش باشه بعدشم کانال ام بی سیکه همش فیلم پخش میکنه تازه از همه مهمتر چه جوری بیماریه که خودش تاریخ دقیق مرگشو اعلام میکنه در صورتی که حتی مریضیشم نمیدونه.

خدایی ته خنده است.

یه سری شایعه هم در مورد کاران درست شده که بیشتر دوستان لطف کردن و نوشتن تو وبلاگاشون که صحت نداره مثل ملی جون

راستی بچه ها چرا اینقدر کم نظر میدین من این همه وقت میذارم واسه وبلاگم اونوقت میبینم تعداد نظرا به زور به ۲۰ تا میرسه خواهش میکنم بیشتر حمایت کنین و نظر بدین.

خب میرسیم مثل همیشه به بخش داستان که از این دفعه کامران و هومن وارد داستان شدن.

بی اختیار یه جیغ بلند زدم یه قدم رفتم عقب. هومن یه دستی به پشت موهاش کشید و گفت:مگه چند تا شاخ ÷شت سرم در اومده که این قدر ترسناک شدم.

خندیدمو به فارسی گفتم: نه... من وحشت کردم که شما رو پشت در دیدم

اونم به فارسی گفت: ا... پس شما هم ایرانی هستین؟... اهان راستی شما حموم دارین تو اتاقتون؟

_ اره چطور مگه؟

هومن_ من میتونم از حمومتون استفاده کنم؟

_ بله؟!

هومن_ اخه کامران رفته تو حموم یه ساعته نیومده بیرون... گفتم میتونم اینجا حموم کنم

رفتم از جلوی در کنار که سریع رفت توی حموم . چند دقیقه گذشت منم داشتم لباسامو جمع میکردم که گفت:اب قحط شد؟

_ یعنی چی اب قحط شد؟

هومن_ چشام داره میسوزه... تو رو خدا یه سطل اب بدین

_ اب از کجا...

رفتم سمت دستشویی ظاهرا اب قحط بود چند لحظه گذشت که صدای موبایبلشو از توی حموم شنیدم داشت صحبت میکرد با حس فضولی رفتم گوش ایستادم.

هومن_جدا؟... اونجا هم اب قحطه؟... من از کجا اب بیارم... من خودم سرم کفیه... الان چشام داره میسوزه.... کوفته چقدر تو حموم میمونی... اگه زودتر بیای بیرون این مشکلات پیش نمیاد

بعد به من گفت: اهای خاونمی که داری هی ناز میکنی... اسمت چیه؟

_ با منی؟

هومن_ نه با بقیه اونایی که تو این اتاقند

_ اسمم کمنده

هومن_ چی؟!... پلنگ؟

_ نه کمند

هومن_ قشنگ؟

_ کمند

هومن_چی میگی؟... لوند؟

_ واقعا نمیشنوید؟

هومن_ لوند خانوم یه زحمت بکش دوتا سطل اب واسه من و کامران بیار تو حموم گیر کردیم

_ اب یخچال باشه خوبه؟

هومن_ نه... میخوای من سنکوب کنم... دایی مادر مادر بزرگ پسر عموی دایی دختر عمه ی مامان دوستم در اثر همین اب یخچال سنکوب کرد

_ ÷س صبر کنید تا برم از پایین اب بیارم

هومن_ ممنون لوند خانوم

خندیدمو به ایین هتل رفتم و دوتا سطل اب گرم اوردم و اومدم توی اتاق و یه سطل ابو دادم به هومن و بعد گفتم: این یکی واسه کیه؟... کجا ببرمش؟

هومن_ ببین از در که میری بیرون سوار اسانسور میشی میری لابی از لابی دوباره سوار اسانسور میشی میای همین جا بعد دو سه دور که دور این اتاقا گشتی میای همین اتاق بغلیه ابو میدی به کامران

_ سر کارم دیگه

هومن_ ای همچین

سطل ابو برداشتم که برم بعد یادم اومد کلید ندارم که هومن گفت: در اتاق ما خرابه یه هل بدی پرت میشی تو.

رفتم در اتاقو با پام هل دادم رفتم تو و سطل ابو گذاشتم پشت در حموم و در زدم و گفتم: اینم اب گرم

کامران_ ا.. شما کی هستین؟

_ اسمم کمنده

کامران_ سمنده؟... من فکر میکردم سمند اسم ماشینه

خندیدمواز اتاق رفتم بیرون و به اتاق خودم برگشتم که دیدم هومن داره با حوله موهاشو خشک میکنه بهد بهم گفت:لوند جون... میگم سشوار نداری؟

_ سشوار دیگه واسه چی؟

هومن_ یعنی ما سه روز تو پاریس موهامونو چیکار کنیم؟

_ اوردم... ولی باید صبر کنی تا در بیارم... الان لازمش داری؟

هومن_ اره الان... البته حالا تا یه ربع دیگه هم شد عیبی نداره

من رفتم سر چمدونم تا دنبال سشوار بگردم که هومن گفت: به اون بد بخت بی نوا اب رسوندی؟

_ اره

هومن_ خب من برم لوند خانوم... سشوار رو پیدا کردی بیار همین اتاق بغلی

هومن رفت منم  دو سه دقيقه بعد كه سشوار رو پيدا كردم رفتم دم اتاقشون در زدم تا در زدم ديدم يه سطل اب روم خالي شد . خيس خيس شدم با عصبانيت به كامران كه سطل اب دستش بود نگاه كردم كه كامران سرشو پايين انداخت و گفت:معذرت ميخوام تقصير اون ديوونه است.

به هومن نگاه كردم كه يه كم اون طرفتر به ديوار تكيه داده بود و از خنده داشت غش مي كرد سشوار رو به سمت كامران گرفتمو گفتم:بفرماييد

بعد هم با عصبانيت به اتاقم رفتم و در رو بستم. لباسمو عوض كردم  و موهامو با كليپس جمع كردم. دو سه دقيقه اي گذشتكه دوباره صداي در اتاقم اومد. رفتم سمت در ديدم كامرانه موهاشم خيس خيس بود سرشو انداخته بود پايين بعد گفت:معذرت ميخوام ... تقصير هومن بود به خدا... هر دو سه دقيقه يكبار مي يومد دم در... در ميزد به فرانسه ميگفت ميخوام سطل ابو ببرم... منم ديدم دفعه پنجم صداي در مياد سطل ابو كه يه كم از ابش مونده بود خالي كردم روي... سر ... شما

‍_ خوب كه چي... ديگه چي ميگين؟

كامران_ همين... ميخواستم معذرت خواهي كنم

در همين لحظه هومن اومد سشوار توي دستش بود موهاشم خشك كرده بود سشوار رو داد به من و گفت: مرسي... لوند خانوم

كامران با تعجب گفت: لوند با سمند؟

_ هيچ كدوم .... كمند

هومن_ ا....خب حالا كمند خانوم شما اتو مسافرتي ندارين ما لباسامونو اتو كنيم

_ ببخشيد پس شما چي همراهتون اوردين؟

كامران_ تقصير من بود... عجله كردم موقع بستن وسايل اين جوري شد... وگرنه هميشه مي اورديم

رفتم سر چمدون و اتو مسافرتي رو در اوردم و دادم به هومن. اما هومن گفت: مرسي... ما كه اتو بلد نيستيم بزنيم .... يه اتو به اين لباسامون بكش

كامران_هومن... بده!

هومن_ بد چيه؟... بد اونه كه تو اصلا اتو نياوردي

_ بدين لباستونو من اتو ميكنم

هومن_ لباس نه لباسا

_ چي؟

هومن_ سه تا پيرهن مال من 4 تا مال كامران 2 تا شلوار مال من 3 تا هم مال كامران

_ اين همه؟... چند وقته لباس اتو نكردين

هومن_ ما وقت نكرديم لباسامونو تو خونه اتو كنيم... اورديم اينجا اتو كنيم

_ يعني همه شو بايد من اتو كنم؟

كامران اتو رو از دست من گرفت و گفت: نه خودم اتو ميكنم

بعد هم به سمت اتاق خودشون رفت كه من از هومن پرسيدم: كنسرت دارين اينجا؟

هومن_ اينجا نه... ولي تو مارسي داريم

_ اهان... خب بفرماييد تو

هومن_ نه ممنون

هومن رفت و منم در رو بستمرفتم كه بخوابم يه ساعت نگذشته بود كه صداي داد و فرياد از اتاقشون مياد سريع دويدم توي اتاقشون و همين جوري در رو هل دادم رفتم تو.ديدم لباسه سوخته. هومن داره ميگه:اخه من چي بپوشم فردا؟

رفتم ديدم دم استينش كاملا سوخته به كامران گفتم: اينه وضع اتو كردنت؟

هومن_ من كه گفتم بده لوند خانوم... يعني كمند خانوم اتو كنه

كامران_ اخه من هميشه با اتو بخار كار كردم با اين اتو ها سختمه

هومن_ بگو كلا با اتو كار نكردم... اين جوري بهتره

_ شما ديگه لباس ندارين واسه فردا بپوشين؟

هومن_ نه.... من جز 5 دست ديگه  كه توي چمدونه ديگه لباس ندارم

_ خب پس عيبي نداره... بذارين بقيه شو من اتو كنم

كامران از پشت ميز اتو بلند شد و من سر جاش نشستم و شروع كردم به اتو كردن.

هومن_ببخشيد شما رشته تون چيه؟... يعني اصلا دانشجو هستيد؟

_ بله دانشجو ام

هومن_ رشته تون كودك ياري نبوده؟

_ نه

كامران_پرستاري چطور؟

_نه

هومن_ كمكهاي اوليه... شما تو ي صليب سرخ كار نمي كنين؟

_اولا هلال احمر... دوما نه... يعني برعكس

هومن_ چي برعكس؟

كامران_ كجا زندگي ميكنيد؟

_ تهران...ولي اومدم اينجا

هومن_ چند ساله از تهران اومدين؟

_ 5 ساعته

هومن_اها ن ساعتيه!

كامران_ نگفتين رشته تون چي بوده؟

_مكانيك شريف ميخونم

هومن با تعجب گفت: مكانيك شريف؟....يعني مكانيكه ادم شريفي بوده؟

خنديدمو گفتم: نه... اسم دانشگاهمون شريف يا صنعتي شريفه... منم رشته ي مهندسي مكانيك ميخونم

هومن_ اهان چه با حاله

كامران_ بعد درستون تموم شده؟

_ اره تازه تموم شده

كامران_ چرا اومدين فرانسه؟

هومن_ به تو چه اخه.... اومده ديدن دوست پسرش

_ نه اومدم برم پيش پدرم

كامران_ پدرتون مگه اينجاست؟

_ اينجا نه... توي مارسيه

كامران_شما چرا اينجايين؟

هومن_ ميخواسته ببينه فضولش كيه ديده كامرانه

_من تازه رسيدم شايد فردا برم... معلوم نيست بايد ببينم پدرم چي ميگه

كامران_ ميخواين اينجا كار كنين؟

هومن_نه مثل تو تنه لشه

_اره اگه بشه

هومن_ اگه بشه ميخواين مثل كاران تنه لش بشين؟

خنديدمو گفتم؟كامران كه اين همه كار ميكنه

هومن_چي كار ميكنه؟... تا الان كه فقط خرابكاري ميكنه

كامران با پاش به پاي هومن زد كه هومن گفت:چرا ميزني مگه دروغ ميگم...اخه تو تا الان چه كار مفيدي انجام دادي؟

كامران_خودت چي كار كردي؟

هومن_ حداقل گند نزدم

_ ا بي خودي جر و بحث نكنين حالا كه چيزي نشده

هومن_ منم اگه پيرهنم نسوخته بود الان ميگفتيم چيزي نشده

_ مگه كاران از اين لباسا نداره... مال اونو بگيرين

هومن_ اولا نداره... تازه اگه هم داشته باشه... من و كتي و مامان هم بريم توش باز جا اضافه مي ياريم

كامران_ اين طوريم كه ديگه نيست

هومن_ هست ديگه...

_ اين ديگه مبالغه است

هومن_ كي بالغه... اين كامران.... نه بابا هنوز از نظر فكري بالغ نشده

_ نه منظورم اينه كه شما دارين يه چيزي رو خيلي گنده ميكنين

هومن_ من؟!... نه بابا.... راستي اون كلمه چي بود بالغه... چي؟

_ مبالغه

هومن_اهان اونوقت چيه؟

_يه ارايه ادبي

هومن_ مگه ارايه بي ادبي هم داريم

كامران_ هومن يه كم ساكت باشي كسي نميگه لالي

هومن_ اگه يكي گفت چي؟

كامران_نگران نباش نميگه

هومن_ حالا اگه گفت

_ تو اين همه اهنگ خوندي مگه كسي فكر ميكنه لالي

هومن_ حالا اومد و يكي مثل كاران كند ذهن بود اين جوري فكر كردن

لباسا رو همه شده بود ديگه من هم گفتم: خب تموم شد

كامران_ مرسي... بازم ببخشيد

هومن_ ميگم بازم اگه كار داشتيم ميايم سراغتون... مبالغه... يادم ميمونه

_ شما فردا ميرين؟

كامران_ نه پس فردا ميريم

هومن_ مبگم كامران همين جا  بمونيم... خوش ميگذره

كامران_به تو كجا بد ميگذره

_ خب شب بخير

كامران_ شب بخير

هومن_ منظورت همون صبح بخيره ديگه چون الان...ساعت 2 صبحه

شونه بالا انداختم و به اتاقم رفتم و از خستگي همون لحظه خوابم برد.

***

 

خب اینم از داستان این پست امیدوارم که لذت برده باشین .

میخواستم از تموم دوستایی که نظر دادن تو پست قبلی تشکر کنم که منو حمایت میکنن. دوستان ممنون

 

چند تا عکس هم از شقایق ببینیم

 

چند تا عکس هم از کامران هومن نازنین

راستی بچه ها این ادرسی که رو عکسا هست ایمیل و ایدی منه لطفا اد کنین تا هر وقت اپ کردم بهتون پی ام بدم.

ببخشید عکسا بیشترش هومن بود حالا تو پستای بعدی جبران میکنم بیشتر از کامران میذارم.

خب نظر یادتون نره . زیاد نظر بدین من هم انگیزه واسه اپ کردن داشته باشم

این عکس بالایی تیریپ جبران بود.

امیدوارم که از پست لذت برده باشین تا پست بعدی و به امید بیرون اومدن ویدیو جدید و البوم زیبای کنسرت تعطیله خدانگهدار همتون.